تبليغاتX
پشت هیچستان
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است
 

یکشنبه پیش من با این یکشنبه فرق داشت. لعنت به این زندگی. یکشنبه پیش من غرق شادی با صدای زنگ از خواب بیدار شدم، نه مثل امروز تا صبح غلت بزنم بلکه خوابم ببره. یکشنبه پیش من ساعت چهار صبح وبلاگ نمی نوشتم ، حتی یک بند هم اشک نریختم. هفته پیش من با سرعت مجاز رانندگی میکردم نه اینکه یادم برود پایم را از روی گاز برداشته ام و در خیالاتم سیر میکنم.

یکشنبه پیش من با صبح بخیر و خوشحالی و لذّت دیدار از آن سالن طولانی و پر از سرو صدا شروع شد، نه با آه و حس تلخ و گند چرا باید دوباره اینجا رو ببینم. هفته پیش من از کنار اسم تو راحت عبور کردم با سرخوشی و لذّت و غرور، نه امروز با چشمی تر و افسوسی و آهی در سینه. هفت روز پیش من با نشاط و شادی به بقیه لبخند می زدم، نه مثل امروز با اخم و نفرت و خشونت.

یکشنبه پیش من قهوه ام را مطابق برنامه سر ساعت نه و نیم نوشیدم، نه مثل امروز که بوی قهوه حالم را دگرگون کرد. دخترک قهوه فروش اصرار کرد بیا یک شیرینی بخر، گفتم اصلاْ، فقط آب جوش. یک هفته پیش من با خوشحالی به سراغ اینترنت یواشکی می رفتم، امروز بی پروا و بی خیال با هر جمله و لطف عزیزی فقط اشک می ریختم.

یکشنبه پیش من از اینکه زنده ام و انقدر خوشبختم احساس خوب می داشتم، نه مثل امروز احساس بیهودگی و تباهی. هفته پیش من به عصر امیدوار بودم، امروز حتی به یک دقیقه بعد هم امید نداشتم. هفت روز پیش من یکساعت در تو در تویی اشک نمی ریختم ولی امروز تا توانستم زار زدم.

یکشنبه پیش من نگران بودم، گوشه کلیسایی نشسته بودم، اشک می ریختم ولی اشکهایم مزه شیرین طلب و خواسته را داشت. نه مثل امروز که مرده و نالان در گوشه اتاقم خزیده ام و اشکهای تلخ و گزنده ام را با درد درونم رها می کنم. یک هفته پیش من درد داشتم ولی امید را ضمیمه ش کرده بود ولی امروز دردم درد ناامیدی و بی چاره گی بود.

یکشنبه پیش من با لذّت سریال زنان خانه دار افسرده را تماشا کردم نه مانند امروز با عصبانیّت و خشم فراوان. هفته پیش کنترل تلویزیون را به طرفش پرتاب نکردم.

یکشنبه پیش من از شنیدن این همه خبر بد درون خودم مچاله نشدم. یکشنبه پیش من خوشبخت بودم. یکشنبه پیش من زنی رها و سبکبال بودم. یکشنبه پیش من احساس بیهودگی و بی چاره گی نمی کردم.

۱. عذر می خوام جواب هیچ ایمیل و آفلاینی را نمی دهم. خراب تر از این حرفها هستم که توجهی به خارج از دایره توانم داشته باشم. ببخشید مرا

۲. شاید دو سه روزی برم مسافرت. احتیاج به کسی دارم که از من مراقبت کند. باید دور بشم از شرایط تلخم. گفتم شاید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 6:54  به قلم پروانه  | 

 

هنوز دردش کم نشده است. هنوز هم وقتی می گیرد هر کجا که باشم می پیچد و مچاله ام می کند. آخر من چطور می توانم باور کنم نبودنت را، چطور می توانم باور کنم به شتاب دور شدنت را. چطور این همه تلخی را بچشم و دم برنیارم. می خواهی من سکوت کنم، می خواهی من گر نگیرم، می خواهی من فریاد نزنم، می خواهی صبوری کنم، می دانم برای آرامش دل خودم می خواهی، می دانم برای بیشتر نمردن روح و قلبم می خواهی، می دانم صلاح مرا می خواهی ولی می خواهم فریاد بزنم من نمی توانم.

چهار روز است دستی یخ زده و نمناک هر ازگاهی قلبم را فشار می دهد. چهار روز است دیوی سیاه و غمزده روی سینه ام چمبره زده، نفسم را تنگ می کند. چهار روز است که هرلحظه اش خواستم نباشم و نفهمم.

شده م مرده ی متحرک. به ظاهر نفس میکشم، راه می رم، می خندم، حرف می زنم ولی هیچ کس نمی داند من مرده م. هیچ کسی نمی داند من چهار روز است که آوار دیواری حجیم و سنگین را بر سرم  دیده ام. چه سخته زیر این انبوه فشار و درد ماندن و ضجه زدن و شنیده نشدن. تنم، روحم، روانم، جانم همه شده ند تو ولی تو دیگر نیستی. تو تمام شدی. من با این لاشه گندیده بی مصرف چه کنم، تو بگو.

یک لحظه فکرم خالی نمی ماند، یک لحظه این افکار مرموز گذشته مرا ول نمی کند. یک لحظه حرفهایت رهایم نمی کند. یک لحظه یاد آوری گذشته دست از سرم بر نمی دارد. یک لحظه صحنه های خوب قدیمی فراموشم نمی شوند. حرفهایت، کارهایت، خنده هایت، دستهایت، چشمهایت، نگاهت،هزاران یاد دیگر، هزاران هزار خاطره دردآلود دیگر.

نشنیدنت بی رحمیه، ندیدنت درده، نخندیدنت زهره، نبودنت مرگ ه.

به مرگ تا بحال فکر کردی .. این روزها به آن ستونهای یک سره بتونی که می دانی از رانندگی کنارشان می ترسم خیلی فکر می کنم. در اتوبان از قصد کنارشان با سرعت حرکت می کنم، گاهی فکر میکنم چقدر خوب است چشمانم را ببندم، فرمان را بچرخانم و رها شوم، فکر می کنم چه حس خوبی دارد که  لختی بعد آرام و سبک در بغل پدرم قهقهه بزنم. فکرش اغوا کننده ست ولی هنوز برایم آسان نیست. هنوز شاید اندکی امید دارم، شاید هنوز فکر می کنم آینده چیزی برایم به همراه دارد، شاید اتفاق خوبی هم بیافتد. راستی تو فکر می کنی ممکن است بار دیگر، جای دیگر، زمانی دیگر باز هم .... ؟

از اشکهایم ممنونم، وقتی درد می پیچد و مچاله می کند سبکم می کنند. هنوزم از آدمهای خوشبخت دنیا بیزارم. هنوزم دلم می خواد برم جلو با دستام جداشون کنم و کمی آروم بگیرم. دلم می خواد بتونم بخوابم. دارم می رم گم بشم تو جنگل درد و رنج و تلخی ها.

برام دعا کنید. دیگه نمی تونم. دیگه طاقت این همه درد رو ندارم. خسته م به خدا .. دیگه بریدم.

 پیوست. ستاره جان بچّه کجا بود، خدا بی رحم تر از این حرفهاست.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 5:11  به قلم پروانه  | 

 

۱. از تمام آدمهای خوشبخت دنیا متنفرم. مخصوصاْ از اون دونفر احمقی که امروز تا تونستند جلوی من همدیگر را در آغوش گرفتند و بوسیدند. همونی که بلوز قرمز تنش بود. حتی اون زن و مردی که سه تا بچّه خرس گنده داشتند و باز هم همدیگر را ول نکردند. از همه تون بیزارم. از هر چی زوج خوشبخت ه با تمام قلبم نفرت دارم.

۲. حتی انسانهای به ظاهر خشن هم قلبی مهربان در سینه دارند. دیلین همیشه ناراضی به محض دیدن قیافه داغون و صدای بریده بریده من، خودش را به آب و آتش زد تا جای خوبی را برایم پیدا کند. بهم گفت هر کاری از دستش برمی آید انجام می دهد تا کمی حس بهتری پیدا کنم. وقتی این جمله را گفت اشکهایم دانه دانه سرازیر شدند.

۳. هدر از حالم پرسید، تا گفت چته اشکهام بازم هری ریختند پایین .. تمام صورتش منقبض شد .. وقتی براش گفتم کل زندگیم زیر و رو شده بهم گفت: باور کن اکثر آدمهایی که شادند هم ته دلشون غصه دارند. چند روز پیش در کشوی کابینت رو باز کردم و خواستم یک چاقوی تیز رو بردارم و تا ته فرو کنم توی قلبم، بعد یاد پسرم افتادم منصرف شدم. به هدر نگاهی کردم و توی دلم گفتم: نمی دانی که هدر این دو روزه چقدر به مردن و راحت شدن فکر کردم ولی من اهل این کار نیستم. کاش بودم. اشکهایم را باز هم رها کردم.

۴. چه آرامشی بود نور. نور من با اون لهجه عجیب و غریبش آرامشی می ده به من. شاید زمانی خواهرم بوده است. ازش خواستم منو بغل کنه. توی بغلش دو سه دقیقه ای زار زدم از ته دل. بهم گفت هر وقت احتیاج داشتم بازم برای خالی شدن برم توی بغلش.

۵. کارلوس بهم گفت کمی زشت شده ام. می گفت زیر چشمات یک بند انگشت فرو رفته ولی وسطش عین تی بگ بالا اومده. بهش گفتم اون فرورفتگی مال بیخوابی و غصه است اون تی بگ مال گریه است. بهم گفت چرا خودت را اذیت می کنی.. هیچ چیزی ارزش اینطور از بین رفتن را ندارد. من چطور می توانستم برایش بگویم که من تو را از دست داده ام؟

۶. گفتم چقدر از آدمهای خوشبخت بیزارم ؟؟؟

۷. بی تا جان .. شرمنده که وقتی دنیا روی سرم خراب شده و تمام نقشه هام پاره پاره روی زمین ریخته اند نمی تونم رقص کنان و پای کوبان باشم .. ولی قول می دم یک روزی انقدر ماهر بشم که بتونم خودم رو مهمتر از همه آدمهای کره زمین ببینم. دعا کن که خیلی طول نکشه.

۸.  چقدر امروز درد داشت. یادته دفعه آخر گفتم با اون خیلی خیلی بزرگه اومدم ؟ امروز هم دیدمش همون ساعت همون شکلی همون جا .. وقتی دیدمش .. اسمش رو خوندم .. حالم بد شد ... نشستم کف راهرو ... زانو هامو بغل کردم شروع کردم به گریه کردن ... من چطور می تونم تا دو هفته دیگه جلوی خودم ببینمش و از پا در نیام. اسمش روزی دو بار، یادش روزی میلیونها بار. فکر می کنی می آد روزی که دیگر با یاد آوری اش مچاله نشوم؟

۹. خانم روسری سرش بود. بهش گفتم ایرانی هستی؟ گفت آره .. قربونت برم مادر، خوبه تو اینجا هستی بهم کمک می کنی. تا اینو گفت اشکام سرازیر شد. طفلی اشکای منو که دید گفت مادر از بودن من اینجا ناراحتی؟ دلم می خواست اون لحظه بمیرم.آخه اون که نمی دونست وقتی بهم گفت مادر دلم شکست. دلم کسی رو می خواد که این روزها بغلم کنه، نوازشم کنه و بگه همه چی درست می شه. بدجور تنهام.

۱۰.  عهد می کنم این کار رو کنم .. اون کار رو کنم .. برخورد جدی .. بی تفاوت .. سرد .. با عصبانیت .. ولی این دل صاحب مرده عوضی آدم بشو نیست .. مثل الان.. که دل توی دلم نیست که چه اتفاقی افتاده و من خبر ندارم. دیگه دارم از شدت دلشوره پس می افتم.

۱۱. آیا واقعا من لیاقتم همینه ؟

۱۲.  منتظر لحظه ای نشستم که اشکام بند بیاد ... منتظر لحظه ای هستم که وجودم از این تلخی مکرّر پاک بشه .. منتظر لحظه ای هستم که پاهام رو دوباره حس کنم .. منتظر لحظه ای هستم که بتونم بدون درد به تو فکر کنم .. منتظر لحظه ای هستم که یادم بره چه بلایی سرم اومده .. منتظر لحظه ی فراموشی مطلق هستم .. منتظر لحظه ای هستم که این لحظات پر از درد را فراموش کنم. برای من دعا کنید.

۱۳. تک .. بیر!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 6:31  به قلم پروانه  | 


همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به  سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه 
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم

هستی من. همه ی هستی من. آیه روشن. آیه روشن تابناک. تو. تکرار تو. تکرار لذّت بخش تو. تکرار بی پایان تو. سحرگاه شکفتن. رستن ابدی. آه من. آه من. درخت و آب و آتش. پیوند تو و درخت و آب و آتش. آیه تاریک. آیه تاریک. تکرار دردناک. سحرگاه پژمردن. آه. آه . آه. ترک های پیوند. آه من. آه من. هستی ناتمام من. آه. آه.اشک. اشک. اشک

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

لحظه مسدود من. نی نی چشمان تو . نگاه خیره من. نگاه نجیب تو. ویرانی من. کشف ماه من. رفتن ظلمت همیشگی. لحظه مسدود. مسدود. مسدود. نی نی بی قرار. نی نی گریزان. نی نی فراری. ویرانی من. اندوه من. ادراک ظلمت. دریافت ظلمت. ظلمت. ظلمت بی پایان. اشک. اشک. اشک

در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من
که به اندازه یک عشقست
 به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد

اتاق من. تنهایی من. دل من. دل مهربان. یک عشق. بهانه های ساده خوشبختی. اتاق خالی. تنهایی همیشگی. دل من. دل مهربان. عشق گمشده. بهانه های واهی. بهانه های واهی. نگاه خالی. نگاه اندوهگین. اشک. اشک. اشک.

آه ...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
دستهایت را دوست میدارم

سهم من. سهم من. سهم بی پایان من. پرده. پرده های کلفت. آسمان ابری. آسمان شفاف. پله های متروکه. گردش حزن آلود در باغ خاطره ها. اندوه من. صدای قناری. دستهایت را دوست می دارم. سهم من. سهم پایانی من. سهم تمام شده من. پرده های آویخته. آسمان تاریک و ابری. پایین رفتن من . سقوط من. گردش دردالود در باغ خاطره ها. اندوه بی پایان من. صدای قناری. صدای قناری که دور می شود. سقوط من. سقوط دردآلود من. اشک. اشک. اشک. . دستهایت را دوست می داشتم. اشک . اشک. اشک. اشک

 دستهایم را در باغچه می کارم
 سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
 به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محله های کودکیم دزدیده ست

دستهایم . سبزشدن دستهایم. انگشتان جوهری من. تخم های پرستوها. گوشواره های گیلاس. کوچه کودکی . پسران عاشق. تبسم معصوم دخترک. قلب من. محله های کودکی ام. پوسیدن دستهایم. لانه کردن کرمها در گودی انگشتانم. گوشواره های لهیده گیلاس. ناخن های کبود. کوچه از دست رفته. کوچه تمام شده. پسران رفته. خنده حزن آلود دخترک. حل شدن او در شب تیره. قلب اندوهگین من. محله کودکی خراب شده. آینده تباه شده. آه. آه. آه. اشک. اشک. اشک. اشک

و بدینسانست
که کسی می میرد
و کسی می ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد

کسی می میرد. کسی می میرد. هیچ کسی نمی ماند. هیچ کسی نمی ماند. هیچ کسی. صیاد. جوی حقیر. گودال. مروارید. سنگ بی قیمت. همه می میرند. همه می میرند. مردن. مردن. مردن. جوی حقیر. جوی حقیر. آه من. آه من. گودال. سراب دریاچه. سراب رود. سراب رودخانه. مروارید. مروارید. مروارید. آه. آه. آه. اشک. اشک. اشک

من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

پری کوچک غمگین. پری کوچک غمگین دل شکسته. اقیانوس. دلش. دل پاره پاره. نی لبک چوبین. آهنگ دردآلود نی لبک. دل بی پناه. دل بیچاره. پری کوچک غمگین. فکر بوسه. اندوه بوسه. یاد بوسه. خیال بوسه. سراب بوسه. اشک. اشک. اشک. اشک. اشک. اشک. اشک

پری کوچک غمگینی که شبی از یک بوسه مرد و دیگر به دنیا باز نگشت.

 

تمام شد

                    پانزدهم اکتبر دو هزار و هشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 22:28  به قلم پروانه  | 

 


             

  دلم اینجا را می خواهد، بوی خوش، آرامش بی نظیر، انرژی بی پایان،فضای روحانی، دعای خالصانه.

 پیوست.۱. مرسی از انرژی تون، نصف خواسته ام برآورده شد. اکثریت امروز رو در گوشه ای از کلیسا سپری کردم. من بودم و یک گیتاریست جوان. او برای دل خودش می خواند و من برای دل خودم دعا می کردم. او برای دل خودش زخمه به سیمها می زد و من برای دل خودم اشک می ریختم. صدایش سوز غریبی داشت. شاید او باید امروز سر راه من قرار می گرفت تا من بتوانم اندکی خالی شوم. هنوز پرم، هنوز هم اشکهایم سرازیر است. برای همه تان دعا کردم. دیگر چشمهایم جایی را نمی بیند. دلم آرامش ابدی می خواهد.

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 16:8  به قلم پروانه  | 


۱. نبودنت داره مثل خوره آدم رو می خوره. هی خودم رو می خورم، هی صبوری می کنم، هی وعده روزهای بعد رو می دم، یک لحظه آرومم، یک لحظه مضطرب و هراسون، به یاد برنامه بعدی که می افتم تنم می لرزه، با خودم می گم: قدر این روزهایت رو بدون تازه اوّلشه، قسمت سختش تو راهه. فکر می کنی زمان با خودش قدرتش رو می آره؟

۲.  همین الان ساعت ده و بیست و یک دقیقه شب دوم اکتبر دو هزار و هشت میلادی بعد از اون پیغام مسخره احمقانه دلم شکست و خیلی ناراحت شدم. نوشتم ثبت بشه بر جریده عالم که چقدر حالم گرفته است.

۳. با ماه رمضون چی کار کردید ؟ حسابی آش رشته خوردید ؟ آش دوغ چی ؟ حلیم چطور؟ بگم کوفتتون بشه یا خودتون درکتون بالاست؟!!!!!!!!!!!!!!

۴. این سی دی داره خاطراتی رو در من زنده می کنه که الان عرررررر می زنم مثل سگ ازبکستان !!!! یادم میاد من که شنوایی م در حد سوسک آبیه تو مجبور بودی همه ش برای من بگی چی می گه .. عررررررررررررررررررر بزنم ؟؟؟؟؟

۵. کتاب ایرانی قشنگ به ندرت گیر می آد ولی اگه کتاب " شهری که زیر درختان سدر مرد " را گیر آوردید حتماْ بخوانید. زیباست، زیبا.

۶. از تویی که همه ش فکر می کنی از همه برتر هستی و خودخواه و مغروری دیگه حالم به هم می خوره. فکر می کنی بقیه نمی فهمند که درونت خالی تر از این ادعاهاست که تو داری ؟؟ ای کاش به جای این "من برترم" بازی هایی که در می آوری کمی به دور و برت نگاه می کردی، ببین چطور دیگران را با حرفهایت آزار می دهی. مواظب باش روزی کردارت به سویت باز می گردد.

۷. در حالت آماده باش هستم. باید حواسم به شش نقطه باشد. کسی به راست می رود، دیگری باید به چپ رود و در همان لحظه باید به رادیو که به گوشم چسبیده گوش بدهم، نگاهم به ساعت سل فن هم هست، برنامه آویزون به کارتم رو هم باید چک کنم، با نگاهم  آن دو چشم پشت شیشه را هم زیر نظر دارم بلکه علامتی بدهد و من نبینم. تمام حس های موجودم به کار است که ناگهان بوقی از جای می پراندم. در جا خشک می شوم. انگار دستی قلبم رو می فشارد و در همان لحظه جریانی داغ تمام تنم رو پر می کند. در یک صدم ثانیه به حالت قبل باز می گردم، این بار هشیارتر، انگار دوپینگ کرده ام.

۸. این ستاره خانم نازنین رو من از اون وبلاگ متروکه پیدا کردم ... تمام وبلاگش رو خواندم .. زیبا می نویسد.. دغدغه هایش قشنگ است ... پیشنهاد می کنم بروید ملاقاتش و دوستی خودتون رو بهش عرضه کنید. 

۹. صورت یخی دارد. رفتارش یخ تر از صورتش است. به او که سلام می کنند، با نگاهی سرد فقط نگاهی می اندازد، سرش را به پایین می اندازد و می رود. اسمش اکتاوی ( به ضم الف) است، از ساحل عاج آمده است. بین بچّه ها معروف است که چند تا زن در کشورهای مختلف دارد و هر دو هفته یک بار به یک کشور جدید می رود. شبیه جیم خدمتکار سیاه کارتون هکل بری فین  است و وقتی می خندد شباهتش بیشتر می شود. دیروز به من گفت که بسیار تنهاست، زنش در ساحل عاج زندگی می کند و سال پیش ازدواج کرده اند، اقدام کرده برای گرین کاردش و بیشتر از یک سال طول می کشد. دلش برای زنش تند و تند تنگ می شود و هر دو هفته یک بار به پاریس می رود. از من دعوت کرد که یک بار با هر کسی که دلم می خواهد به پاریس خانه خواهر و برادرش بروم.

۱۰. امروز عکسشان را برایم فرستاده اند. دقیقاْ یک سال و هشت ماه است که ندیدمشان. پسرک تپل من شده ۱۸۰ سانتیمتر و دخترک مژه بالای من شده ۱۷۱. از دیدن عکسها نفسم بند رفته بود. بچّه ها زود بزرگ می شوند. یعنی من از بیست و دو سالگی ام ۱۷۰ سانتیمتر قد کشیده ام. رشد من در این سالها چه بوده است؟ با چه مقیاسی اندازه می گیریم رشد و پیشرفتمان را، وقتی فرزندانمان سریعاْ رو به بالا از ما پیشی می گیرند؟ حالا می فهمم چه نعمتی ست داشتن این دلبندان شیرین. حالا دیگر دلم می خواهد در لباس دامادی و عروسی ببینم. حالا دیگر دلم می خواهد مادربزرگ هم بشوم. دو تا مادربزرگ مثل دو تا آشپز تو آشپزخونه نیست ؟؟؟؟؟

۱۱. این روزها دلم چیزهای عجیب غریب می خواهد. قصد دارم به محض این که اومدم ایران، برم یک دیوار کاهگلی پیدا کنم بهش آب بزنم بوش کنم. دلم برای بوی خاک تنگه .. بوی خاک بارون خورده.. از بوی نم چوب دیگر خسته شدم. دلم خاک خشک بارون زده می خواد.

۱۲. انگاری انتظارم به سر نمی آید .. چقدر دل سوختانه ... یاد کابوس دیشبم افتادم .. خواب دیدم توی کوچه پس کوچه های ایران رانندگی می کنم.. در تاریکی با چراغ خاموش .. به کوچه ای می پیچم و صدای بوق ممتدی به گوشم می رسد می خواهم ترمز کنم نمی گیرد، پای چپم زیر ترمز گیر کرده است، صدای بوق نزدیک تر می شود و من ....  از جایم پریدم. دهانم مزه زهر مار می دهد.

۱۳. تک .. بیر ... بفرستید به روان پاک همه خوانندگان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 7:35  به قلم پروانه  | 




               

 

پیوست.۱. :تعیین سبکش پای شما !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پیوست.۲. در تمام عمرم انقدر از کامنت و جواب دادنش لذّت نبرده بودم. بدونید دونه دونه شو با خنده و قهقهه جواب دادم... سبکش باید تعیین بشه .. من حالیم نیست ... به سبک برتر جایزه ای تعلق می گیره .. بشتابید شاید شما برنده خوش شانس باشید.. آی که من چه نقاش باحالی ام!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 6:31  به قلم پروانه  |