تبليغاتX
پشت هیچستان
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است


این عشق ماندنی
این شعر بودنی
 این لحظه های با تو نشستن
 سرودنی ست
این لحظه های ناب
 در لحظه های بی خودی و مستی
 شعر بلند حافظ تو
شنودنی ست
این سر نه مست باده
 این سر که مست مست دو چشم سیاه توست
 اینک به خاک پای تو می سایم
 کاین سر به خاک پای تو با شوق سودنی ست
تنها تو را ستودم
آنسان ستودمت که بدانند مردمان
محبوب من به سان خدایان ستودنی ست
 من پاکباز عاشقم از عاشقان تو
با مرگ آزمای
با مرگ اگر که شیوه تو آزمودنی ست
 این تیره روزگار
 در پرده غبار دلم را فروگرفت
تنها به خنده
یا به شکر خنده های تو
گرد و غبار از دل تنگم زدودنی ست
 در روزگار هر که ندزدید مفت باخت
من نیز می ربایم
اما چه ؟
 بوسه بوسه از آن لب ربودنی ست
تنها تویی که بود و نمودت یگانه بود
 غیر از تو هر که بود هر آنچه نمود نیست
بگشای در به روی من و عهد عشق بند
 کاین عهد بستنی این در گشودنی ست
این شعر خواندنی
 این شعر ماندنی
 این شور بودنی
این لحظه های پرشور
 این لحظه های ناب
این لحظه های با تو نشستن
سرودنی ست

                                                     حمید مصدق

 شانزدهم فوریه ۲۰۰۹. بیست و نهم بهمن ماه ۱۳۸۷.  ۲:۴۹  عصر. نقطه ی عطف ابدی. هفتاد و سه .  حس شکر. اشک شکر. اشک شوق. قدردانی لایزال. قدرت. اراده. قدرت. حافظه ی ابدی. حافظه ی ابدی. حافظه ی ابدی. خدایا شکرت

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 8:47  به قلم پروانه  | 

 

چشمان بی قرارم
 همسوی نی نی چشمانت می چرخند
دستان نا آرامم
به خیال دستهایت آویخته اند
رویای زیبای آرزوهای مرا
بر من ببخش

بضاعت کم خورجین عشق مرا
بی دلیل و بهانه
بر من ببخش

 
ساعت هفت و نیم شب است. نشسته ام اینجا و فیلم "رمیو و ژولیت" را که نمی دانم اصلاْ چرا مرض داشتم گرفتمش، را می بینم. ژولیت در یک مهمانی رقص رمیو را می بیند و قلبش هری می ریزد. قلب من هم تند تند می زند. همین الان هم همدیگر را بوسیدند. مبارک باشد.  آدم عاقل که به این زودی وا نمی دهد!!! از بس خری د دیگر، چه کارتان کنم!  ولی بین خودمان بماند چه بوسه ی معصومانه ای بود. همان اوّلین بوسه ی دزدکی نوجوانی  همه گی مان.

چقدر خانه شان سرد و لخت است. صدای قدم های ژولیت جان روی سنگ های سیاه راهرو انعکاسی بلند و یخ زده دارد. مادرش امر می کند که با تی بلد  عموزاده باید ازدواج کند. راستی اینها چرا مردانشان شلوارهایشان دو رنگ است. یک پاچه زرد، آن یکی نارنجی!!!!!

این رمیو ی دیوانه بدجور عاشق شده است. از لای بوته ها دارد به ژولیت که روی بالکن یکوری شده است و به او فکر می کند، نگاه می کند. ژولیت کلمه ای می گوید و رمیو آهی می کشد و می گوید:" آه، او صحبت هم می کند". خل و چل عقب افتاده!!!! چه لبخند گل و گشادی هم به لب دارد!! یاد آن آهنگ شهرام ناظری می افتم " عشق اندوه و حسرت است و خواری، عشق اندوه و حسرت است و خواری، عاشق مشوید اگر توانید" خداییش ! جان من! بدون تعصب و حرفهای کلیشه ای فرهنگ عاشق پرور ایرانی، موافق نیستید ؟

عشق جز اندوه و حسرت و خواری چه چیز دیگری برای طرفین  عشق با خود می آورد؟!!!!!

اندوه ندارد؟ چقدر باید غصه دوری یار را بخورید؟  روزی چند بار از حرفهای بی منظور، با منظور، کم منظور یا چند منظوره اش اندوهگین می شوید؟ شبی چند هزار بار با خودتان تکرار می کنید که ای کاش یار اینجا بود تا خودم را فدایش کنم، زیر تریلی بروم تا مبادا خاری به کف پایش برود. زیر تریلی رفتن و مردن اندوه ندارد؟!! همه ش یک گوشه نشسته اید به این فکر می کنید اگر عاقبت به هم نرسیم چه؟؟ این فکرها اندوه نمی آورد ؟!! به من چه اصلاْ! من که آمار هر کس رو داشتم، در حال غصّه خوردن بود!!!!!!!

حسرت چی؟  روزی چند بار حسرت در کنار او بودنش را می خورید؟  عشقولانه به یار می گویید ای کاش نزد هم بودیم تا جانم را فدایت می کردم. اینجاست که جواب یار دو حالت دارد یا موافق است که می گوید الهی بمیرم که پیشت نیستم که در آن صورت هر دو از حسرت دوری آب می شوید یا می گوید شرمنده که نیستم و بگذار برای بعد که یک هو حس می کنی ضربان قلبت کمتر و کمتر شده و بعد یک دفعه می بینی یخ کردی و نفست هم بند رفته و دیگه هیچی!!! آب قند و شربت و ماساژ قلبی!!!! بمیرم برای  حسرت کشیدنتون!!! اگه این خل بازیها حسرت نیست، پس به قول ملوک خانم همسایه مون " چی چینه" ؟!!!  لجباز نباشید! هست!!! حسرت هست!!!!! 

حالا می رویم سراغ خواری!!!! کدوم هایتان تا حالا چند هزار بار کله تان را مثل ذلیل ها کج کرده اید و در حالیکه درونتان از خشم فریاد می کشیده با لبخندی فشرده و چشمانی عاشق کش زورگویی های یار را تایید کرده اید؟ چند هزار بار جلوی فک و فامیل و هر کس و ناکسی خم شدید و مجیز گفتید بلکه یک کارش را جلو ببرید؟ بیایید! شاهد از آسمان رسید! همین الان دوست رمیو را به خاطر رمیو انداختند تو استخر آب!! ایناها!!!! الان هم اون پسره خواستگار ژولیت - تی بلد - با شمشیر به رمیو حمله کرد!!! نهههههه!!! الان دارند همدیگر رو  می زنند!!!!! ووووووووووی!!!! بمیرمممممممم!!!! چقدر مشت خورد به دلش!!!!!! به جد بزرگوار رمیو، خواری داره عاشق شدن!!!!

چقدر من باید حرف بزنم تا شما ها قبول کنید، عشق اندوه و حسرت است و خواری، عاشق مشوید اگر توانید؟؟!!!!  الانم رمیو شمشیر رو کرد تو قلب تی بلد، اون بدبخت هم مرد!!! ننه ت بمیره تی بلد که الان بچّه نداره !!!  الهی بابات بمیره رمیو که پسرت سر عشق تی بلد رو کشت!!! انقدر هم این رمیو خره که الان گوشه زیرزمین نشسته داره عررررر می زنه ولی تا دایه ژولیت رو می بینه داره از حال این دختره  می پرسه!!! باباش هم گرفت به حال مرگ زدش!!! می گم عاشق مشوید اگر توانید!!! باور که نمی کنید!!! آخر فیلم هم همه شون می میرند تا خیالتون راحت بشه!!! همین رو می خواستید؟!!!!

خلاصه از ما گفتن بود! از ما که گذشت!!! ما خر بودیم، بزرگتر ها هی گفتند، نصیحت کردند، ضجه زدند، ناله کردند که بابا عشق بده، اخه، تفه، جیزه، عاشق نشوید، سرانجامش به خدا خوب نیست، خیر نیست، شرّ است، به گوش جرم گرفته ی ما نرفت که نرفت!!!! حالا من به عنوان پیر وبلاگستان در اوّلین روزهای سی و هشت سالگیمان که ای کاش زیرتریلی بیست و نه چرخ می رفتیم ولی این روزهای آخر سی سالگی مان را نمی دیدیم - آخر نمی دانید که چه دردی دارد که به چهل نزدیک شوی!!! - به شما نصیحت می کنیم، خواستاریم، استدعا داریم، تقاضا می کنیم: عاشق مشوید اگر توانید!!!!!!!!!!!!

اگر نتوانستید هم که دیگر هچ!!! اگر شدید هم باز هچ!!! چشمتان بینا، دنده تان هم سفت و محکم، بکشید!!! ما هم نیش نازنینمان را باز می کنیم و بهتان لبخند گشاد می زنیم و می گوییم حقّتان است!!! حالا شدی مثل من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تک  بیر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پیوست۱.  آقایان وبلاگستانی محترم اگر از فردا خانم های وبلاگستانی خیلی خیلی محترم دیگر محّلتان نگذاشتند اصلاً تقصیر من نیست ها! جان شما من به کل بی تقصیرم!!!!!!!

پیوست.۲. خانم های وبلاگستانی محترم اگر از فردا آقایان وبلاگستانی خیلی خیلی محترم دیگر محّلتان نگذاشتند اصلاْ تقصیر من نیست ها! جان شما من به کل بی تقصیرم!!!!!!

پیوست.۳. این دو تا خیلی بی تربیت هستند ها!!!! نمی گم وسطش چی شد!!! برید خودتون ببینید!!! تازه شم، این ژولیت در به در شده فقط سیزده سالش بوده!!!!!! اصلاْ دیگر نمی بینیم، مگر مرض داریم انقدر حرص می خوریم؟!!!! عوضش  می رویم سخنرانی رییس جمهور اوباما رو می بینیم!!!

پیوست.۴. طاقت نیاوردیم !! مرض و درده دیگه!!! همه ش رو دیدیم، عرررررررر هم زدیم، الان هم داریم فین فین می کنیم. ژولیت الکی مرد!  رمیو راستکی زهر خورد مرد!  بعد ژولیت راستکی خنجر زد به خود مرد!!! همه مردند!  خلاص! منم فردا می رم تونی جون موهام رو کوتاه کنه!!!!!!!

 پیوست.۵. به جدم حکم صادر نکردم. طنزه جون شما. رطب خورده منع رطب کی کند!!!!!! می خواستیم یک کم دور هم بخندیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 7:43  به قلم پروانه  | 


 

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود
نخیر، خیلی هم بود
یک خانم و آقای خیلی خیلی مهربون بودند
که  دلشون یک دختر می خواست
یک روز صبح زود
نه، دروغ چرا
یک بعدازظهر آفتابی
خدا یک بچه خوشگل نانازی سه کیلویی
تو بقچه ی یک "منقار دراز بچه بفرست" چپاند
اون هم بچه رو برد گذاشت دم در خونشون
دختر خوشگل نانازی ماه قربونش برم چه ملوسه
الان اینجا نشسته
پیازش الان می سوزه
ولی
همه تون با هم بگید
تولدّت مبارک دختر جون خوشگل ناز ماه به به چه ماشالله بزرگ شدی
من نیششششششششششششششششش


شعر وزین بالایی رو سرودم که ببینید چه طبع شاعرانه ای دارم و چه روح لطیفی و چه درون و بیرون خوشرنگی!!!!! تولّدم مبارک باشه ایشالله!!!!!!!!!!!!!!!!!

اینجانب پروانه خانوم گل گلاب بلبل ماه ناز ، ملقّب به پروانه هیچستان در یک یکشنبه سرد برفی در حدود سی و اندی سال پیش ـ که اصلاْ اندی اش به شما مربوط نیست ـ ساعت پنج و نیم بعدازظهر از مادری به زلالی چشمه به دنیا آمدم. آمدنم به شدّت نارمانتیک بود. مادر هر سال به همراه تبریک توّلد داستان خورانده شدن یک لیوان روغن کرچک با آب پرتقالش را تعریف می کند تا مبادا من یادم برود که چه ماجرایی به همراه داشته ام! بسیار هول بوده ام و دو ساعت بعد از رسیدن به بیمارستان بیرون پریده ام. مادر از این یک تکّه با افتخار یاد می کند که بسیار خوشزا بوده است و اصلاْ نقش مرا در عجله برای آشنایی با دوستان و فک و فامیل نادیده می گیرد. تمام خانواده با علاقه و اشتیاق منتظر دیدار من بوده اند و پشت در اتاق رژه می رفتند.
از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان که وقتی من نزول اجلال می کنم هدنرس بیمارستان که از بد شانسی من از فامیل های دسته دیزی طایقه شونصد هزار پایی ما بوده اند به نزد مادربزرگ خانم با شکوه و با اجلال می روند و اعلام می کنند که حامل خبری هستند. سرکار خانم هدنرس از مادربزرگ طلب بخشش و مغفرت می کنند و می گویند خبر بدی دارم، این یکی هم دختر شد!!!!! مادربزرگ جان، نمی دانم نفسشون بند میره، قلبشون می ایسته، خلاصه هر چی بوده بعد از چهار تا حساب سرانگشتی که این ورپریده شد نوه ی ششم و دختر ششم و الهی این عروسهای دخترزای من سرزا بروند و پسرهای دردانه من صاحب پسر بشوند و چرا من اصلاْ شانس نوه پسر ندارم که نام فامیل ببرالسلطنه رو تا ابد زنده نگه دارد، یک دفعه قد تا قد ـ با اون قد رشید و رعنا که من عاشقشون بودم ـ بر روی اون مرمرهای بیمارستان سرنگون می شوند.

اطلاع دقیقی از خوشحالی بقیّه اعضای خانواده در دسترس نیست فقط مطمینم بقیّه شون هم همین اندازه شاد بودند و هفت شبانه روز پایکوبی می کردند!

 

سی و هفت سالگی ام تمام شد. در این سال، بهترین روزهای زندگی ام را گذراندم، بهترین آدم زندگی ام را پیدا کردم، بهترین تصمیم عمرم را گرفتم، قشنگترین روزهای زندگی م را ساختم و از بدترین روزهایم گذر کردم. از تک تک روزهایش سپاسگزارم و خوشحالم که باز هم فرصتی دارم برای تجربه های بعدی. خودم را به دست طبیعت می سپارم که چه برایم ارمغان می آورد در این سال جدید و نوی زندگی.

 

سی و هشت سالگی ام را آغاز می کنم با دعای تندرستی و شادی و خوشبختی همه عزیزانم، دوستانم و همه ساکنین کره ی خاکی.

سی و هشت سالگی ام را آغاز می کنم در زندگی واقعی ام میان عزیزان همراه و دلسوزم و در این زندگی مجازی میان شما دوستان بسیار بسیار خوب و عزیزم.

 

به سی و هشت سالگی من خوش آمدید.

پیوست.۱.  بزنید و برقصید و بنوشید و ببلعید. نجسی جات فراوان است. غیرنجسی هم داریم. تکیلا خورهاش بفرمایند سر اون یکی میز. از خودتون پذیرایی کنید. رقاص هاش بفرمایند روی میز ... قربون شما

 

                

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 7:8  به قلم پروانه  | 


آخر تعطیلات است و محل کارم بسیار شلوغ. پشت سر دو همکار دیگرم ایستاده ام و به آدمهایی که می آیند و می روند نگاه می کنم. کلاه صورتی اش نظرم را جلب می کند. از کلاه به صورتش نگاهی می اندازم. یک جفت چشم درشت ایرانی در آن صورت می بینم. لبخندی بر لب دارد. صورتش آشناست. سه چهار متری فاصله داریم. به طرف ما می آید. کاغذش را به دست همکارم می دهد و منتظر جواب می شود. به روی برگه نگاه می کنم اسم شهر را که می بینم، یک دفعه می شناسمش. نیشم تا بناگوش باز می شود و با لبخندی حاکی از رضایت می پرسم شما ایرانی هستید؟ و پس از جواب بله اش می گویم من شما را می شناسم شما نویسنده وبلاگ .. هستید. با تعجب نگاهی می کند و تصدیق می کند.

سایه از وبلاگ نویسان بسیار قدیمی و خوب است. آن روز خودم را معرفی کردم و خاطرات گذشته را یادآوری کردیم. ما سالهای پیش در دنیای مجازی همدیگر را می شناختیم. یک بار هم بر سر تحریم انتخابات بحث و جدل هم کرده ایم. برایم جالب بود که بعد از دو سال بی خبری او حتی یادش بود من معلم بوده ام. پروین خانم عزیزم خوب یادشان است. از دیدنش بسیار بسیار ذوق کردم.حس می کردم یکی از دوستان واقعی ام را دیده ام. حسش بسیار زنده و قشنگ بود. انگار او را خوب می شناختم و از نزدیکانم است.

در این دنیای مجازی ما سالهاست با هم زندگی کرده ایم. این دنیا به موازات زندگی واقعی مان پیش می رود و سالهای عمرمان را می سازد. و چقدر زیباست که ما این همه خاطره زیبا و به یاد ماندنی از این همه رفاقت و دوستی داریم. طی این سالها من بهترین ها را شناختم، با بهترین ها زندگی کردم و خاطره های ماندنی ساختم.

از ته قلبم اعتقاد دارم انسان خوشبختی هستم.  انسانهای برتر و والایی دورم را گرفته اند و من همیشه سعی می کنم قدر این انسانها را بدانم. طبیعت همواره با من یار بوده است که فرومایگان و نابخردان از نیّت پلیدشان خود از این چرخه به بیرون پرتاب شده اند و من چقدر ممنون این اتفاق هستم. در این سالها شما به من عشق دادید، امید دادید و حق دوستی را به جا آوردید. در طی این سالها پا به پای من در خاطرات من سهیم شدید و در فراز و نشیب زندگی همراه من دویدید. با من عزاداری کردید و هنگام خندیدن قهقهه زدید. از کوچکترین شما که آن الناز شیطان است ( نخیر، نسرین اسکای باوقار است) و من سعه صدرش را تحسین می کنم تا بزرگترین شما که اگر اسمش را بیاورم قطعاْ تکه بزرگه ام گوشم خواهد بود.


در این سالها رفیقان حقیقی  هیچ گاه در زندگی خصوصی من دخالت نکردند، این عزیزان هیچگاه با توسل به خدعه و نیرنگ نخواستند از من اطلاعاتی کسب کنند تا شاید بعدها بتوانند به زشت ترین شیوه بر علیه من از آن استفاده کنند ، سوالهای نابجا نکردند. برای هوّیت واقعی من احترام قایل شدند و مراعات حرمت انسانی را کردند امّا در این میان نارفیقان بعد از مدّت زمانی کوتاه خود واقعی را نشان دادند و غربال شدند. همه شما انسانیّت را به مرحله کمال رساندید و  برایم بسیار محترم و عزیز هستید.

 پروین خانم جانم، من تا ابد مدیون و متحیّر این همه محبّت شما می مانم. خاتون بانوی خوبم، بارها و بارها از ته دل آرزو کردم که بتوانم مثل شما انسانی والا و برتر شوم. نگین بانو جان، کلمات زیبایت روزهای مرا خوش رنگ و دلنشین می کند. الهام جانم، دوستی ت را هیچگاه و به هیچ وجه از دست نخواهم داد، مطمین باش از دست من رهایی نداری. مشتی ماشالله خوب، ای مفقود، می دانی که چقدر دوستی ات برایم ارزشمند است. حاج باران جان، فرزند دلبندم، من چقدر به داشتن فرزندی مثل تو افتخار می کنم. قهرمان عزیز، چقدر ناشیانه سعی می کنم مقلد خوبی از مرام و انسانیّتت باشم، ای کاش می گفتی هستم یا نه!! نیکو جان، تو همیشه در بدترین لحظات مرا به زندگی آشتی می دهی. آرایه جان، ای کاش می دانستی که الگوی جسارت و شهامت دنیای واقعی من هستی. اقلیما بانو، هیچ کس به اندازه تو مرا یاد خودم نمی اندازد و من این را دوست دارم. ماری جانم، دوستی ات برایم افتخار است. رضا خان پنجاه و سه، منتظرم برگردی. سعید خوب، ای کاش یادت می ماند که من هر روز تا عصر سر کار هستم. الناز جان، تو صبورترین و مقاوم ترین دختری هستی که من دیده ام، زود بزرگتر شو. سارای برفی نازنینم، در روزهای کم طاقتم تو به من عشق تزریق کردی. نمی دانستی بدان. مهناز جان، محبت هایت حسابی به دل می چسبد و قلب آدم را گرم می کند. یوسف جان، گاهی اوقات دلم می خواهد بدجنس شوم و کامنت هایت را پابلیش کنم تا دیگران ببینند تو چه گوهری هستی. تیلا جانم، تو و تلسی  مظهر مقاومت و عشق برای من هستید.ماهور جان، مرسی از اینکه همیشه به من لطف داری. مهستی جان، دوستی ات برایم خیلی ارزشمند است. شراره جان، همیشه برایم عزیز هستی. نسرین جان آویدک، هنوز هم منتظرم برگردی. مینو جان، بهترین سخن ها را از دهان شما شنیدم. بی تا ی خوب، دوستی تو و پسرت برایم افتخار است. نسرین بانو جان، مظهر مهر و محبّت هستید. آرش و بهاره ی خوب، یکی بی نهایت زیبا می نویسد و دیگری بیشترین انرژی را می دهد. همیشه پاینده باشید. فهیم جان، تو مرا به سرحد مرگ می خندانی و با کل کل هایت دنیای مرا با انگیزه می کنی. ستاره جان، تو چقدر انرژی و محبت در وجودت ذخیره داری. همیشه مستدام باشی. علا جان، لطفا زود برگرد، دلم برایت تنگ است. شیدرخ جان، تو یکی از مهربان ترین ها هستی و من به دوستی ات مفتخرم. آفرین جان، چطور می توانی ننویسی؟ علیرضا خان، چقدر خوشحالم که می نویسی و الان دنیای مجازی را داری. نسرین آسمان جان، من گاهی متعجب می مانم که تو واقعا چند ساله ای! پریا ی خوب من، همیشه خوب و خوب و خوب باش. دخترک شریک من، هر روز منتظرم که بیایی و بگویی حالت خوب است. میم خوب، همیشه خوب باش. آرمیتا جان، چقدر خوشحالم که برگشتی چه اتفاق خوبی .مهری جان، علی سفالینه خوب سولماز جان،مانی مهربان، ناهید صابری خوب، دنیا جانم، روشنک خوب، محبوبه خوبم، سارا انجین کوک گل، سارای صدا بی صدا، نازنین جان، اشکان خوب، افسانه نازنین، نیروانا ی خوب، المیرا جان، نگار جان سبک وزن، ویولت نازنین ، گنجشکک خوب و ......... همه تان را از صمیم قلبم دوست دارم.

همیشه زنده و پاینده و شاد باشید.

پیوست.۱. به جشن های ولادت نزدیک می شویم. از الان می کوبیم و می زنیم و می رقصیم. تا چهار روز هر شب اینجا تولّد مبارک می خوانیم. من نیشششششششش.

 پیوست.۲. خدا عالم است که من خنده ها و قهقهه های تو را با دنیا هم عوض نمی کنم. همیشه بخند ای عزیز من.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 7:52  به قلم پروانه  | 

 

 ♠ . چقدر خوب است که این روزها هر شب هستی. هر شب می آیی و خودت را نشان می دهی و می روی. نمی دانی که چه آرامشی می دهد دیدنت در خواب. نمی دانی ، صبح که به یاد می آورم کت و شلوار سبزت را ،چه شادمانه آغاز می کنم روز دیگر ندیدنت را. آهای خوب من! به دیدنت عادت کرده ام. بقیّه حسادت می کنند و من لذّت می برم از این که  تنها کسی هستم که تو هر شب به او سر می زنی. این لذّت را از من مگیر. بخواهی التماست هم می کنم، همانطور که التماست می کردم راه بروی. راستی، دیشب جایی را نشانم دادی که در آن ساکن هستی، نشانی گرفتم، همچنین جایی وجود خارجی ندارد ولی به محض اینکه آمدم، می آیم آنجا، شاید دیدمت، با همان قد و بالای رعنایت و کلّه ی قربانش شوم کچلت. هر شب می خوابم به امید دیدارت. هر کجا هستی شاد باش و همیشه برقرار. روحت شاد خوب من.

♦ . آی که چقدر دلم برایت تنگ شده است. دقیقاْ یک سال و سیصد و نمی دونم چند روزه که ندیدمت. گاهی اوقات فکر می کنم آیا خطوط چهره ات یادم مانده است یا نه! هر بار که آن صورت نازنینت را می بینم تغییر کرده ای. این بار که فکر کنم دیگر نشناسمت از بس بزرگ شده ای. دیگر کجاست آن دردانه ی کوچک که به قول همه صدا از دیوار در می آمد که از او در نمی آید؟ چه بزرگ شده ای یکی یک دانه ی خانه! آن عکس بچه گی هایت را که برایت فرستادم دیده ای؟ من به قربان آن لبخند پهن و معصومانه ات. با آن لباسهای مرتّب و کفشهای مردانه ی سیاهت. حالا چه رعنا شده ای ای همیشه رفیق. تو می دانی من چه دردی کشیدم که در بهترین و قشنگترین روز زندگی ت حضور نداشتم تا بالاخره یک جوری یک دعوایی با هم بکنیم و در نهایت قربان صدقه و اشک و از این حرفها ؟ تو نمی دانی که من تمام روزهایم به تصوّر کردن آن روز موعود می گذرد تا راه بروم و فخر بفروشم و پز تو را بدهم. راستی، چند نفری را هم دعوت کردم که اصلاْ نمی شناسی شان. بگی نه، شر راه می اندازم، بهتر است خودت را سبک نکنی و قبول کنی. مرسی. قربانت بروم که انقدر ماهی.

 ♣. تو کجایی که من دلم می خواهد الان بودی و من کاری را می کردم که ما هیچ وقت یاد نگرفتیم انجامش بدهیم. دلم می خواهد بغلت کنم، سرم را بگذارم روی سینه ات. چقدر کار سختی است. کاشکی بلد بودیم. الان به قول نفر اوّلی پادشاه هفتم را هم خواب دیده ای و صدای دلنشین خوابت همه جا را گرفته است. آی که من چقدر عاشق این صدا هستم و برایم از موسیقی کلاسیک هم خواب آور تر است. می دانی  عاشق ایمیل های تو هستم. یک بار خواستم بگویم هر روز برایم میل بدهی، ترسیدم نتوانی و اذّیت بشوی. آخر چه کسی قشنگ تر از تو کلمات را کنار هم می گذارد و این می شود معجونش:

... jan very badi why axe bolooz ra naferestadi  i know that you are very busy .man ham khodam varede internet shodam.i am very glad. har vaght forsat kardi beferest. oh my darling .az 3shanbe ta friday is tatil goftan beram shomal  but man nemiram.hava sarde too khooneh behtare.ghorban you  mamangood bye

من کشته مرده ی " اه مای دارلینگت" هستم و اون آیکونهایت. بازم ایمیل بده قلب منو پر از شادی کن.


♥. دقایق سریع می گذرند و من هر لحظه اش به یاد تو هستم. تویی که الان یا خوابی یا داری خودت را به زور می خوابانی و من نمی توانم حدس بزنم به چه فکر می کنی امّا می دانم خودم چه می خواهم. خواسته هایم انقدر روشن و واضح است که هر کودکی هم ببیند می تواند با شادمانی پا بکوبد و همراه من هیاهو به راه بیاندازد. در پس تمام داستان ها، روایات، وقایع شیرین و تلخ و بی مزه، در گذر زمان گذشته و حال و آینده، چشمان من فقط تو را می بیند. حدسش که خیلی سخت نیست. نود و نه سالگی یک شوخی بچه گانه و عامیانه بود ولی تبدیل شد به یک واقعّیت و خواسته قلبی. چشمانم را که می بندم، آینده را که جلوی چشمانم تصوّر می کنم، هیچ لحظه ای نیست که تو در آن نباشی، دیگر بودن دمادم و متصّل برایم مفهومی ندارد، روزی آرزویش را داشتم حالا از آن مرز هم عبور کرده ام. تو شده ای پاره ای از تنم که در سالهای آتی همراه با من، قدم به قدم با من می آیی، ما با هم رشد می کنیم، ما با هم میان سال می شویم و در نهایت با هم پیر می شویم. جدایی مان قطعاْ روزی فرا می رسد و آن روز روز مرگ ماست. من تو را با هر نفسی که می کشم در لابه لای حفره های سرشار از زندگی قلبم نگه می دارم. تو مدتهاست به تن من تارهای سخت و باز نشدنیی بسته ای از مهر و عشق و عاطفه. ای عزیزترین من، دستانت را به دستان من گره بزن، بگذار همراه هم این روزهای آتی را استوار و همدل پشت سر بگذاریم، شاید این طوفان حوادث آرامشی پشت خود داشته باشد به لطافت یاس های رازقی محبوبت. همیشه خوب باش عزیزترین من. همیشه خوب باش. راستی نازنینم، من سر قولم می مانم. خواهی دید.

پیوست.۱. یعنی واضح نبود؟ چهار نامه به چهار عزیز دلم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 9:17  به قلم پروانه  | 




" شب بخیر"  آخرین کلام است. نگاهت خیره می ماند و به ادامه های همیشگی اش فکر می کنی، به خوابهای خوب به بوسه ی آخر شب، قلبت از جا کنده می شود، باید قبول کنی که دیگر هیچ کدام از خواستنی هایت دیگر نیستند. ساعت یازده و پنجاه و هشت دقیقه است. عقربه ها به سرعت از یکدیگر سبقت می گیرند. اشکها و ضربان قلب تو هم همینطور، از رسیدن آنها به دو و نیم هراس داری.

نگاهت به عکسش می افتد و شمع روشن کنار عکسش. امروز دو سال شد که دیگر نیست، نفس نمی کشد. به وجودش فکر می کنی ولی تنها کرمها و حشره هایی  به نظرت می آیند که حتماً تا بحال پاره پاره ش کرده اند و وجود نازنینش را از بین برده اند. او دو سال پیش با همان نفس آخر جلوی چشمان لعنتی ت  برای همیشه از بین رفت و تا ابد تو را با این منظره دلخراش تنها گذاشت. دیگر جز یک قاب عکس با نگاهی ساده و مهربان هیچ وجود خارجی ندارد.
  امروز یک هفته شد که او هم نیست.
" فریادها،دادها، التماس ها، نگاه های توخالی و سرد".
یعنی می آید روزی که بگویی  امروز دو سال از آن روز لعنتی گذشت؟

دقایقی از دوازده گذشته است.حالا علاوه بر خشم و ناراحتی خودت باید غم دیگری را هم بر شانه هایت بکشی. هنوز هم ترجیح می دهی تمام این بار را خودت حمل کنی تا او ذرّه ای درد این مصیبت را نچشد. با خودت زمزمه می کنی:
" بی تو نه صدا مونده نه آواز، نه اشک غزل نه ناله ی ساز، باری اگر هست از جنس کوهه، از رنگ خاک و حسرت پرواز" 

سردت می شود. بدنت یخ زده است.
"روی زمین دراز کشیده ای و به آن سقف بلند کنگره ای خیره شده ای، سرما به بن استخوانهایت رسوب کرده است . با هر صدایی سرت را بلند می کنی و دلت از جا می جهد. منتظری و با هرجهش انتظار، زیر لب زمزمه می کنی چرا، چرا، چرا، چرا..  و به این فکر می کنی که  آن همه شیرینی و لذّت غیر قابل توصیف ..... "  
سرما امانت را بریده است. آب داغ شاید بتواند استخوانهای یخ زده ات را گرم کند. دوش را باز می کنی. آب داغ لباسهایت را خیس می کند. برایت مهم نیست نمی خواهی ذرّه ای از پوست تنت را ببینی. خاطره ها با ریزش آب هجوم می آورند. از روز اوّل تا آخرین لحظه، صحنه ها تند و تند از جلوی چشمان خیست می گذرند.
" تن حریرت جوی عطر جاری ،صدای گرمت حیرت قناری، بذار بگیرم مثل تور دریا، تو رو در آغوش ماهی فراری
"

به گردن این همه خاطره آویزان می شوی و  از هجوم درد یادآوری می نشینی و در خودت مچاله می شوی. مچاله ی، مچاله ی، مچاله ی.

ساعت به یک کم کم نزدیک می شود. از آنچه می ترسیدی به سراغت آمده است. فقط ساعتی مانده است.  شربت سرماخوردگی را نگاه می کنی. یک چهارمش را فرو می دهی. نیم ساعت دیگر قطعاْ چیزی به یادت نخواهد ماند. هر چه لباس گرم دم دستت می آید به تن می کشی و یخ زده دراز می کشی. لحظاتی بعد خواب تو را در برگرفته است.

 دردی ناگهانی سرت را پر می کند، چشمانت را باز می کنی. از زیادی درد بلند می شوی. باز هم برگشته. درد لعنتی برگشته. با سختی می نشینی شاید کمتر شود. به ساعت نگاه می کنی. لعنت به این شانس. لعنت. ساعت دقیقاْ دو و بیست و هشت دقیقه  است.
" کشیده شدن لاستیک روی آسفالت، هجوم افکار پلید به ذهنت، آن حسّی که تازه شروع شده است، داغی سرت، هجوم خاطرات خوش، انتظار بازگشت، انتظار بازگشت، انتظار بازگشت، انتظار بیهوده، شش و بیست دقیقه، خداحافظی از راه دور، آرزوی سلامتی، جای سرد، شالگردن پیچیده دور صورت، خواب صورت مهربان تو ،بوسه های تو،  پریدن های متوالی، درک پایان آرزوها، مقصد، سوزش گلو، شهر غریبه، همه جا غریبی، مریضی، تب، تب، کابوس، کابوس دستهای مهربان تو، سرمای هجده درجه زیر صفر، یخ زدگی پاهایت، چکمه های لعنتی، دهن کجی هایشان به تو، محبّت نهانی آنها، کابوس دستهایت ،تب، تب، تب."
به سراغ کیسه دورانداختنی ها می روی. دامن قرمز را پیدا می کنی، به سینه می چسبانی، شاید یک روز......... .

ساعت به چهار نزدیک می شود. درد یک لحظه امانت نداده است. مسکّن ها را بالا می اندازی و به امید خوابی بی کابوس و بی درد سرت را روی بالش می گذاری. در ذهنت فقط می نویسی، می نویسی، می نویسی. تصمیم میگیری مدّتی از این صفحات دور شوی، باید استراحت کنی، باید خودت را قوی تر کنی، باید بالهایت را باز هم باز کنی. به خودت قول می دهی دیگر دوستانت را  نخوانی و ننویسی، عقربه ها کمی دیگر هم می گذرند، این بار تصمیم میگیری باز هم بخوانی ولی می دانی که دیگر نمی نویسی، حداقل به این زودی ها نخواهی نوشت. به این زودی ها نخواهی نوشت.

 

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد       یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار       صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد
غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل       شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد
هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز       نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند       در دایره قسمت اوضاع چنین باشد
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود       کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر       کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد


 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 5:30  به قلم پروانه  |