|
|
|
|
|
۱. چه علامت قشنگی بود دیدن تو در آن روز شلوغ و پر هیاهو. چه لذّتی بردم از هم صحبتی با کسی که تا بحال ندیده بودمش. چه آرامشی بود تخلیه هر چه در دل داری و نگفتی تا بحال. چه حالی داشت با اندرزها و محبّت های تو تسکین یافتن. بانو فرانسیس رنگین پوست خوب، تو فقط دو ساعت در زندگی من آمدی ولی نقش مهّمی را بازی کردی، به تو قول می دهم به آنچه از من خواستی و برایم آرزو کردی برسم. از حرفهایت هنوز مستم. ۲. باز هم بعضی از هموطنانم منو ناامید کردند. با اشتیاق به طرف زبان فارسی کشانده شدم و با نفرت جدا شدم. این بار قسم خوردم اگر کسی به زبان فارسی ناله هم کرد به طرفش نرم. می دونم خیلی عجیبه ولی نیم ساعت یارو منو متهم به همه چی کرد در صورتیکه تنها گناه من هم زبانی با او بود که به انگلیسی تسلط نداشت و شعور کافی هم نداشت. سعی می کنم فراموش کنم که چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار. آقای جمشید پ ساکن تورنتو کانادا تو امروز مهر پایانی زدی بر محبّت من به همه ایرانی ها. متاسفم. ۳. چرا من هنوزم با دیدن هر پیرمرد رنجوری از جا کنده می شم؟ چرا من هنوزم نمی تونم درد از دست دادن پدر را فراموش کنم؟ با دیدنش که زنش داشت ازش خواهش می کرد که از صندلی بلند بشه و او به سختی به پاهایش فشار می آورد و نمی توانست از جا بلند شود بند دلم پاره شد. تمام زمین و زمان را به هم ریختم تا کسانی برای کمکش بیایند ولی باز هم اشکهایم روی گونه هایم رها شدند. امیدوارم تا ابد این حس همراهم باشد شاید بتوانم درد دیگران را بهتر درک کنم و براشون مفید باشم. ۴. شنیدید میگن کوری که عصا کش کور دگر است؟ به جان عزیزکم من امروز دیدم. حالا بگید چطور؟ ۵. پسرک شش هفت ساله به نظر می رسید. اومده جلوی من با انگلیسی سلیس آروم و شمرده می گه: خانم لطفا به مادر من کمک کنید انگلیسی اش اصلاْ خوب نیست. ما می خواهیم برویم ... . لطفاْ اگه میشه و می تونید به ما کمک کنید. خیلی ممنون می شم. نمی دونید یک لحظه چه حالی شدم. آروم نشستم زدم پشتش بهش گفتم من به تو که پسر خیلی خوبی برای مامانت هستی افتخار می کنم. لبخند گشادی بهم زد و خوشحال همه توضیحات منو گوش کرد. بهش گفتم حالا می تونی مادرت رو راهنمایی کنی دیگه بلدی. گفت بله مرسی از راهنمایی تون. گفتم مواظب خودت باش. گفتم مرسی. وقتی که رفتند نتونستم خودم رو کنترل کنم. بقیه ش رو حدس می زنید؟ ۶. چه نیرویی می ده وقتی می فهمی دوستان مجازی ات اینطور تو رو می دوستند. اون کامنت های سراسر مهر آمیز .. اون خصوصی های دوست داشتنی .. اون محبّت های علنی .. همه و همه .. باید حتماْ اسم بیارم؟ ۷. همه چیز یک دفعه آرام شد. الان مثل خشکی پس از سونامی هستم. گه گاه اقیانوس یک غرّشی می کنه و صدایی از جایی بلند می شه ولی در کل خوبم. به شرایط جدیدم خودم را وفق داده م. می دانم بهترتر هم می شم. ۸. هنوزم از درد کشیدنت دلم از غصّه سرریز می شه. طاقتش سخته برام. مثل الان. که می دونم سرت درد می کنه داری چشمات رو می بندی که خوابت بره و درد از یادت بره. کاش می شد اراده کنم دردهایت به سوی من سرازیر شوند. کاش. ۹. میگما.. این دفعه اراده می کنم شاید بشه ها .. من نیششش. ۱۰. اکتاوی برگشت. کاشکی از خدا یک چیز دیگه می خواستم. بگذارید اوّل اجازه بگیرم از شخص اوّل مملکت بعد عکسش رو می گذارم. ۱۱. "من از کاری که هر روز حداقل بالای چهارصد نفر را می بینم و به دویست تاشون لبخند می زنم و به پنجاه تاشون جواب می دم و سه تاشون قاطی هستند، خسته شده م." امام پروانه این بار استثنا جوراب شلواری اضافاه ۱۲. دارم می رم سفر .. می رم دوست جان ازم پذیرایی کنه برگردم .. قول داده برام آش درست کنه .. وای به حالش اگه نکنه ... مواظب خودتون باشید. ۱۳. تک ... بیردانه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 5:52 به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
مردی سیه چرده با موهایی سفید به انه کی نزدیک می شود. در حال هل دادن صندلی چرخدار است. کمی عجیب است. سرکی می کشم برای دیدن کسی که روی صندلی چرخدار است. دختری کم سن و سال است با موهای سیاه. مرد از انه کی سوالی می پرسد. لهجه هوار می کشد که ایرانی ام. کله م را درونم مچاله می کنم که صورتم مرا لو ندهد. سالهاست ما خودمان را از همدیگر مخفی می کنیم. مرد صندلی را هل می دهد و به جلو می آید. از گوشه چشم نگاهش می کنم. نگاهم را می گیرد، صندلی را به طرف من کج می کند. نگاهم را می دزدم، دیر شده است. فهمیده است. می آید جلو و می گوید: ایرانی هستی؟ با دق نگاهش می کنم و با لبخندی مصنوعی می گویم بله! روی صندلی روبه رو به جای انه کی می نشیند. عصبانی نگاهش می کنم. صندلی چرخدار با موجود ظریف درونش هم روبه روی من می ایستد. مرد را انگار به رگبار بسته اند. بدون اینکه کسی بپرسد تعریف می کند. از دوبی آمده اند. شانزده ساعت پرواز مستقیم در راه بوده اند. "عربهای پدرسوخته وحشی" آنقدر زیر و رویشان کرده اند که دخترک اعصابش پریشان شده و نمی تواند بایستد و سرش گیج می رود!!! به نظرم خنده دار می آید، در دلم پوزخندی می زنم. مرد لحظه ای توقّف نمی کند. می گوید و می گوید. سوال هم که می کند اجازه جواب به تو نمی دهد. می خواهم بلند شوم بزنم تو ملاجش بلکه ساکت شود. می گوید خانوم! ایرانی های داخل ایران همه دیوانه اند! یک مشت خر و گاو و الاغ که همه روانی هستند! همه دزد و بیمار! نمی دانید که چه جانورهایی هستند! همه دیوانه شده اند! ایناها خانوم! نمونه ش مادر این دختر من! پزشک است زنه منه، دوستش دارم ولی عقل ندارد! این بچّه جون فیفتین تو تازند فایو مصاحبه داشته پاسپورت این بچّه را قایم کرده بود که این بچّه نجات پیدا نکنه! همه خل! همه دیوانه! آدم نمی شوند این ملّت. به دخترک نگاهی کردم و گفتم شما اینجا می خواهی چی کار کنی؟ دخترک مثل ماست وارفته نگاهی خالی کرد و گفت من دانشجوی فوق لیسانس بودم الان اومدم اینجا باید ببینم چی کار کنم. به نظر شما بهتره الان برم دنبال چه کاری؟ باباهه که یک لحظه هم نمی تونست ساکت بمونه هوار کشید که همه کار دخترم! اینجا آدم ها زندگی می کنند. بهت همه کار می دهند. اینجا همه چی می شی. ایران که نیست. باورم نمی شد دختر دیپلم هم داشته باشد. انگار از سفینه دیگری روی زمین پیاده شده بود. دخترک از من پرسید که نظر شما چیه درباره اینجا؟ گفتم لطفاْ از من نپرس. من جزو اون نوادری هستم که هنوز به ایران متصلم و دلم می خواهد برگردم. ناگهان مرد سه متر از صندلی جا جهید و خطاب به من با داد و فریاد گفت که چته ؟ چی می خواهی بیشتر از این ؟ اینجا نشسته ی با این ریخت و قیافه عینک آفتابی زدی بالای سرت، ناخن هاتم قرمز کردی، دیگه چی می خواهی ؟ تو ایران می تونی این شکلی بشی؟ نزدیک بود با کیفم محکم بکوبم به سرش. خیلی خودم را کنترل کردم. به جمله ای بسنده کردم. به او گفتم آقا! هر کسی حق داره هر راهی رو می خواهد انتخاب کنه، شما نظر خودت را داری منم نظر خودم را. اجازه بدهید من این حق را داشته باشم. سری تکان داد به علامت عجب احمقی هستی و بقیه صحبتش را مسلسل وار ادامه داد. صحبت هایش نیم ساعتی ادامه داشت که با کلافه گی دستهایم را به پشت صندلی بردم و به نور علامت دادم. نور عزیز من علامت را خوب گرفت. بلند شد و گفت باید برویم. مدیر گروه کارت دارد. با اینکه بلند شده بودم و روانه بودم، باز هم حرف می زد، باز هم مزخرف پشت مزخرف. انگار قسم خورده بود تمام چرت و پرتهایش را آن روز نصیب من کند. با دست خداحافظی کردم و به دروغ گفتم از دیدنشون خوشحالم. پیوست.۱. هنوز هم باورم نمیشه کسی به این جرات بقیه را خر و گاو و الاغ خطاب کرد. و انقدر شعور نداشت که آدمهای درون ایران با من نسبت و دلبستگی دارند. چطور تونست به این صراحت به من توهین کنه. حالم از این همه مزخرف به هم خورد. پیوست.۲. داستانهایی تعریف کرد که شاخ روی کله تون سبز می شه. حتماْْ می نویسمشون بعداْ. پیوست.۳. عجب پدر و دختر نامانوسی بودند. دختر انگار از سه سالگی ش به بعد متوقف شده بود. من بازم نفهمیدم چرا روی صندلی چرخدار نشسته بود.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 6:14 به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
۱. امروز تولّدت بود نازنین. مدّتهاست که تو را در تودرتوی روزها و ساعات و دقیقه ها گم کرده م . اگر بودی مثل همیشه سهم این روزت کیک تولّدی بودی و لبخندی و شادی لذّت بخشی. ای کاش هرگز نرفته بودی. ای کاش هنوز می شد صدایت را شنید و دل را به بودنت خوش کرد. آخرین باری که به خوابم آمدی همه چیز زیر و رو شد و تو چطور می دانستی باید به من بفهمانی. پدر خوبم، عزیزترینم، این روزها عکست هم با من غریبه شده، به امید دیدار هر چه زودتر. ۲. there are some dreams that you have to let them go. این جمله رو چند روز پیش وسط یک فیلم شنیدم. چنان به دلم نشست و به مغزم رسوب کرده که روزی چند بار تکرارش می کنم. تو همان آرزوی من هستی که باید بگذارم بروی. باید دیگر رفتنت را قبول کنم. ۳. فیلم مجموعه دروغها قشنگ بود، خیلی قشنگ. کاشکی لیوناردو به جای اینکه عاشق گل شیفته می شد عاشق من می شد. حالا ازش کم می شد؟ ۴. فکر می کردم پوستم کلفت شده ولی هنوز هم جاهاییش انقدر نازکه که گاه گاهی ترک می خوره و خون چکه می کنه. امروز از آن روزها بود که به هر چه در گذشته داشتم و لذّت می بردم فکر می کردم و حسرت می خوردم. ۵. روزی که آهنگ اول سی دی مارتیک را گوش کردم در دلم خدا را شکر کردم که من کسی را دارم و دلم برای مارتیک غصه دار شد. مدّت کوتاهی گذشت که من هم مثل او شدم. حالا دیگر هیچ وقت شکر نمی کنم. همان خدای بی رحم بود که مرا تکّه و پاره و بی پناه رها کرد و حالا هم یک گوشه ای مشغول خندیدن به من است. خدا را نه شکر. ۶. از پلّه ها پایین می آمدند. مرد با پشتی خمیده جلو بود و در عین حال هوای زن را داشت. زن با سختی پاهایش را روی پلّه ها جا به جا می کرد. زن بارانی ها را در دست داشت و مرد کیف زن را. مرد چمدانش را برداشت و به زن پیشنهاد کرد که بارانی ها را هم به او بدهد. زن با سرسختی امتناع کرد و لبخندی نثار مرد کرد. مرد با چشمانش تشکّری کرد و دستش را عصای دست زن کرد. تمام این منظره رو با اشک نگاه کردم. هردو بالای هشتاد سال سن داشتند. ۷. چرا من هر چی برای خودم می خرم بازم شاد نمی شم ؟ ۸. اکتاوی من گم شده است. نمی دونم کجاست. لطفاْ پیداش کنید. دلم برای لبخند گشادش تنگ است. ۹. اسمش عمر بود. سی و هفت ساله، متولّد یک کشور آفریقایی، ساکن فرانسه. آخرین بار که با هم حرف زدیم گفت باید برود فرانسه، گفت مریض است و به دکترهای اینجا هیچ اعتمادی ندارد. هفته پیش شنیدم فوت کرده است. عمر با قلبی اهدایی در بدن تمام کرده است. عمر هم سن من بود و خیلی سرحال. دلم یک جوری شکست. روحش شاد. ۱۰. آرزو می کنم یک ضربه محکم بخوره به سرم همه گذشته م از یادم بره. آمین ۱۱. پاییز اینجا خیلی قشنگه. هروقت سیر شدم میام ایران. عکس رو ببینید آخه.. دلتون می اد هر روز نبینید؟؟؟ ۱۲. اگر اینجا آپدیت نشد می فهمید که آرزوی شماره ده براورده شده .. مگه نه ؟؟؟ ۱۳. تک بیرررررررررررررررررررررررررررررررررررررر |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 5:22 به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
با پاهای لرزانم بر آن زمین خیس دور شدنت را با درد نگریستم :
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 5:37 به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
صبح هایم با این آهنگ شروع می شوند و شبهایم پایان می گیرند. صدایش مسحورم می کند و اشعارش دلم را می لرزاند. با شما قسمتش می کنم. http://uk.youtube.com/watch?v=134mGIiZuxE اینم گوشش بدید ... اگه نتونستید یادم بدهید که بگذارمش اینجا ... http://www.imeem.com/people/uIa-A1A/music/tYBPielZ/secondhand_serenade_fall_for_you/
برمیگردم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 7:2 به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
۱. خوشحالم که تونستم برم مسافرت!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 2:17 به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
پیدا شدم .. پیدا شدم ... پیدا شدم .. پیدا شدم .. پیدای ناپیدا شدم .. پیدای نا پیدا شدم .. شیدا .. شیدا .. شیدا شدم .. شیدا ..شیدا .. شیدا شدم .. شیدا .. شیدا .. شیدا .. شیدا شدم ... روزی که این آهنگ شد همدم هر لحظه ی شاد و غمگینت نمی دانستی چه تعهدی می آورد و چه تاری می بندد بر دل بی مقدار و عاشقت. نمی دانستی وقتی این شعر را روزی هزاران بار زیر لب زمزمه می کنی باید معنایش را به گوش جان بخری و عجینش کنی به پوست و استخوانت. وقتی هزاران بار می نوشتی پیدا شدی ... شیدا شدی باید می دانستی که چه بار عظیمی دارد این کلمات. به روزهای شادی، شعر و آواز و سوزهای عاشقانه سهل است، مرد می خواهد که آزمایش کند عشق را در روزهای تلخ و زهر هجران و جدایی. هر چه بار عشقت سنگینتر ارزش معنایی کلمات حجیم تر. ادعّای روزهای خوشی دشوار نیست، بیازمای خودت را در این میدانگاه مبارزه ی عشق و هجرت، مبارزه ی عقل و دل، مبارزه ی دلبستگی و رهایی، مبارزه ی تملّک و از خود گذشتگی. مبارزه ی آغوش و جدایی. بیازمای ادعّای عاشقی ات را ای پر مدّعا. من او بدم ... من او شدم .. من او بدم .. من او شدم ... با او بدم .. بی او شدم ... در عشق او .. چون او شدم .. زین رو چنین بی سو شدم .. زین رو چنین بی سو شدم ... در عشق او چون او شدم ... چون او .. چون او شدم
حالا زمانی ست که می توانم ساعتها شیدا شدن و پیدا شدن را در این زیباترین آهنگ دنیا با قلبی سرشار از عشق و قدرت زمزمه کنم. اشکهایم را به سرانگشتان باد می سپارم تا وقتی دیگر. باز هم پیدا شدم . پیوست.۱. برای او از صمیم قلب های پاک و نازنینتان دعا کنید. دستان ماهتان را می بوسم. پیوست.۲. برای همه چی بی نهایت سپاسگزارم، خودتان می دانید.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 6:47 به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
پاهایم قدرت کشیدن تنه ام را ندارند، به سل فنم نگاه می کنم، نگاهم بیهوده است مثل هزاران بار هزار بار گذشته بیهود است. آنهایی را که مدتهاست سیو کرده ام و بهم قدرت جلو رفتن می دادند را نگاه می کنم. درد بد پیله این روزها باز هم توی سینه ام می پیچد و این بار به راستی می افتم. خودم را به روی نزدیک ترین صندلی سالن می رسانم. نگاهم گیج و بی هدف به اطراف می چرخد. جلوی من نشسته اند. زن بلوزی سفید به تن دارد و مشغول حرف زدن با صدای بلند روی سلفن است و مرد ساکت و آرام کنارش نشسته است . دقایق پشت سر هم می گذرند و باز هم همان شکلند. زن تند و تند حرف می زند و مرد با طمانینه گوش میدهد و هر ازگاهی تصحیح می کند. خیره خیره نگاهشان می کنم. همه تصاویر خوشبختی ام جلوی چشمانم رژه می روند. همه تصاویر ساختنی ام. ناگهان مرد دستهایش را بالا می برد، به آرامی به پشت زن میبرد و با سرانگشتانش شانه های زن را لمس می کند. زن با نگاهی مرد را تشویق می کند و انگشتان مرد با نرمی و عشق سرشانه ها را نوازش می کند. به دستان مرد خیره مانده ام، قلبم تیر می کشد و درد لعنتی دوباره درون سینه ام می جوشد. اشکهایم بیرون می ریزند. انگشتها هنوز هم عاشقانه پشت زن را لمس می کنند. نگاهم کم کم تلخ می شود، شاید بشود نفرت و خشم را در چشمانم دید. اشک، اشک، اشک، امانم بریده است. زن بلند بلند می گوید که دیشب با هم به مسابقه رفته اند، مرد نتیجه را برای کمک به او می گوید و من به مسابقه بین خودمان فکر می کنم و نقشه ها و کری خوانی هایت و لذّت بردنهای من. به این که شاید آرزویش برای همیشه به دل من بماند. زن از برنامه کلاس جدیدی که دو نفره با هم ثبت نام کرده اند می گوید و من یادم به قرار آن کلاس می افتد، یادت می آید؟ قرار بود به طور حرفه ای یاد بگیریم. اشک، اشک، اشک، لعنت، لعنت، لعنت. دیگر تحمل دیدن این همه خوشبختی محال است. دستهای مرد هنوز شانه های زن را نوازش می دهد که از جایم بلند می شوم و به طرف انتهای دیگر سالن به راه می افتم. ثانیه ای دیگر نگاهی از پشت سر بهشان می اندازم، مرد زن را در آغوش گرفته بود و می بوسد. بس است است دیگر، لعنت به این همه خوشبختی، تنم پر است از درد و غم. ۱. چهارشنبه گذشته ساعت ده صبح .. دلم پر از درده . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 6:44 به قلم پروانه
|
|
||