تبليغاتX
پشت هیچستان
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است
 

 دقیقاْ  بیست و نیم ساعت است که دل آشوبه گرفته ام. از الان تا فردا همین موقع دل آشوبه ام بدتر می شود.  هر باری که عکسهای این روزها جلوی چشمم میایند، دل آشوبه ام بیشتر می شود. دیشب هم در خوابم که از داخل هلیکوپتر مردم را دسته دسته به رگبار می بستند، دل آشوبه بودم.

نمی توانم آنچه که می خواهم را بنویسم. هیچ کلمه ای را برای بیان این روزهایمان پیدا نمی کنم. خیلی سخت است. همین.

 

                       

 پیوست.۱. هیچگاه در زندگی ام انقدر درمانده و ترسیده نبوده ام. صدای هلیکوپتر و بوی دود یک لحظه ولمان نمی کند. حالا دیگر فرق بین صدای تیر و نارنجک را می شناسم. می ترسم .. می ترسم هر لحظه کسانی هجوم بیاورد و تنمان را بلرزاند. خدایا، چقدر بی پناهیم.

 پیوست.۲.  دیگر دلم نمی خواهد هیچ وقت بخندم. آه، از زخم قلبت، دختر آرزوها.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 11:8  به قلم پروانه  | 

 

روزای روشن   خداحافظ 
سرزمین من   خداحافظ
خداحافظ   خداحافظ
خداحافظ

روزای خوبت   بگو کجا رفت   تو قصه ها رفت   یا از اینجا رفت
انگار که اینجا   هیچکی زنده نیست   گریه فراوون   وقت خنده نیست
گونه ها خیسه   دلا پاییزه   بارون قحطی   از ابر میریزه
همه با هم قهر   همه از هم دور
روزا مثل شب   شبا سوت و کور

روزای روشن   خداحافظ

همه عزادار  سر به گریبون   مردا سر دار  زنا تو زندون
نه تو آسمون  نه رو زمینیم  انگار که خوابیم  کابوس می بینیم
نوبت میگیریم   گیج و بی هدف   واسه مردن هم   باید رفت تو صف
روزا و شبا   اینجور میگذرن   هرجا که میخوان   مارو میبرن

روزای روشن   خداحافظ
سرزمین من   خداحافظ
خداحافظ  خداحافظ
خداحافظ

آخه تا به کی   آروم بشینیم   حسرت بکشیم   گریه ببینیم
ای زن تنها   مرد آواره   وطن دل توست   شده صدپاره
پاشو کاری کن   فکر چاره باش
فکر این دل   پاره پاره باش
همه عزادار   سر به گریبون   مردا سر دار   زنا تو زندون
 پاشو کاری کن   فکر چاره باش
فکر این دل   پاره پاره باش


design : imjava

 

 پیوست.۱. احساس مادری را دارم که خبر درگذشت فرزندش را به او داده اند و هیچ کاری جز ضجه زدن از او برنمیاید. لعنت بر این حس لعنتی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 15:19  به قلم پروانه  | 

 

خبرهای جدید را به صورت پیوست اضافه خواهم کرد.

این نوشته مال دیشب بود. به علّت مهرپروری زیاد اینترنت خفه شده بود.

امروز بیست و سوم خرداد ماه بود. روز نحس بیست و سوم بود. روزی که بار دیگر دریافتم "ایرانی یعنی شهروند درجه ی هشتم". بلایی را بر سرمان آوردند که گرچه پیش بینی اش دشوار نبود ولی باز هم احتمالش اندک. بلایی بر سرمان آوردند که هم اکنون بعد از نه ساعت هنوز مبهوتم. نمی دانم چه نیرویی باعث می شود که این کلمات را پشت سر هم تایپ کنم. شاید ناکام و سرخورده ام. شاید هنوز هم دردش آرام نگرفته و شاید دلیلش  بیست و چهار ساعت نخوابیدن است.

من چه گویم که شما این مرثیه را خوش آهنگ تر از من می خوانید. من چه گویم که شما هم اندازه ی من عزادار و اندوهگینید. من چه گویم که شما ناگفته ها را از این بغض دردآلود من می خوانید.

رای هایمان را دزدیدید. دست خط ننگینتان را جایگزین خطوط رنگین ما کردید و رییس قلابی تان را ابقا کردید. حالا هم بچه های نازنین ما را می زنید. لگد بزنید، به صورت هایشان چنگ بکشید و تنشان را با باتوم بدرانید. فقط بدانید که شما دون صفتان ناچیز ترس را در دل ما نکاشته اید، آنچه در دل دردانه های ما کاشتید نفرت است و بغض و خشم.

کتاب چهره ها غربال شد،  خبرگزاری بریتیش بی سیگنال شد و کل خطوط تلفن مغشوش شده است اما بدانید به مدد تکنولوژی که شما از آن خدا را شکر هیچ بهره ای نبرده اید و اصلاً سوادتان به آن قد نمی دهد، تمامی حرکات منحوستان در سراسر دنیا از خبرگزاری های بزرگ در حال پخش است.

جناب رییس جدید،  یادم می آید در راهپیمایی سبز تو را dictator کوتاه قد خطاب کردند. آن روز من به معنایش خیلی دقت نکردم و ناراحت شدم که چرا قد کوتاهت را تمسخر می کنند. حالا می فهمم چه لغت زیبایی برایت ساخته اند.  تو برای جامعه ی بشرّیت خطرناکی.

امیدوارم آرزوی تبریکات جهانی ات از همان چهار تا کشور یک لاقبای آفریقایی و کشورهای عربی خاین و مزدور تجاوز نکند تا تویی که عقده ای ترین زمامدار این روزگاری از حسرتش شبها به خودت بپیجی و آرزو دارم روزی را شاهد باشم که تو از تختی که برای رسیدن به آن از هر کاری دریغ نکردی با سر به زمین بخوری و من افتخار لذت بردن از این منظره را داشته باشم.

زنده باد ایران و ایرانی آزاده.

پیوست.۱. از لحظه ای که تمام جهان دوربین هایشان روی شهر من زوم شده است انگار آب خنکی روی داغ دلم ریخته اند. برای بچّه های ما دعا کنید.

 پیوست.۲. بلاگفا و اکثریت سایتها دیروز به کل قطع بود. اکثریت وبسایت ها غربال شدند. شهر کماکان شلوغ است. دیشب صدایمان تا آسمان هم رفت. امروز عصر اتفاقاتی خواهد افتاد. داروغه ی بزرگ خواستار خروج خبرنگارهای خارجی شده است. در این صورت صدای بچه ها به هیچ جا نخواهد رسید و همه چی در نطفه خاموش خواهد شد. فقط باید دعا کرد.

 پیوست.۳. اگر ایران نیستید به عنوان یک ایرانی از هر راهی که به نظرتان مفید می آید برای توجه بیشتر جامعه ی بین المللی استفاده کنید. من راهکار نمی دهم، می دانم منظورم را می فهمید.

 پیوست. ۴. (۴ بعداظهر) بی نهایت می ترسم ... از این تشت خونی که وعده اش را داده اند می ترسم .. خدا به ما رحم کند.

 پیوست.۵. (۶:۳۰) خدا را صدهزار مرتبه شکر .. تا این لحظه میلیونها نفر در خیابان آیزنهاور در حال راه پیمودن هستند و تا این لحظه هیچ خطری وجود نازنینشون رو تهدید نکرده است. خدا را صد هزار مرتبه شکر.

 پیوست.۶.  ترسم بی مورد نبود به خاک و خون کشیدند... بمیرم برای دلت سارای گلم ... بمیرم ... تعداد کشته شده گان بیشتر از ده ها ست .. آمارش را بیرون نمی دهند .. دلم را دستی سرد و تلخ فشار می دهد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 17:23  به قلم پروانه  | 

 

پیش نوشت روز نحس ۲/۳ خرداد: لعنت، لعنت، لعنت، تمام وجودم سرشار از درد و رنج است. لعنت بر دروغ، لعنت بر انتقام، لعنت بر تقلب، لعنت بر دروغ. می خواهم تمامی بغض و اندوهم را با فریاد بیرون بریزم. خواهم ریخت. به هر بهایی.

1. سه بار نوشتم. بار اوّلش اینترنت قطع شد و همه ی نوشته ها پرید. دوّمین بارش را سیو کردم که بدهم تو بخوانی، آنقدر اختلاف نظر داشتیم که فرستادمش آشغالستان. سوّمی را هم همین پنج ساعت پیش نوشتم که بلاگفای ناجنس مرض گرفته ی این روزها همه را پراند. با این حساب توقع که ندارید من بار دیگر آن همه درباره ی انتخابات بنویسم؟ به قول مادرم، حتماً قسمت نبوده!

2. خلاصه ی آنچه می خواستم بگویم بی تا ی نازنیم  گفت:  "جوگیر نشده­ام، از کسی انتظار معجزه ندارم، فراموشکار نیستم، طرفدار دو آتشه کاندیدایی هم نیستم، اما دارم می­روم میدان انقلاب تا یک بار دیگر (بعد از زنجیره سبز) رنگ امید و شور زندگی را در صورت هموطنانم تماشا کنم. چیزی که سی سال بود جای­اش را به چیز کریهی داده بود… " با این تفاوت که من میدان انقلاب نرفتم، به همان زنجیره ی سبز بسنده کردم و اینکه من فردا صبح حتما شناسنامه ام را به مهر رای پس از دوازده سال که از خیانت خاتمی گذشت، ممهور می کنم.

3. این روزها دو عاشق سمج پیدا کرده ام. نه به روزی که یک دانه هم نداشتیم، نه به الان که دو تا دوتا شده اند. اگر بدانید چه بلاهایی هستند، دلتان ضعف می رود. از بس به فوتبال بازی کردنشان نگاه کردم و در دلم قربون صدقه ی ریخت بانمکشان رفتم، فکر می کنند که گلوی من هم گیر است. حالا هر موقع که رد می شوم یکی به دیگری بازو می زند و جفتی لابه لای درختها قایم می شوند. دیروز هم که به شلوار کوتاه زیرزانوی من با حظ و افتخار اشاره می کردند و ریزریز می خندیدند.  امیدوارم همین روزها از من دعوت کنند که سه تایی برویم مغازه بهمن یکی یک بستنی کاله با هم بخوریم. آنها زیر درخت فوتبال بازی کنند و من آن موهای فرفری و صورتهای سرخ شش ساله شان را قربان صدقه برم.

4. تکست هفته :  مهربانی را اگر قسمت کنیم، من یقین دارم به ما هم می رسید، آدمی گر ایستد بر بام عشق، دستهایش تا خدا هم می رسید.

5. امروز یکی از روزهای خوب خدا بود. برایم سورپرایزی تدارک دیده بودند.  معلم یوگا یم را بعد از مدتّها ملاقات کردم. توقع نداشتم اسم کاملم را به یاد داشته باشد و جزییات مرا به خاطر داشته باشد. بسیار بسیار لذت بخش بود. یکی از بهترین انسانهایی ست که تا بحال دیده ام.

6. تو کجایی تا شوم من چاکرت... چارقت دوزم کنم شانه سرت

7. کسی هست به من یاد بده چطور کانال فتافیت را اضافه کنم به کانالهای نایل ست؟ قول می دم خیلی خنگ بازی در نیارم. اگر بلد هستید لطف کنید برایم میل کنید. شماره ی فرکانس و عمودی را داده ام ولی نمیاید. راه دیگری دارد؟

8. ای کاش من این سوال را چند روز پیش از طرفداران آقای کروبی می کردم. دلم میخواست از آنها می پرسیدم که کاندیدای شما با شجاعت و تهور خاصی در جلوی چشمان میلیونها نفر به دروغ خود را مستاجر خواند که سه دانگ خانه ش را برای انتخابات خرج کرده است و همسرش را صاحب دو خانه ی وقفی خواند. من دلم می خواهد بدانم کدامیک از شما این حرفها را باور می کنید؟ حافظه ی تاریخی مان اگر خوب به یادمان مانده است که موسوی گشت ثارالله را داشت پس باید بیمارستان بقیه الله و خانم کروبی را هم یادمان باشد. من کسی را که الان برای قدرت به صراحت دروغ می گوید را برابر با آن کسی می دانم که بعد از چهار سال به خاطر باز هم به قدرت رسیدن دروغهای شاخدار می گوید. از نظر من آقای رییس مملکت امروزم چهار سال آینده ی آقای کروبی ست اگر به قدرت برسد. کسی می تواند مرا از این توّهم بیرون بیاورد؟

9.  کسی چه می داند که چطور می شود قلبت را با دستان خودت ذرّه ذرّه بدرانی و برای خون فشانی اش عزاداری کنی و خون گریه کنی. کسی چه می داند که این عشق بی انصاف وقتی به قلبت می تازد و اسیرت می کند تو را زهره ی نابودی خودت و اقبال دیگران را هم می دهد. دست کم نگیر این عشق کمیاب افسانه ای را.

10. "دلمان برای آقا مجتبی مان تنگ شده است." امام پروانه دامنت اضافاة

11. نداریم

12. نداریم

13. تک بیر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

      آقا مجتبی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 0:41  به قلم پروانه  | 


 

دستم را روی قلبم می گذارم تا از شدت تپش بی وقفه و دلهره آورش کم کنم. فشار می دهم ولی همچنان با سرسختی و هیجان می کوبد. گرما تمام تنم را فرا می گیرد.  درونم ملتهب و آشفته است، می خواهم فریاد بکشم. آنقدر بلند که صدایم به گوش تو برسد تا بی تاب جویایم شوی. همین دیشب بود. همین پنج ساعت پیش بود که آمدی. هنوز داغی دستانت تنم را می سوزاند. خوابیده م. آرام آرام مثل چندین شب گذشته اشکهایم نرم نرمک روی بالش می ریزد. زیر لب آهنگ این روزهایم را زمزمه می کنم. "عشق من، عاشقتم، تکرارت هر شب عادته." ناگهان بوی نابت در سرم می پیچد. دستهایت را به دورم حلقه کردی. خودم را میان آغوش امن ت رها کردم. دستهایت را به طرف صورتم بردی. کف دستت را روی چشمانم گذاشتی. درگوشم نجوا کردی. " چقدر این روزها باریدی. بسه. جان من، دیگر نه."  دستت را از روی چشمانم برداشتم. به کف آن بوسه ای زدم. اشکهایم باز هم سرازیر شد. چشمانم را باز کردم. شب قیرگون بود و تو نبودی و اشکهای تازه می باریدند. تنها داغی دستانت هنوز روی پوست تنم  مانده بود. دیشب آمدی. مرسی که آمدی. حالا آمده م که برایت تعریف کنم. نیستی. " عشق من بی کسی و شب با تو پایان میگیره، همه رگهام از حرارت نگاهت خون میگیره"

 

 

 


imjava

عشق من.. شاهین فیروزی

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 9:38  به قلم پروانه  | 

 

از پلّه های آن بالاخانه که بالا می آمدم، غم دنیا روی دلم سنگینی می کرد. نمی دانستم از دیدن من در آنجا چه حالی پیدا می کنی. می دانستم از دیدن دوست قدیمی قطعاْ خوشحال می شوی ولی همزمان حس می کردم که از بودنت در آنجا راضی نیستی. دیدن روی ماهت و لبخند بزرگی که به صورتت نشست تمام دودلی هایم را از بین برد. آغوش بازت و گله های پشت سر همت مرا مثل همیشه شرمنده کرد. صندلی را که با محبّت برایم پیدا کردی و با دستمالی لکه های رویش را پاک کردی دلم را بیش از بیش تنگ دوستی ات کرد.

دوستی های دانشکده، سه تفنگدار، خنده های شاد و پرصدا. صورت گرد و چشمهای سیاهت. صورت باریک و چشمهای رنگی اش. ساندویچ های پارسیان. ادبیات خبره زاده. داستان های کوتاه تو. سعدآباد. پیاده روی های طولانی. درد و دل های بی انتها. باغ فردوس همیشگی. بازار تجریش. دزدی آلوچه. دلخوشی های کوچک. عاشق شدن های کوتاه و بلند. درس. عشق. کار. محبّت. دوستی. دوستی. دوست.

در دو کلمه کل زندگی ام را برایت می گویم. با یک جمله تاییدم می کنی. چشمانت برق می زند. می گویی بهت افتخار می کنم. می خواهم برایت از چیزهای دیگر هم بگویم ولی صبر می کنم. منتظر تو هستم. دو سالی ست که از زندگی ات بی خبرم. انگار انتظارم را می دانی. شروع می کنی. با هر جمله ات دلم هزارپاره می شود. دوست عزیز من. دوست خوب من. دستم را به سوی قلبم می برم و با چشمانی که هیچ دردی را لو نمی دهد، فشارش می دهم. دوستی ما دوستی دلسوزی و غمگساری و بمیرم های زنانه نیست.

به حرفهایت گوش می دهم. با دقّت، هرازگاهی هم به میان حرفهایت می پرم و ایرادی هم به رفتارت می  گیرم ولی جمله های بعدی دلم را بیشتر خراش می دهد. به تو نگاه می کنم. سعی می کنم دختر شاد و سرحالی را که سالها پیش جذب سرزنده گی ش شدم را از لابه لای این زن جدید بازیابم. هنوز هم لبخند از روی لبهایت پاک نمیشود، هنوز هم وقتی عصبی می شوی دندانهای ریزت را به هم فشار می دهی. هنوز هم قلم و کاغذ از جلویت دور نمی شود.

وقتی از فرزندانت گفتی غرور همه ی وجودم را گرفت. وقتی از آن نامرد گفتی تلخی عجیبی تنم را گرفت. وقتی از تلاشهایت برای زندگی بهتر گفتی قلبم برایت مچاله شد.

دوست خوب من. ای کاش بهت گفته بودم که امروز با شنیدن درد دلهایت فقط دلم نسوخت، جانم هم به آتش کشیده شد امّا دیگر به تو مثل گذشته نگاه نمی کنم. تو آن دخترک مرفه هجده سال پیش نیستی. تو یک زنی، یک شیرزن واقعی، زنی که با داشتن یک همسر روشنفکر دایم الخمر یک تنه فرزندانش را در این دنیای دربه در در آغوش گرفته و با شجاعت بی نظیری هم کار می کند هم مادر خوبی ست. کارکردن تو از صبح علی الطلوع تا ده شب از تو یک انسان بی نظیر ساخته است. رفیق خوب من، خوشحالم که در یک روز بارانی، پایان ملاقات سالانه مان، حسادت زندگی خوب و مرفه دیگری تو را تکانی داد که باید می داد. همان نقطه ی عطفی که باید تو را به سوی بالا و این نقطه ای که الان هستی پرتاب می کرد. بی صبرانه منتظرم که تلاشهایت به ثمر بنشیند. بی صبرانه منتظرم که وابستگی های مالی ت از آن ناانسان جدا شود. بی صبرانه منتظرم که کتابهای قشنگت چاپ بشود. بی صبرانه منتظرم که داستانهای سه تفنگدار و دانشکده کتابی بشود. بی صبرانه منتظرم که کتابت را با افتخار به همه نشان دهم و بگویم تو دوست منی.

از پله ها که پایین می آمدم به سویت نگاهی انداختم. در آن جای تاریک و خفه مشغول نوشتن بودی. گفته بودی که باید تحقیقی را همان روز تحویل بدهی. آن جمله ی آخرت را با خودم زمزمه می کنم و پایین می روم: " برایم مهم نیست که صفحه ای چند می گیرم، من هر کاری را مجبورم انجام دهم."

من برگشتم دوست خوبم. همان که گفتی چقدر خوب است که هستی. من برگشتم دوست خوبم. به تو افتخار می کنم.

 

 

              

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 1:0  به قلم پروانه  |