تبليغاتX
پشت هیچستان
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است

 

۱. این روزها نمی شود بی تفاوت ماند. حالا که هیجانات اوّلیه کمتر شده است، داستانهای تلخ یکی یکی رو می شود. دلم می خواهد با هر نوشته یکی از آن مظلوم کشته شدن ها را بنویسم. می نویسم تا به یادمان بماند که چه روزهایی را دیدیم و چه تجربه های تلخی را پشت سر گذاشتیم.

۲. به نظر شما بایداز این که با این همه انسان غیور، شجاع و با فکر هم وطن هستم شاد باشم و مفتخر یا متنفر و بیزار از همزبانی با این همه موجود سخیف فرومایه ؟ به خدا این روزها یک نگاهی به اینان می اندازم یک نگاهی به آنان .. مانده ام که این همه رشادت و انسانیت و آن همه خباثت از کجا نشات می گیرد.

۳. دیروز فهمیدم دلم برای تهران خیلی تنگ شده بود. در مسیر که می رفتم با دیدن کوه دلم مچاله شده بود. کمتر کسی ست که نداند من عاشق کوه هستم. دنبال کسی هستم که پایه ی کوه رفتن باشد. شرط اصلی ش سکوت و کم حرفی ست. شوخی هم ندارم.

۴. تلفن های خارج وصل شده اند. خوشحالی بی پایان مرا درک کن. مخصوصاْ دیشب را. وقتی صدایت را شنیدم حس می کردم سالهاست که گم ت کرده ام و نمی دانم از ذوقم چه بگویم. بعد از آن همه حرف های یواشکی وقتی خداحافظی کردیم تازه فهمیدم چقدر دل تنگ و صبور هستم. لعنت بر این همه فاصله.

۵. گاهی اوقات بحث می کنی، جدل می کنی و می خواهی منطقی باشی. امّا وقتی پاهایت را در کفشهای طرف قرار می دهی و از دریچه ی چشم او می بینی تمام منطق و استدلالت دود می شود و هوا می رود.  هر روز از روز قبلش بیشتر می فهمم که " همه چی نسبی ست".

۶. شب ها بیکار است. ماهی ها فعّالند. مطبخ تعطیل است. من به مطبخ تعطیل و توی بیکار و ماهی سفیده فکر می کنم امّا من کجای این کره گرد، بی مطبخ و بیکار و کمتر از ماهی ایستاده ام؟

۷. But you are not alone
For I am here with you
Though we're far apart
You're always in my heart
But you are not alone

۸. به نظاره ی گزارشی از یک کارگاه شیشه گری نشسته ام. چه زحمتی می کشند. چه زور بازویی دارند و چه هنری. این هنرمندان خاموش در گوشه ی تفتان این کارگاه ها می دمند و می چرخاند و شکل می دهند امّا کسی قدرشان را نمی دانند. شما چقدر از دیدن یک گلدان شیشه ای نقش دار لذّت می برید؟ با دیدنش یادی از دستان هنرمند شیشه گر می کنید؟ چقدر گمنامند این هنرمندان خاموش ما.

۹. ذهنم مرتّب نیست. ناگهان به یاد نوشته ی ویولت افتادم. به یاد نقل قول آن کسی که به او گفت مردم را نمی زنیم بوسشان می کنیم. تلخی ها از سینه ام می جوشند و بالا می آیند، می سوزانند و باز هم پایین می روند. چندین نفر طعم این بوسه ها را چشیدند. دلم می خواهد به آن مرزبندی ۲۵۷ بروم امّا می ترسم که تعدادشان آن قدر زیاد باشد که قلبم گنجایشش را نداشته باشد.

۱۰. این فیلم "درباره الی" را درباره ی الی ما ساخته اند؟ این الی ما قلبی دارد از طلا، زبانی از جنس مخمل. چقدر روزهای من با کلمات قشنگش قابل تحمّل تر هستند.

۱۱.  از دست دوستان واقعی خارج نشینم گله دارم حسابی. نمی دانم چه اصراری دارند به تحریک و خط دادن و تبادل اطلاعات. گاهی اوقات دلم می خواهد جیغ بکشم و بگویم زیادی دخالت می کنید. وظیفه ی شما دلداری ست، همدردی ست، هم فکریست و بودن. باید باشید تا دل من قوی باشد که کسی از آن گوشه ی دنیا در میان تمام مشغولیت هایش باز هم دلش برای وطنش و هم وطنانش می تپد. همین کافیست، فقط باشید. من دیگر حالم از ایمیل های خط دهنده تان به هم می خورد. رویم نمی شود بگویم، همه را نخوانده دیلیت می کنم و به کسی هم فوروارد نمی کنم.

۱۲. هر چه حسابش می کنم، می بینم نمی شود از تو گذشت. نکند تو گذشته ای؟

۱۳. تک...........بیردانه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 10:57  به قلم پروانه 

 

نوشتن های پراکنده در این روزها به معنای فراموش کردن اتفّاقات و حوادث اخیر نیست، تنها سرپوشی ست برای فوران نکردن دردها و غصّه های بی اندازه

ساعت هفت صبح بود. یاهو را باز کردم. به دنبال خبر داغی از ایران سرفصل های مهم خبری را نگاه کردم. همان خط اول بود. نوشته بود:

"مایکل جکسن سلطان پاپ جهان در پنجاه سالگی می میرد."

به لغت "می میرد" خیره شده بودم و شوکه شده بودم. مگر می شود او بمیرد. خواننده ها باید هزار سال عمر کنند، مخصوصا پولدارترینشان. باورم نمیشد امّا راست بود. مایکل جکسن نابغه ی رقص و موسیقی درگذشته بود.

نمی شود از مهستی نوشت و در سوگش اشک ریخت ولی یادی از این اعجوبه ی سیاه نکرد. هم نسلان من بهتر مرا می فهمند. دوران نوجوانی و جوانی ما با او گذشت. آن ویدیو های بتا را یادتان می آید؟ آن شوهای لاس وگاسی را که آن زمان نمی دانستیم اصلاْ کجاست؟ آن آهنگ ما بیکر ma baker را یادتان هست؟ آن دو مرد سیاه و دو زن سیاه ؟ در همان ویدیو بود که من ایشون را دیدم. پشت سر چهار پنج تا نوجوان سیاه جیغ جیغو، بزرگ نوشته بودند: jackson bros و منی که تازه سوم ابتدایی بودم و انگلیسی را شروع کرده بودم به دنبال لغت براس همه جا رو زیر و رو کردم تا فهمیدم که یعنی برادران. آن موقع او یک بچه ی قد کوتاه با موهای وز کرده بود که با صدای زیری می خواند و می رقصید و من هیچ وقت به نظرم جالب نمی امد که حتی گوش بدهم.

دقیقاْ به یاد دارم. یک روز بعداز ظهر تابستان سیزده سالگی ام بود. با دخترخاله م به استخر می رفتیم که یکی از دوستانش گفت نواری گیر آورده است که خیلی جالب است و باید حتما گوش بدهیم. آن روز را بعد از استخر به خانه ی آنها رفتیم و آهنگ بیلی جین billie jean را برای اولین بار گوش کردیم. چند روز بعد کلیپ تریلر thriller را پیدا کردیم و با دهانی باز و جیغهای دخترانه ی مصنوعی مردگان از قبر بیرون آمده را با هیجان نگاه کردیم. جند ماه بعد از آن بود که شلوارهای لوله تفنگی شد و ما شلوارهای بی گناه و مظلوم را مخفیانه از رو می دوختیم و از شدت تنگی مجبور بودیم چند روزی با آن شلوار بخوابیم بلکه از مد روز عقب نیافتیم. رقصهای او را، حرکات سریع پاهای خلاّق او سالها ما رو به خودش مشغول داشت امّا هرگز انگشت کوچک او هم نشدیم.

هنوز هم عقیده دارم که زیباترین کلیپ دنیا بلک ار وایت black or white است. همه ی ما غش کردنهای دختران را در کنسرت بیت ایت beat it را دیده ایم. در این روزهای اخیر بارها زیر لب they don't care about us را زمزمه کردم. با اینکه آرزویم بود ولی هیچ وقت نشد که به کنسرتش بروم. کنسرت ماه جولای او در انگلستان در عرض چهار ساعت به فروش رفته است.

مردم اکثریت کشورها خبر را شنیدند و اندوهگین شدند امّا سوگواری امریکایی ها از نوعی دیگر بود. در سراسر مناطق و حتی دانشگاه ها، جوانها در کنار هم جمع شدند و با رقصیدن و خواندن یاد او را گرامی داشتند. در تمامی خبرها دقیقاْ از همین جمله استفاده شد و از فعل زیبای جشن گرفتن celebrate و چقدر زیباست این گونه ستایش از انسانها به هنگام مرگشان.

مایکل جکسن نابغه، ای سیاه پوست سفید شده، ای اعجوبه ی رقص، ای صاحب تنها خانه ی با شهربازی، ای کسی که پشت سرت هزار ها حرف بود، ای انسانی که من هرگز نتوانستم آن تهمت ها را باور کنم، ای بت نوجوانی و جوانی و دهه سی سالگی من، روحت شاد. آسوده بخواب که ما اینجا بیداریم. لطفاْ اگر زحمتی نیست آن دنیا برای ایرانی های محروم هر سال یک کنسرت مجانی بگذار و زمانی که من آمدم برای من و مهمان وی آی پی ام vip که همین امروز اعتراف کرد نوارهایت را یواشکی گوش می کرده است اختصاصی بخوان و برقص.   ممنونم، قربان شما، خوش بگذره.

 

این آهنگ بسیار زیبا به حال و هوای این روزهایمان می خورد. اگر نمی توانید بشنوید حداقل بخوانیدش.

                                                 

                                           THEY DON'T CARE ABOUT US

Skin head, dead head
Everybody gone bad
Situation, aggravation
Everybody allegation
In the suite, on the news
Everybody dog food
Bang bang, shot dead
Everybody's gone mad

All I wanna say is that
They don't really care about us
All I wanna say is that
They don't really care about us

Beat me, hate me
You can never break me
Will me, thrill me
You can never kill me
Jew me, Sue me
Everybody do me
Kick me, Kike me
Don't you black or white me

All I wanna say is that
They don't really care about us
All I wanna say is that
They don't really care about us

Tell me what has become of my life
I have a wife and two children who love me
I am the victim of police brutality, now
I'm tired of bein' the victim of hate
You're rapin' me of my pride
Oh, for God's sake
I look to heaven to fulfill its prophecy...
Set me free


Tell me what has become of my rights
Am I invisible because you ignore me?
Your proclamation promised me free liberty, now
I'm tired of bein' the victim of shame
They're throwing me in a class with a bad name
I can't believe this is the land from which I came
You know I do really hate to say it
The government don't wanna see
But if Roosevelt was livin'
He wouldn't let this be, no, no

All I wanna say is that
They don't really care about us
All I wanna say is that
They don't really care about us

All I wanna say is that
They don't really care about us
All I wanna say is that
They don't really care about us

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 22:48  به قلم پروانه 


برای فردایی که شاید هرگز ......

من از کدام دیار آمدم که هر باغش
هزار چلچله راگور گشت و بی گل ماند
من از کدام دیار آمدم که در دشتش
نه باغ بود و نه گل
 تیر بود و مردن بود
و در تب تف مرداد
 جان سپرد
گذشت تابستان
دگر بهار نیامد
و شهر شهر پریشیده
بی بهاران ماند
 و دشت سوخته در انتظار باران ماند
امید معجزه یی ؟
 نه
 امید آمدن شیر مرد میدان ماند
اگر چه بر لب من از سیاهی مظلم
و پایداری شب
ناله هست و شیون هست
 امید رستن از این تیرگی جانفرسا
هنوز با من هست
امید
 آه امید
 کدام ساعت سعدی
 سپیده سحری آن صعود صبح سخی را
به چشم غوطه ورم در سرشک خواهم دید؟

                                                                              حمید مصدق

 
     

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 0:41  به قلم پروانه  |