تبليغاتX
پشت هیچستان
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است


♠. وقتی دلت را، این تنها سرمایه گرانبهایت را به دیداری خوش می کنی هر اتفّاق نابهنگامی تو را مصمم تر برای رسیدن به خواسته ت می کند. نامردی تو رذل بی مایه باعث نشد که من ناامید بشم، تو فقط راهم را طولانی تر کردی و من بازهم به مرادم رسیدم. تنها مانده بود سوار چهارپا هم بشوم. از هر وسیله  نقلیه ی ممکن استفاده کردم،هر تابلوی سبز کنار جاده نشان می داد که من نزدیک تر شده ام و وقتی آن رنگهای خاکستری و قرمز جلویم پدیدار شدند، قلبم از جا کنده شد. حیف که قطار را با دیوار بتونی اشتباه گرفتم! و متروی آخرش مبدل به یک ماشین گرم و همصحبتی بی بدیل شد. دیدن آن کفشهای براّق و لذّت درک محبّت خوابیده در پشت آنها دلم را بدجوری لرزاند. آن ساندویچ هپلی در آن هپلستان با آن صندلی های قراضه و میز کثیف و آدمهای کثیفتر با آن دستشویی بی صابونش، خوش عطر ترین و خوش مزه ترین غذا بود و آن اشتباه سفارش شام و آن صورت راضی و مفتخر و بعد آن قیافه اخم آلود و آشویتس بدمزه با استخوانهای ریز ریزش خنده دارترین اتفّاق دنیا بود. دلم می خواهد بو و طعم این خاطراتم را تا ابد جایی نگه دارم. دلم می خواهد هراز گاهی بویشان کنم و به یاد بیاورم خوشترین اوقات زندگی ام را. ای کاش آن عطر خوش خاطره هایم هرگز از روی لباسهایم محو نشوند. ای کاش.

 ♦. از دستت بسیار عصبانی م، شاید خشم کلمه بهتری باشد. متاسفانه به قدری حجمش زیاد است که قدرت بخشش هم ندارم. نمی دانم آیا می آید روزی که تو را به خاطر حرفهایت ببخشم یا نه. نمی دانم. بعد از این همه سال تازه فهمیده م که رفتارم با تو اشتباه بود. باورت می شود؟ بعد از این همه سال! من نباید این سالها تو را در جزیی ترین اتفّاقات و خصوصی ترین لحظه هایم شریک می کردم. اشتباه من بود که حریم خودم را نگه نداشتم و اجازه دخالتت را دادم. هیچ وقت دقّت نکردم که تو مرا از حدّی بیشتر نزدیک نکرده بودی. من باید می فهمیدم و همانند تو رفتار می کردم. اگر اشتباه به این بزرگی نکرده بودم شاید من و تو به اینجا نمی رسیدیم. شاید تو به خودت اجازه تعیین و تکلیف برای من و زندگی م نمی کردی. تو باید بهتر از این ها مرا بشناسی که من به هیچ احدی در این دنیا اجازه دخالت نمی دهم. ممکن است کارنامه زندگی م چندان درخشان نباشد ولی در عوض خودم بودم و خودم. مسوولیت همه کارهای زندگی م را شجاعانه به عهده گرفتم و پای اشتباهاتم ایستادم. به آنچه هستم مباهات نمی کنم امّا ناراضی و بیزار نیستم. ای کاش می فهمیدی که آن شب چقدر دلم را شکوندی، از این ناراحتم که هیچ وقت نمی فهمی. تو درس بسیار بزرگی با درد بسیاری به من دادی. درست را همواره از بر میکنم، دیگر هیچ کسی را از حدی مجاز به زندگی م نزدیک نمی کنم. حتی تو.

 ♣. باید وبلاگ خوانی م را بسیار محدود کنم. یعنی باید از اعصابت و شعورت مایه بگذاری و بعضی جفنگیات را بخوانی که گاهی هم شرمنده وقتت هم می شوی. دیشب  بلند بلند برایم می خواندی و من تازه انگار با شنیده شدن آن کلمات بیشتر می فهمیدم که روزانه چه مزخرفاتی را می خوانم و گاهی هم کامنتی در راستای  " آخی، نازی چه باحال نوشتی " " وای منم همینجورم " گذاشته ام. باور کنید همان دیشب شرمنده خودم شدم. طرف مزخرف که می بافه، هیچ کدام از آداب نگارشی رو رعایت که نمی کنه، دیکته در حد قورباغه بعد تازه ملّتی  که بعضی هاشون خیلی هم نویسنده هستند چه من بمیرم تو بمیری راه انداختند، خیال می کنی دارد برای سیمین دانشور کامنت می گذارد. برادر من! خواهر من!  چیزی که می خواهی بنویسی یک بار خودت بخوان، ببین این مزخرفات را بهتر نیست در گوشه صندوق خانه ت پنهان کنی !!!  جان من ببین اگه راه داره یک کاریش کن.

 ♥. بیشتر راه برگشت را اشک ریختم. اصلاْ هم برایم مهم نبود که خانم بغل دستی چطور هر دو دقیقه یک بار دلش طاقت نمی آورد و رد اشکها را میگیرد. فکر تو و درد تو یک لحظه مرا رها نکرد. وقتی که هستی به رویم نمی آورم، با سختی خودم را کنترل میکنم ولی وای به وقتی که دیگر چشمانت حضور نداشته باشند، در هم می شکنم. این بار هم همانطور شد. فکر زجر دادنت و درد کشیدنت مرا نابود کرد. می دانم که می دانی عامدانه نیست و هربار که یادآوری میکنم می گویی هیچی نگم. می دانم که می دانی چقدر از دیدن چهره مچاله از دردت عاجزم و می دانی که حاضرم بمیرم ولی تو خالی به رویت نیافتد. هنوزم داستان "مواظب باش کلیه هات نچاد" و " بپوشون سرما نخوری" مرا از خنده منفجر می کند. عزیز من، من دیگر حاضر نیستم باعث و بانی دردت باشم. از دیروز با خودم عهدی کردم، نمی دانم تا به کی طاقت بیاورم ولی مجبورم به براورده ساختن این تعهد. من طاقت درد کشیدن تو را ندارم. از حماقت و ندانم کاری خودم هم بی نهایت شرمسارم. دلم می خواهد یک بار دیگر خواهش کنم مرا از صمیم قلب ببخشی و کمکم کنی که به عهدم عمل کنم. باز هم اشکهایم سرازیر شد. چرا هربار که پای دلم میان است اشکهایم زودتر از من خودشان را به این میانه می رسانند؟!  آه، اشکهای نازنین من.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 1:50  به قلم پروانه  | 

 

۱. شما می دونید چرا مغزم از کلمات خالیه الان؟

۲. این روزها از همه جور حسی خالی هستم. نه دوست دارم، نه بدم می اد، نه دلم هری می ریزه، نه خونسرد خونسردم. یک جورایی شدم یک آدم خنثی با ادب. باورم نمی شد روزی اگه کسی فحشم بده نرم بخونم ببینم چی گفته ... به شدت ریلکس شدم.

۳. هر کی گفته تجربه باعث پیشرفت می شه اشتباه کرده،نمی شه بابا.. اگه می شد چرا حالا بعد از هشت سال باید من این دسته گل رو به آب بدم؟؟؟

۴. حالا درد خودت کمه .. به فکر بدبختی هات و بی پولی هات هم هستی .. داری عین سگ هم می لرزی .. یک کاره می اد جریمه ت هم می کنه .. دلم می خواست موهامو بکشم.

۵. آقا کیف پول یکی رو دزدیده در رفته، یکی دیگه تو اتوبوس به دوست دخترش گفته که از این جدا شو دزده، خانم زنگ زده به آقا که بیا اینا دارن بهت توهین می کنند، آقا رسیده و تو اتوبوس به طرف  حمله کرده و می خواسته خفه ش کنه، راننده اتوبوس زنگ می زنه به پلیس و شهادت می ده آقا مورد ظلم واقع شده. سه تا شاهد دیگه برعکس شهادت دادند. حالا می پرسید چرا ؟ چون آقا سفید بوده و دوّمی سیاه ... هنوزم تبعیض علیه سیاهان بی داد می کنه. آقا رو دیروز دیدم یک لب باز در حال بوسه روی گردنش خالکوبی کرده. بلا به دور لبها قرمز هم هستند.

۶. همیشه آدم باید دو تا برنامه داشته باشه .. یعنی پلن آ و پلن بی .. اگه این نشد اون ... من اینو تازه فهمیدم. البته کمک داشتم ها.

۷. Never Explain

Your friends do not need it and your enemies will not believe you anyway
Elbert Hubbard

۸. تولّدت مبارک باشه رفیق. خیلی هم مبارک باشه.

۹. تولّدت قمری منم مبارک باشه ... سه شنبه ست دیگه نه؟؟؟

۱۰. نمی دونم چرا نمی تونم خودم رو ببخشم. یکی از عیب های بزرگ من نبخشیدن خودم است. این روزها خودم را به خاطر این بی احتیاطی بزرگ و خسارت احمقانه و تبعات ناشی از اون نمی بخشم. بدجوری هم نمی بخشم. اصرار هم نفرمایید.

۱۱. باور کنید حرفم نمیاد. اگر به این نوشته بگویید زورکی خداییش حق دارید. گرچه قبلیه اصلاْ زورکی نبود، سو تفاوت شد به خدا.

۱۲. فیلم " داستان زندگی دیوید گیل" را حتما ببینید. چقدر زیباست که آدم بر اساس عقایدش بمیرد. نفهمیدید ؟ خب برید ببینید دیگه .. بعد می فهمید.

۱۳. تک .. بیرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

 

                             

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 8:52  به قلم پروانه  | 


یکی از مهمترین مناسبت های این غربتستان روز شکرگزاری ست. قطعاْ همه اطلاعات کافی و لازم رو درباره این روز دارید و می دونید که این روز بمیری یا زنده باشی باید بوقلمون بدمزه رو قورت بدی. ندی انگار شکرت قبول نیست و یک جای کار لنگ می زنه. از هر فرقه و کشوری باشی فرقی نداره، بوقلمون باید بخوری که یک وقت از قافله عقب نمونی.

امسال بنده که جزو بندگان مطرود شده خلق خدا هستم استثناْ منزل کسی که اصلاْ هم دوستش ندارم دعوت شدم و از آنجایی که جای دیگه دعوت نبودم و همه مهمانی گرفته بودند و من می ترسیدم که خدای نکرده اگر این روز تنها بمانم حتماْ خواهم مرد، دعوتشون رو قبول کردم. ساعت هفت عصر (داشته باشید که خود اینجایی ها ساعت ۴-۵ غذا رو خورده یک وری دارن بادگلو می زنند) بنده با یک بطر نجسی زنگ در خانه اوشون اینا رو زدم.

پسر این خانواده با یک دختر روس متولّد اینجا نامزده کرده که به هیچ طریقی این خانم به دل من نمی شیند. تا در رو باز کردیم یک جفت لنگ دراز جلوم دیدم که دستش رو کرده تو چشمم و داره تند و تند میگه من فلانی هستم، نامزد فلانی، شکرگزاری شما مبارک...... لایک هو کرززززززززززز !!!!!

سه چهار خانواده ای بودیم و طبق معمول تلویزیون روی کانال شوی ماهواره بود و روی میز هم پر از تنقلات و چیپس و به به جات. همه هم اوّل چایی خوردن و به سه نکشیده ته چیپس و ماست رو بالا اوردند و بعد سبزیجات و دیپ رو و در یک چشم به هم زدن انگار میز را طوفانی سخت در نوردیده. از دور دیدم عروس فرنگی یک نگاهی به مادر شوهر انداخت و با لنگه ابرویی بالا ایشون رو احضار فرمودند. ما رو هم که دیدید غریبه پرست، عروس ایرانی باشه پاچه های طرف رو چنان می جوییم که تا سالها پز جای دندونامون رو بدیم ولی طرف که خارجی باشه دیگه واویلا!

مادر شوهر دقایقی بعد برگشت و بلند اعلام کرد که لطفاْ بروید به اتاق ناهارخوری عروس فرنگی می خواهند شراب سرو کنند. همه چند ثانیه فکر کردند دیدند حالا بد نیست یکی بهشون شراب تعارف کنه، حتماْ مراسم بامزه ای ست دیگه. بلند شدیم و عین رمه ای که از روی پل رد می شه یکی یکی وارد اتاق شدیم و به خط به دیوار چسبیدیم. عروس یکی یکی شراب ها رو معرفی می کرد و می پرسید چی می خواهید. از آنجایی که حقیر متخصص الکل جات است سریع تکلیف خودمون رو با یک لیوان بوردوی سه ساله روشن کردیم و به ترجمه این گفتمان مشغول شدیم و بهتون هم نمی گم که مادربزرگ شوهر عروس فرنگی چطور یک استکان دستش گرفت و بهش گفت بریز ببینم چقدر حرف می زنی تو دختر!!!!

خلاصه دردسرتون ندم، بعد از مراسم معرفی شراب عروس فرنگی بهمون سالادهای مختلف رو که درست کرده بود نشون داد و زورکی تو بشقاب ریخت که بریزیم تو خندق بلا. بعد از اون هم بوقلمون رو در اوردند و گذاشتند سر میز و تعارف که بفرمایید شام. به یک باره از چهارگوشه اتاق ملت ریختند وسط و بوقلمون به طرفه العینی تکه و پاره شد و بقیه مخلفات تو بشقابها ریخته شد و هر کسی با بشقابی لبالب به گوشه ای خزید. بنده در هنگام مکاشفه دقیق میز و محتویاتش یک دفعه با قیافه عروس فرنگی مواجه شدم که به شدت سرخ شده و با اخمهایی از بناگوش دررفته مشغول دیدن ماست. شستم خبردار شد که از یک چیزی دلخور است.

به یک ربع نرسید که مادرشوهر اعلام کردند که عروس فرنگی ناراحت تشریف دارند. چه شده چه نشده! فهمیدیم که اصلاْ روز شکرگزاری بدون مراسم شکرگزاری قابل قبول نیست. یعنی ما ملّت بی فرهنگ و شریف ایرانی یادمون رفته بود قبل از خوردن شکرخدا بگوییم. در این زمان بود که ما دلمان رو بین دو دست گرفتیم و از شدّت خنده وارونه شدیم. آخه بابا، عروس فرنگی شکرگزاری مال شماست که سالی یک بار غذا می پزید و چقدر هم دادار دودور می کنید نه مال ایرونی ها که صبح بوی غذاشون بلند نشه تا شب دلشون مالش می ره و روانشون ملنگ می شه. بابا جان! ما فقط از شکرگزاری بخور بخور سرمون میشه ولمون کن تو رو خدا.

نشون به اون نشون که اصلاْ هم ولمون نکرد که هیچ! مجبورمون هم کرد که موقع دسر دستهای همدیگر رو بگیریم و شکر بگیم. قیافه چهارده پانزده نفر رو در نظر بگیرید که با شکمهای سیر در حالیکه به کیک وسط میز خیره شده اند و منتظر خوردنش هستند، از شدّت خنده هم رو به انفجار هستند. هیچ کس به رو به رویی اش نگاه نمی کرد. همه با لبانی منقبض به زمین نگاه می کردیم. عروس فرنگی دعایی خواند و به بغل دستی اش هم دستور داد که ترجمه کند. خدا را شکر که ترجمه ناقص مترجم باعث شد که همه با صدایی بلند بخندند و قهقهه بزنند. از همه جایش بهتر آن بود که اکثریت آمین آخرش را یادشان رفت و دستها ول شد و همه به طرف کیک حمله بردند.

این عروس فرنگی ما آن شب احساس های مختلفی را تجربه کرد ولی فکر کنم تا آخر عمرش این شکرگزاری فراموشش نشود. در لحظه های آخر چنان رفتار می کرد که انگار شخصی متمّدن به میان قبیله آدمخورها پا گذاشته است و به امر هدایت این قوم عقب افتاده مشغول است. به قدری این دختر مرا خنداند که حد و حدودی نداشت. خوشحال شدم که ایرانی ها آن شب حالی به عروس فرنگی دادند که کمی احساس برتریّت بکند. فکر می کنم برای تمام دوستانش تعریف کرد که به ملّت وحشی ایرانی شکر کردن را یاد داده است و امیدوار است که ما رستگار شویم. هنوز هم که قیافه اش یادم می آید به شدّت ریسه می روم. 

امضا: یک هیلی بیلی ایرانی

 پیوست.۱. بهاره جان نگران زندگی شون نباش عزیز ... این دختره الان دو سال می شه که عادت به ایرانی ها کرده ... سه روز بعدش اومد یک نشست خانوادگی که منم بودم با دماغ بالا نشست هر چی گفتند برقص نرقصید و فقط میوه خورد .. شام هم لب نزد .. گفت اصرار نکنید خوشم نمیاد ... بچه راحته.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 20:33  به قلم پروانه  | 


این روزها دست و دلم به نوشتن نمی رود. کلمات در ذهنم رژه وار می آیند و می روند ولی دستانی که آن ها را به رشته کلام بکشند خشکیده اند. این روزها دیگر دلم نمی خواهد روح عریانم را به دید نمایش همگان بگذارم. نمی دانم چه به سرم آمده است فقط می دانم خودم را محفوظ نگه داشته ام.

همین روزها می شود سه سال که می نویسم. هزار روز می شود. سالهاست با اینجا زندگی کرده ام. پشت هیچستان شده است بخشی از هویت من. دروغ نمی نویسم، تظاهر نمی کنم، من همانم که می بینید. شاهدی هم بر این گفتار دارم. کسی که زندگی شخصی مرا لحظه به لحظه می داند. هیچ گاه کسی غیر از خودم، حسّم، روانم و جسمم نبوده ام. اگر شاد بودم نوشتمش، اگر ذرّه ذرّه آب شده م آن را هم نوشته ام. نود و نه درصد نوشته هایم را در لحظه نوشته م و به ثبت رسانده م.

حالا دیگر دست و دلم به تایپ خودم نمی رود. شاید حرفهای تو موثر بوده است. شاید تقلیدهای ناشیانه دیگران تاثیر داشته است. شاید غم سنگین این روزهایم مانع است. نمی دانم. چرا این روزها دیگر جواب سوالهایم را هم نمی دانم.

به این فکر میکنم که شاید تو راست میگویی. برای دیگران مهم نیست که من شادم یا غمگینم. برای چه اصلاْْ می نویسم که چه حالی دارم. مگر باری از روی دوشم بر می دارند. می گویی اگر به نوشتن است پس بنویس و در هارد کامپیوترت ذخیره کن. خب راست میگویی. من نه به دنبال کامنت ها قربان صدقه می گردم نه به دنبال جستجوی راهکار. اصلاْ به دنبال چه می گردم در  این سرای مجازی؟ روزی که شروع کردم از شدّت تنهایی و بی زبانی بود. مگر هر کدام از ما که نوشتن را در این مجازستان شروع کرده ایم دلیلی غیر از ابراز وجود و رفع اندوهمان بوده است؟

من هنوز اندوهگینم، هنوزم روزهایی می آید که تب می کنم و می دانم علّت تبم چیست ولی دیگر نمی توانم بنویسم. خوانندگان من از غم زیاد من خوششان نمی آید. تا مدّتی تحّمل می کنند و هی دعای رفع بلا می کنند بعد خسته می شوند. مرا مجبور می کنند بخاطر شادی دلشان هم که شده رخت عزا را از تن برآرم و ساز و دهل بزنم بلکه لبخندی بر لبی بیاورم و کسی بنویسد که خوشحالم این روزها بهتری. به خودم نگاه می کنم، آیا واقعاْ بهتری یا تظاهر می کنی به بهتری؟

شاید دلیل اصلی اش نزدیکی زیاد به افکار تو بوده باشد. شاید این روزها دلم می خواهد تمام نارضایتی هایم را از اتفاقّات دیگر با تمرکز بر روی مشترکات از بین ببرم. شاید این حس من تنها واکنشی باشد به این غمی که هنوز هم گاهی بالا می آید و مچاله م می کند.هر چه هست آنقدر هست که با این صفحه بیگانه م کرده ست. دیگر برایم مهم نیست که خوانده می شوم یا نه. دیگر برایم مهم نیست که با دل غمگینم کسی می رنجد یا نه.

می دانم از این مرحله هم عبور خواهم کرد. دو گزینه دارد. یا به سلامت می گذرم و باز هم در آستانه چهارمین سال می نویسم یا در پایان سه سالگی برای همیشه پشت هیچستان آن پشت مشت ها مدفون خواهد شد. هر چه بشود می دانم که این سه سال برایم جزو مفتخرترین روزهای زندگی م بوده است. من همواره پروانه پشت هیچستان باقی خواهم ماند، چه در این صفحات چه در لابه لای ورقهای شکننده زندگی واقعی ام.

به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جاییست

آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاریست

به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من

پیوست.۱. این خداحافظی نبود. باز هم دلگویه تنهایی های من است.
پیوست.۲. من مثل سهراب نیستم. با سر و صدا و جیغ و داد هم بیایید قبوله. خداییش سهراب یک کم لوس بوده.

پیوست.۳. باور کنید لیاقت وبلاگی که به این سرعت همه فراموشش کردند از بین رفتن است. حالا کم کم می تونم نتیجه گیری کنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 5:55  به قلم پروانه  |