|
|
|
|
|
این عشق ماندنی شانزدهم فوریه ۲۰۰۹. بیست و نهم بهمن ماه ۱۳۸۷. ۲:۴۹ عصر. نقطه ی عطف ابدی. هفتاد و سه . حس شکر. اشک شکر. اشک شوق. قدردانی لایزال. قدرت. اراده. قدرت. حافظه ی ابدی. حافظه ی ابدی. حافظه ی ابدی. خدایا شکرت
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 8:47 به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
چشمان بی قرارم بضاعت کم خورجین عشق مرا چقدر خانه شان سرد و لخت است. صدای قدم های ژولیت جان روی سنگ های سیاه راهرو انعکاسی بلند و یخ زده دارد. مادرش امر می کند که با تی بلد عموزاده باید ازدواج کند. راستی اینها چرا مردانشان شلوارهایشان دو رنگ است. یک پاچه زرد، آن یکی نارنجی!!!!! این رمیو ی دیوانه بدجور عاشق شده است. از لای بوته ها دارد به ژولیت که روی بالکن یکوری شده است و به او فکر می کند، نگاه می کند. ژولیت کلمه ای می گوید و رمیو آهی می کشد و می گوید:" آه، او صحبت هم می کند". خل و چل عقب افتاده!!!! چه لبخند گل و گشادی هم به لب دارد!! یاد آن آهنگ شهرام ناظری می افتم " عشق اندوه و حسرت است و خواری، عشق اندوه و حسرت است و خواری، عاشق مشوید اگر توانید" خداییش ! جان من! بدون تعصب و حرفهای کلیشه ای فرهنگ عاشق پرور ایرانی، موافق نیستید ؟ عشق جز اندوه و حسرت و خواری چه چیز دیگری برای طرفین عشق با خود می آورد؟!!!!! اندوه ندارد؟ چقدر باید غصه دوری یار را بخورید؟ روزی چند بار از حرفهای بی منظور، با منظور، کم منظور یا چند منظوره اش اندوهگین می شوید؟ شبی چند هزار بار با خودتان تکرار می کنید که ای کاش یار اینجا بود تا خودم را فدایش کنم، زیر تریلی بروم تا مبادا خاری به کف پایش برود. زیر تریلی رفتن و مردن اندوه ندارد؟!! همه ش یک گوشه نشسته اید به این فکر می کنید اگر عاقبت به هم نرسیم چه؟؟ این فکرها اندوه نمی آورد ؟!! به من چه اصلاْ! من که آمار هر کس رو داشتم، در حال غصّه خوردن بود!!!!!!! حسرت چی؟ روزی چند بار حسرت در کنار او بودنش را می خورید؟ عشقولانه به یار می گویید ای کاش نزد هم بودیم تا جانم را فدایت می کردم. اینجاست که جواب یار دو حالت دارد یا موافق است که می گوید الهی بمیرم که پیشت نیستم که در آن صورت هر دو از حسرت دوری آب می شوید یا می گوید شرمنده که نیستم و بگذار برای بعد که یک هو حس می کنی ضربان قلبت کمتر و کمتر شده و بعد یک دفعه می بینی یخ کردی و نفست هم بند رفته و دیگه هیچی!!! آب قند و شربت و ماساژ قلبی!!!! بمیرم برای حسرت کشیدنتون!!! اگه این خل بازیها حسرت نیست، پس به قول ملوک خانم همسایه مون " چی چینه" ؟!!! لجباز نباشید! هست!!! حسرت هست!!!!! حالا می رویم سراغ خواری!!!! کدوم هایتان تا حالا چند هزار بار کله تان را مثل ذلیل ها کج کرده اید و در حالیکه درونتان از خشم فریاد می کشیده با لبخندی فشرده و چشمانی عاشق کش زورگویی های یار را تایید کرده اید؟ چند هزار بار جلوی فک و فامیل و هر کس و ناکسی خم شدید و مجیز گفتید بلکه یک کارش را جلو ببرید؟ بیایید! شاهد از آسمان رسید! همین الان دوست رمیو را به خاطر رمیو انداختند تو استخر آب!! ایناها!!!! الان هم اون پسره خواستگار ژولیت - تی بلد - با شمشیر به رمیو حمله کرد!!! نهههههه!!! الان دارند همدیگر رو می زنند!!!!! ووووووووووی!!!! بمیرمممممممم!!!! چقدر مشت خورد به دلش!!!!!! به جد بزرگوار رمیو، خواری داره عاشق شدن!!!! چقدر من باید حرف بزنم تا شما ها قبول کنید، عشق اندوه و حسرت است و خواری، عاشق مشوید اگر توانید؟؟!!!! الانم رمیو شمشیر رو کرد تو قلب تی بلد، اون بدبخت هم مرد!!! ننه ت بمیره تی بلد که الان بچّه نداره !!! الهی بابات بمیره رمیو که پسرت سر عشق تی بلد رو کشت!!! انقدر هم این رمیو خره که الان گوشه زیرزمین نشسته داره عررررر می زنه ولی تا دایه ژولیت رو می بینه داره از حال این دختره می پرسه!!! باباش هم گرفت به حال مرگ زدش!!! می گم عاشق مشوید اگر توانید!!! باور که نمی کنید!!! آخر فیلم هم همه شون می میرند تا خیالتون راحت بشه!!! همین رو می خواستید؟!!!! خلاصه از ما گفتن بود! از ما که گذشت!!! ما خر بودیم، بزرگتر ها هی گفتند، نصیحت کردند، ضجه زدند، ناله کردند که بابا عشق بده، اخه، تفه، جیزه، عاشق نشوید، سرانجامش به خدا خوب نیست، خیر نیست، شرّ است، به گوش جرم گرفته ی ما نرفت که نرفت!!!! حالا من به عنوان پیر وبلاگستان در اوّلین روزهای سی و هشت سالگیمان که ای کاش زیرتریلی بیست و نه چرخ می رفتیم ولی این روزهای آخر سی سالگی مان را نمی دیدیم - آخر نمی دانید که چه دردی دارد که به چهل نزدیک شوی!!! - به شما نصیحت می کنیم، خواستاریم، استدعا داریم، تقاضا می کنیم: عاشق مشوید اگر توانید!!!!!!!!!!!! اگر نتوانستید هم که دیگر هچ!!! اگر شدید هم باز هچ!!! چشمتان بینا، دنده تان هم سفت و محکم، بکشید!!! ما هم نیش نازنینمان را باز می کنیم و بهتان لبخند گشاد می زنیم و می گوییم حقّتان است!!! حالا شدی مثل من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تک بیر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! پیوست۱. آقایان وبلاگستانی محترم اگر از فردا خانم های وبلاگستانی خیلی خیلی محترم دیگر محّلتان نگذاشتند اصلاً تقصیر من نیست ها! جان شما من به کل بی تقصیرم!!!!!!! پیوست.۲. خانم های وبلاگستانی محترم اگر از فردا آقایان وبلاگستانی خیلی خیلی محترم دیگر محّلتان نگذاشتند اصلاْ تقصیر من نیست ها! جان شما من به کل بی تقصیرم!!!!!! پیوست.۳. این دو تا خیلی بی تربیت هستند ها!!!! نمی گم وسطش چی شد!!! برید خودتون ببینید!!! تازه شم، این ژولیت در به در شده فقط سیزده سالش بوده!!!!!! اصلاْ دیگر نمی بینیم، مگر مرض داریم انقدر حرص می خوریم؟!!!! عوضش می رویم سخنرانی رییس جمهور اوباما رو می بینیم!!! پیوست.۴. طاقت نیاوردیم !! مرض و درده دیگه!!! همه ش رو دیدیم، عرررررررر هم زدیم، الان هم داریم فین فین می کنیم. ژولیت الکی مرد! رمیو راستکی زهر خورد مرد! بعد ژولیت راستکی خنجر زد به خود مرد!!! همه مردند! خلاص! منم فردا می رم تونی جون موهام رو کوتاه کنه!!!!!!! پیوست.۵. به جدم حکم صادر نکردم. طنزه جون شما. رطب خورده منع رطب کی کند!!!!!! می خواستیم یک کم دور هم بخندیم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 7:43 به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود
اینجانب پروانه خانوم گل گلاب بلبل ماه ناز ، ملقّب به پروانه هیچستان در یک یکشنبه سرد برفی در حدود سی و اندی سال پیش ـ که اصلاْ اندی اش به شما مربوط نیست ـ ساعت پنج و نیم بعدازظهر از مادری به زلالی چشمه به دنیا آمدم. آمدنم به شدّت نارمانتیک بود. مادر هر سال به همراه تبریک توّلد داستان خورانده شدن یک لیوان روغن کرچک با آب پرتقالش را تعریف می کند تا مبادا من یادم برود که چه ماجرایی به همراه داشته ام! بسیار هول بوده ام و دو ساعت بعد از رسیدن به بیمارستان بیرون پریده ام. مادر از این یک تکّه با افتخار یاد می کند که بسیار خوشزا بوده است و اصلاْ نقش مرا در عجله برای آشنایی با دوستان و فک و فامیل نادیده می گیرد. تمام خانواده با علاقه و اشتیاق منتظر دیدار من بوده اند و پشت در اتاق رژه می رفتند.
سی و هفت سالگی ام تمام شد. در این سال، بهترین روزهای زندگی ام را گذراندم، بهترین آدم زندگی ام را پیدا کردم، بهترین تصمیم عمرم را گرفتم، قشنگترین روزهای زندگی م را ساختم و از بدترین روزهایم گذر کردم. از تک تک روزهایش سپاسگزارم و خوشحالم که باز هم فرصتی دارم برای تجربه های بعدی. خودم را به دست طبیعت می سپارم که چه برایم ارمغان می آورد در این سال جدید و نوی زندگی.
سی و هشت سالگی ام را آغاز می کنم با دعای تندرستی و شادی و خوشبختی همه عزیزانم، دوستانم و همه ساکنین کره ی خاکی. سی و هشت سالگی ام را آغاز می کنم در زندگی واقعی ام میان عزیزان همراه و دلسوزم و در این زندگی مجازی میان شما دوستان بسیار بسیار خوب و عزیزم.
به سی و هشت سالگی من خوش آمدید. پیوست.۱. بزنید و برقصید و بنوشید و ببلعید. نجسی جات فراوان است. غیرنجسی هم داریم. تکیلا خورهاش بفرمایند سر اون یکی میز. از خودتون پذیرایی کنید. رقاص هاش بفرمایند روی میز ... قربون شما
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 7:8 به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سایه از وبلاگ نویسان بسیار قدیمی و خوب است. آن روز خودم را معرفی کردم و خاطرات گذشته را یادآوری کردیم. ما سالهای پیش در دنیای مجازی همدیگر را می شناختیم. یک بار هم بر سر تحریم انتخابات بحث و جدل هم کرده ایم. برایم جالب بود که بعد از دو سال بی خبری او حتی یادش بود من معلم بوده ام. پروین خانم عزیزم خوب یادشان است. از دیدنش بسیار بسیار ذوق کردم.حس می کردم یکی از دوستان واقعی ام را دیده ام. حسش بسیار زنده و قشنگ بود. انگار او را خوب می شناختم و از نزدیکانم است. در این دنیای مجازی ما سالهاست با هم زندگی کرده ایم. این دنیا به موازات زندگی واقعی مان پیش می رود و سالهای عمرمان را می سازد. و چقدر زیباست که ما این همه خاطره زیبا و به یاد ماندنی از این همه رفاقت و دوستی داریم. طی این سالها من بهترین ها را شناختم، با بهترین ها زندگی کردم و خاطره های ماندنی ساختم. از ته قلبم اعتقاد دارم انسان خوشبختی هستم. انسانهای برتر و والایی دورم را گرفته اند و من همیشه سعی می کنم قدر این انسانها را بدانم. طبیعت همواره با من یار بوده است که فرومایگان و نابخردان از نیّت پلیدشان خود از این چرخه به بیرون پرتاب شده اند و من چقدر ممنون این اتفاق هستم. در این سالها شما به من عشق دادید، امید دادید و حق دوستی را به جا آوردید. در طی این سالها پا به پای من در خاطرات من سهیم شدید و در فراز و نشیب زندگی همراه من دویدید. با من عزاداری کردید و هنگام خندیدن قهقهه زدید. از کوچکترین شما که آن الناز شیطان است ( نخیر، نسرین اسکای باوقار است) و من سعه صدرش را تحسین می کنم تا بزرگترین شما که اگر اسمش را بیاورم قطعاْ تکه بزرگه ام گوشم خواهد بود.
پروین خانم جانم، من تا ابد مدیون و متحیّر این همه محبّت شما می مانم. خاتون بانوی خوبم، بارها و بارها از ته دل آرزو کردم که بتوانم مثل شما انسانی والا و برتر شوم. نگین بانو جان، کلمات زیبایت روزهای مرا خوش رنگ و دلنشین می کند. الهام جانم، دوستی ت را هیچگاه و به هیچ وجه از دست نخواهم داد، مطمین باش از دست من رهایی نداری. مشتی ماشالله خوب، ای مفقود، می دانی که چقدر دوستی ات برایم ارزشمند است. حاج باران جان، فرزند دلبندم، من چقدر به داشتن فرزندی مثل تو افتخار می کنم. قهرمان عزیز، چقدر ناشیانه سعی می کنم مقلد خوبی از مرام و انسانیّتت باشم، ای کاش می گفتی هستم یا نه!! نیکو جان، تو همیشه در بدترین لحظات مرا به زندگی آشتی می دهی. آرایه جان، ای کاش می دانستی که الگوی جسارت و شهامت دنیای واقعی من هستی. اقلیما بانو، هیچ کس به اندازه تو مرا یاد خودم نمی اندازد و من این را دوست دارم. ماری جانم، دوستی ات برایم افتخار است. رضا خان پنجاه و سه، منتظرم برگردی. سعید خوب، ای کاش یادت می ماند که من هر روز تا عصر سر کار هستم. الناز جان، تو صبورترین و مقاوم ترین دختری هستی که من دیده ام، زود بزرگتر شو. سارای برفی نازنینم، در روزهای کم طاقتم تو به من عشق تزریق کردی. نمی دانستی بدان. مهناز جان، محبت هایت حسابی به دل می چسبد و قلب آدم را گرم می کند. یوسف جان، گاهی اوقات دلم می خواهد بدجنس شوم و کامنت هایت را پابلیش کنم تا دیگران ببینند تو چه گوهری هستی. تیلا جانم، تو و تلسی مظهر مقاومت و عشق برای من هستید.ماهور جان، مرسی از اینکه همیشه به من لطف داری. مهستی جان، دوستی ات برایم خیلی ارزشمند است. شراره جان، همیشه برایم عزیز هستی. نسرین جان آویدک، هنوز هم منتظرم برگردی. مینو جان، بهترین سخن ها را از دهان شما شنیدم. بی تا ی خوب، دوستی تو و پسرت برایم افتخار است. نسرین بانو جان، مظهر مهر و محبّت هستید. آرش و بهاره ی خوب، یکی بی نهایت زیبا می نویسد و دیگری بیشترین انرژی را می دهد. همیشه پاینده باشید. فهیم جان، تو مرا به سرحد مرگ می خندانی و با کل کل هایت دنیای مرا با انگیزه می کنی. ستاره جان، تو چقدر انرژی و محبت در وجودت ذخیره داری. همیشه مستدام باشی. علا جان، لطفا زود برگرد، دلم برایت تنگ است. شیدرخ جان، تو یکی از مهربان ترین ها هستی و من به دوستی ات مفتخرم. آفرین جان، چطور می توانی ننویسی؟ علیرضا خان، چقدر خوشحالم که می نویسی و الان دنیای مجازی را داری. نسرین آسمان جان، من گاهی متعجب می مانم که تو واقعا چند ساله ای! پریا ی خوب من، همیشه خوب و خوب و خوب باش. دخترک شریک من، هر روز منتظرم که بیایی و بگویی حالت خوب است. میم خوب، همیشه خوب باش. آرمیتا جان، چقدر خوشحالم که برگشتی چه اتفاق خوبی .مهری جان، علی سفالینه خوب سولماز جان،مانی مهربان، ناهید صابری خوب، دنیا جانم، روشنک خوب، محبوبه خوبم، سارا انجین کوک گل، سارای صدا بی صدا، نازنین جان، اشکان خوب، افسانه نازنین، نیروانا ی خوب، المیرا جان، نگار جان سبک وزن، ویولت نازنین ، گنجشکک خوب و ......... همه تان را از صمیم قلبم دوست دارم. همیشه زنده و پاینده و شاد باشید. پیوست.۱. به جشن های ولادت نزدیک می شویم. از الان می کوبیم و می زنیم و می رقصیم. تا چهار روز هر شب اینجا تولّد مبارک می خوانیم. من نیشششششششش. پیوست.۲. خدا عالم است که من خنده ها و قهقهه های تو را با دنیا هم عوض نمی کنم. همیشه بخند ای عزیز من.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 7:52 به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
||
|
♠ . چقدر خوب است که این روزها هر شب هستی. هر شب می آیی و خودت را نشان می دهی و می روی. نمی دانی که چه آرامشی می دهد دیدنت در خواب. نمی دانی ، صبح که به یاد می آورم کت و شلوار سبزت را ،چه شادمانه آغاز می کنم روز دیگر ندیدنت را. آهای خوب من! به دیدنت عادت کرده ام. بقیّه حسادت می کنند و من لذّت می برم از این که تنها کسی هستم که تو هر شب به او سر می زنی. این لذّت را از من مگیر. بخواهی التماست هم می کنم، همانطور که التماست می کردم راه بروی. راستی، دیشب جایی را نشانم دادی که در آن ساکن هستی، نشانی گرفتم، همچنین جایی وجود خارجی ندارد ولی به محض اینکه آمدم، می آیم آنجا، شاید دیدمت، با همان قد و بالای رعنایت و کلّه ی قربانش شوم کچلت. هر شب می خوابم به امید دیدارت. هر کجا هستی شاد باش و همیشه برقرار. روحت شاد خوب من. ♦ . آی که چقدر دلم برایت تنگ شده است. دقیقاْ یک سال و سیصد و نمی دونم چند روزه که ندیدمت. گاهی اوقات فکر می کنم آیا خطوط چهره ات یادم مانده است یا نه! هر بار که آن صورت نازنینت را می بینم تغییر کرده ای. این بار که فکر کنم دیگر نشناسمت از بس بزرگ شده ای. دیگر کجاست آن دردانه ی کوچک که به قول همه صدا از دیوار در می آمد که از او در نمی آید؟ چه بزرگ شده ای یکی یک دانه ی خانه! آن عکس بچه گی هایت را که برایت فرستادم دیده ای؟ من به قربان آن لبخند پهن و معصومانه ات. با آن لباسهای مرتّب و کفشهای مردانه ی سیاهت. حالا چه رعنا شده ای ای همیشه رفیق. تو می دانی من چه دردی کشیدم که در بهترین و قشنگترین روز زندگی ت حضور نداشتم تا بالاخره یک جوری یک دعوایی با هم بکنیم و در نهایت قربان صدقه و اشک و از این حرفها ؟ تو نمی دانی که من تمام روزهایم به تصوّر کردن آن روز موعود می گذرد تا راه بروم و فخر بفروشم و پز تو را بدهم. راستی، چند نفری را هم دعوت کردم که اصلاْ نمی شناسی شان. بگی نه، شر راه می اندازم، بهتر است خودت را سبک نکنی و قبول کنی. مرسی. قربانت بروم که انقدر ماهی. ♣. تو کجایی که من دلم می خواهد الان بودی و من کاری را می کردم که ما هیچ وقت یاد نگرفتیم انجامش بدهیم. دلم می خواهد بغلت کنم، سرم را بگذارم روی سینه ات. چقدر کار سختی است. کاشکی بلد بودیم. الان به قول نفر اوّلی پادشاه هفتم را هم خواب دیده ای و صدای دلنشین خوابت همه جا را گرفته است. آی که من چقدر عاشق این صدا هستم و برایم از موسیقی کلاسیک هم خواب آور تر است. می دانی عاشق ایمیل های تو هستم. یک بار خواستم بگویم هر روز برایم میل بدهی، ترسیدم نتوانی و اذّیت بشوی. آخر چه کسی قشنگ تر از تو کلمات را کنار هم می گذارد و این می شود معجونش:
پیوست.۱. یعنی واضح نبود؟ چهار نامه به چهار عزیز دلم. |
|||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 9:17 به قلم پروانه
|
|
|||
|
|
|
||||||||||||||||||||||
|
نگاهت به عکسش می افتد و شمع روشن کنار عکسش. امروز دو سال شد که دیگر نیست، نفس نمی کشد. به وجودش فکر می کنی ولی تنها کرمها و حشره هایی به نظرت می آیند که حتماً تا بحال پاره پاره ش کرده اند و وجود نازنینش را از بین برده اند. او دو سال پیش با همان نفس آخر جلوی چشمان لعنتی ت برای همیشه از بین رفت و تا ابد تو را با این منظره دلخراش تنها گذاشت. دیگر جز یک قاب عکس با نگاهی ساده و مهربان هیچ وجود خارجی ندارد. دقایقی از دوازده گذشته است.حالا علاوه بر خشم و ناراحتی خودت باید غم دیگری را هم بر شانه هایت بکشی. هنوز هم ترجیح می دهی تمام این بار را خودت حمل کنی تا او ذرّه ای درد این مصیبت را نچشد. با خودت زمزمه می کنی: ساعت به یک کم کم نزدیک می شود. از آنچه می ترسیدی به سراغت آمده است. فقط ساعتی مانده است. شربت سرماخوردگی را نگاه می کنی. یک چهارمش را فرو می دهی. نیم ساعت دیگر قطعاْ چیزی به یادت نخواهد ماند. هر چه لباس گرم دم دستت می آید به تن می کشی و یخ زده دراز می کشی. لحظاتی بعد خواب تو را در برگرفته است. دردی ناگهانی سرت را پر می کند، چشمانت را باز می کنی. از زیادی درد بلند می شوی. باز هم برگشته. درد لعنتی برگشته. با سختی می نشینی شاید کمتر شود. به ساعت نگاه می کنی. لعنت به این شانس. لعنت. ساعت دقیقاْ دو و بیست و هشت دقیقه است. ساعت به چهار نزدیک می شود. درد یک لحظه امانت نداده است. مسکّن ها را بالا می اندازی و به امید خوابی بی کابوس و بی درد سرت را روی بالش می گذاری. در ذهنت فقط می نویسی، می نویسی، می نویسی. تصمیم میگیری مدّتی از این صفحات دور شوی، باید استراحت کنی، باید خودت را قوی تر کنی، باید بالهایت را باز هم باز کنی. به خودت قول می دهی دیگر دوستانت را نخوانی و ننویسی، عقربه ها کمی دیگر هم می گذرند، این بار تصمیم میگیری باز هم بخوانی ولی می دانی که دیگر نمی نویسی، حداقل به این زودی ها نخواهی نوشت. به این زودی ها نخواهی نوشت.
|
|||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 5:30 به قلم پروانه
|
|
|||||||||||||||||||||||