|
|
|
|
|
این ترس شاید یک سالی یک روزی یک دقیقه ای و یک ثانیه ای مشخص درون من رسوخ کرده باشد. ترس هایم را دوست ندارم، دلشوره به تنم می ریزند و دلهره. راه های زیادی را امتحان کرده ام ولی هر بار ناموفق عقب گرد کرده ام. می دانم راه را درست نرفته ام. راه را درست بری تا آخرش پیش می روی و سربلند از آزمایش توانایی هایت بیرون می آیی. قدمهایم در این راه مثل گامهای لرزان نوپایی ست که دستانش را به دست تنها شانس زندگی اش داده تا او را در این چند قدم کوتاه هدایت کند. نمی دانم چرا سرعتم کند شده است. چرا حرکاتم این روزها کندتر از آنچه که باید باشد است. مگر من در این راه مصّمم نیستم. مگر من همه چیز را به جان نخریدم که بتوانم آینده را در مشتم بگیرم. مرا چه می شود. نمی دانم ریشه طوفانهای امروزم چه بود. نمی دانم آیا ریشه همه آنها ترس بود یا دست زمخت اضطراب و نگرانی هم دنبالش می کرد. از اتفّاقات امروز بی نهایت دلگیرم. از برخوردم، از طریقه روبه رو شدن با آن. چه شد که آن اژدهای سرکش و لجوج سر بلند کرد و همه دست نوشته ها و تمریناتش را با نفس های آتشینش سوزاند. می شد طریق دیگری رفتار کرد، می شد به جای خشم مهربان بود، می شد به جای عصبانیت و غضب لطافت و مرحمت بی پایان را دید، می شد به جای کلمات تلخ و سرد کلمات خوب و گرم را بر زبان آورد. می شد، می شد، می شد. تنها دلخوشی و نقطه امیدم آن حس قوی ست که در تلخ ترین لحظات چنان می جوشد و بالا می آید و دلت را نرم می کند که حس می کنی دلی بخشنده داری به وسعت کهکشان ها. آرام آرام غول خشم و تردید را از دلت بیرون می کنی. یک چیزی درونم را می خورد. از آن چیزی که امروز دریافتم هم سپاسگزارم هم نا آرامم. تا به کی باید بنشیم و عیب ها و آسیب های این سالهای سپری شده را یکی یکی به صف کنم و هر روز غرغره شان کنم؟ تا به کی هر روز باید به خودم بگویم حتماْ سال دیگه این موقع من یک انسان نود و پنج درصد سالم می شوم؟ تا به کی باید عزیزترین هایم با این همه صدمه و آسیب های سی و هفت ساله من سر کنند و دم بر نیاورند؟ امروز هراس از دست دادنت مرا داغون کرد. امروز فکر نداشتنت رعشه ای را به تنم انداخت که مهار کردنش از توان من خارج بود. امروز احساس کردم دیگر طاقت از دست دادن یکی دیگر را ندارم. بعد از بابا من فقط تو را دارم. من تو را راحت و آسون از دست نخواهم داد. ایمان دارم. ایمان. ایمان. ایمان. دقیقه ها که پشت سر هم می آیند و می روند و هیچ رنگی به چشمم نمی آید دلشوره ام بیشتر می شود. دلی بدون دلشوره می خواهم. در این راهی که گزیده ام باید قدمهایم را محکم تر کنم، باید به زانوانم بیشتر اطمینان کنم، باید از آنها بیشتر کار بکشم. باید بیشتر تلاش کنم. بیشتر، بیشتر، بیشتر. خواهم داشت. قول می دم. می دانی که به قول های من همیشه می توانی اطمینان کنی. همیشه. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 6:35 به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
اندوهگینم، عصبانی ام، خشمگینم، غمگینم، تمامی حس های بد طبیعت به جانم ریخته اند. حق هم دارم، زیاد، زیاد حق دارم از همه چیز عصبانی باشم. روا نیست، وفا نیست، شفا نیست. ظلم است، بی رحمی است، شقاوت است. درد دارد، بهت دارد، اندوه دارد. برای پسرک ده یازده ساله ای که خرچنگ بی رحمی بخشی از وجودش را پوشانده است و تن رنجورش را الان بر روی تخت یخ زده بیمارستان خوابانده است،غصّه دارم. باورم نمی شود که او را بدون موهای سیاه و لختش و بدون ابروی کم پشتش فرض کنم. پسرک خودش بیماری اش را می داند، دکترش را هم خودش انتخاب کرده، حسابی درباره کیمیوتراپی تحقیق کرده است. شخص نزدیکی می گفت همه روحیه شان را باخته اند الی خود پسرک. پسرک، من اینجا درباره تو چند باری نوشته ام، از کارهایت، شیطنت هایت، کارهای لج در بیارت آن موقع چند ساله بودی ؟ نمی دانم، حساب هم نمیکنم، فقط می دانم راضی نیستم از بیماری ات، عصبانی ام، خشمم مدام بیشتر می شود، از کارهای طبیعت سر در نمی اورم، تو عزیز دل پدر و مادرت هستی، این روا نیست، این درست نیست، می دانم مادرت چقدر تو را دوست دارد. به یاد مادرت که می افتم قلبم تیر می کشد. پسرک، مقاومت کن، لطفاْ مقاومت کن، بخاطر مادرت مقاومت کن، اگر اتفاقّی برایت بیافتد خواهرت دیگر کلمه ای نخواهد گفت، بخاطر او هم که شده مقاومت کن. به خاطر همه ما مقاومت کن.
برای پسرک روی تخت افتاده ما دعا کنید. برای تمامی کودکان بیمار دعا کنیم. ممنونم پیوست.۱. پسرک بعد از سه روز از آی سی یو در آمد. خدایا شکرت. مرسی از قلبهای پاک تون که هر وقت دعا کردید مقصود حاصل شد. مرسی .. مرسی .. مرسی پیوست.۲. نشسته م اینجا دارم حرص می خورم .. همه ش تقصیر اقلیماست با اون کامنتش ... رفتم دوباره اون دو تا لینک رو خوندم .. یادم اومد که یک بار یک قطعه یخ رو چنان به طرفم پرتاب کرد که فقط سرم رو یک ذره کشیدم کنار اگر خورده بود تو ملاجم .. الان یک پروانه بلبل زبون که نداشتید .. الان یک پروانه سه سال مرده داشتید. چه بلاهایی این شاه پسر سر من نیاورده .. الهی که زنده باشه، تنش سالم باشه. امین
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 6:38 به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
صدایش سحرانگیز است. از آن حنجره چه ارتعاشی به پا می خیزد
که این چنین حالت را دگرگون می کند. کلمات بیگانه چه سحری دارند و چه آتشی می زنند
به سراپایت. این همه شور و شر را هدیه ات کرده اند و تو هر لحظه بی تاب لرزش بعدی
دقایق را می درانی. ماه درخشان، شب دلپذیر، دل مهربون، زندگی رویایی ست که ما در حال دیدنش هستیم. رویاهای من، رویاهای درخشان من، رویاهای مخمل گونه ام را بارها و بارها مرور می کنم. ای فرشتگان محافظ من، دل مهربون و ماه درخشان و شب دلپذیر رویایی مرا حفاظت کنید. Race the moon, catch the wind تعقیب ماه، چنگ انداختن به باد،سواری شب تا به انتها، ربودن روز، ایستادگی برای نور. ماه من، نسیم نوازشگر روزها وشب های من، شبهای من که هر دم در رویا سپری می شوند، روزهایم را که دست رباینده ای ربوده است و نوری که برایش تمام قد، رسا و استوار ایستاده ام. داشته هایم را به دست های مهربان تو می سپارم باشد که نگاهبان نیکی باشی. I want to spend my lifetime loving you می خواهم تمام عمرم را عاشق تو باشم، حتی اگر این تنها مشغولیّت زندگی ام باشد. می خواهم تمام عمرم را عاشق تو باشم ، حتی اگر این تنها مشغولیّت زندگی ام باشد. می خواهم تمام عمرم را عاشق تو باشم، حتی اگر این تنها مشغولیّت زندگی ام باشد. Heroes rise, heroes fall قهرمان ها قهرمان می شوند، قهرمان ها سقوط می کنند، دوباره بلند می شوند و برنده تمام عیارند. در دلت شکوه پیروزی را حس می کنی؟ قهرمان شدن من، سقوط من، بلند شدن دوباره من، برنده شدن من، شکوه پیروزی من، حس میکنم، با تمام قلبم حس می کنم، شاید این مزه ای باشد که بن دندانم تا به حال آن را مزّه مزّه نکرده باشد. کام شیرینم، باشد که هیچگاه دیگر زهری حلاوتت را تلخ نسازد. Through our joy, through our pain با لذّتهایمان، دردهایمان دنیا را به حرکت در میاوریم. دستان مرا بگیر و با من برقص. لذّت های اندک من، دردهای بیشمار من، حرکت دنیای من، کندی آن، سرعت این روزهایش، دستهایت را دوست دارم، دستهایت را از من مگیر، با من برقص، از الان تا آخر دنیا با من برقص. زمین را زیر پاهایمان با لذّت و اندوهمان به حرکت در می آوریم، از الان تا آخر دنیا با من برقص. I want to spend my lifetime loving you می خواهم تمام عمرم را عاشق تو باشم، حتی اگر این تنها مشغولیّت زندگی ام باشد. می خواهم تمام عمرم را عاشق تو باشم ، حتی اگر این تنها مشغولیّت زندگی ام باشد. اگر بتوانم تمام عمرم را عاشق تو باشم می خواهم کسی دیگر درون مرا نبیند. می خواهم تمام عمرم را عاشق تو باشم، حتی اگر این تنها مشغولیّت زندگی ام باشد. تنها مشغولیّت زندگی من، عشق من، زندگی من، تمامی عمر من، Though we know we will never come again حالا که می دانیم دوباره باز نخواهیم گشت پس تا عشق هست زندگی را بارها و بارها آغاز می کنیم. دوباره بازگشت من، زندگی پیشین من، ردّ به جا مانده ی دستهای تو بر دستانم، زندگی دوباره، حیات جدید ما، بارها و بارها، بارها و بارها با هم شروع کرده ایم، و خواهیم کرد. باشد که باز هم با هم به دنیا بیاییم. Save the night, save the day شب را نجات بده، روز را نجات بده، عشقت را نجات بده، هر چه بادا باد، همه داشته هایت را در راه عشق به باد بده، شب های من، روزهای من، نجات دادنشان، در راه عشق همه چیز را فنا کردم، باشد که خدای عشق قبول کند این قربانی راه عشق را. I want to spend my lifetime loving you می خواهم تمام عمرم را عاشق تو باشم، حتی اگر این تنها مشغولیّت زندگی ام باشد. می خواهم تمام عمرم را عاشق تو باشم ، حتی اگر این تنها مشغولیّت زندگی ام باشد. اگر بتوانم تمام عمرم را عاشق تو باشم می خواهم کسی دیگر درون مرا نبیند. می خواهم تمام عمرم را عاشق تو باشم، حتی اگر این تنها مشغولیّت زندگی ام باشد. تنها مشغولیّت زندگی من، عشق من، زندگی من، تمامی عمر من، عشق من. پیوست.۱. شاهکار به من میگن ... این آهنگ فیلم ماسک زورو است به نام I want to spend my life time loving you خواننده اش مارک انتونی ، محبوبترین خواننده سپنیش زبان من، هر بار که صداش رو می شنوم انگار از نو عاشق می شم. درمورد ریزه بودنش خب بی تا جونم من کوتاه تره دیگه بعد چون از بانو جنیفر همیشه کوتاه تر به نظر می رسه من فکر کردم خیلی ریزه .. ولی ریز نیست راست میگی اصلاحش می کنم ... یکی بهم یاد بده آهنگ را می گذارم جایی که گوش بدهید... حیف است از دست بدهید.. یاد بدهید باریکلا ... From LYRICSMODE.COM lyrics archive |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 6:22 به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
۱. چه مزّه ای داره که شاخ شمشاد بهت زنگ بزنه درباره زندگی ش باهات صحبت کنه و ازت راهنمایی بخواد. امروز دیگه پای تلفن کج شدم، راست شدم، قوس برداشتم، از شدّت خوشحالی و بادکرده گی نمی دونستم چی کار کنم. مخصوصاْ این که شاخ شمشاد یکی از عاقلترین پسرهای دنیاست و معمولاْ اون منتور منه. حالا داشته باشید میزان خر کیفولانس منو!!!!! ۲. این دو روز هر جایی که ترافیک سنگین بود و جاده بسته می شد به یاد تو می افتادم که همیشه درگیر و شاکی ترافیک سنگین هستی ولی چه صبورانه تحمّلش می کنی بخاطر شرایط بهتر آنجا. می دانی که همیشه یادم می ماند. ۳. ساعت نه صبح همدیگر رو دیدند. ساعت ده غش غش به هم می خندیدند. ساعت یازده آقا به خانم لبخند عمیق می زد. ساعت یازده و نیم خانم به آقا چشمک زد. ساعت دوازده آقا از خانم پرسید اسمت چیه. ساعت دوازده و ده دقیقه گفت من فامیلم ویلیامزه. بلافاصله هم به خانم گفت جاسلین ویلیامز چقدر بهت میاد. ساعت یک گفت من عاشقتم. ساعت دو فهمید که خانم هفت سال ازش بزرگتره. ساعت دو و پنج دقیقه خانم گفت با بزرگتر از خودش دوست نمیشه. ساعت دو و ده دقیقه آقا لب ور چید و قهر کرد. ساعت دو و بیست دقیقه گفت من واقعا عاشقت شدم و می خوام با هم باشیم. ساعت چهار آقا رفت پشت سر خانم بعد از اینکه یک چشمک پیروزی به من زد از خانم شماره تلفنش را گرفت. اگر عروسی دعوت شدیم ما میریم میاییم برای شما تعریف می کنیم .. خوبه ؟؟؟ ۴. آی از این به بعد بپر بپر داریم ما ... هی بریم شمال ... هی بریم شمال ... هی بریم شمال .. فکر کردید فقط خودتون شمال دارید ؟؟؟ ۵. " از مثلث مرگ بار خشم، ترس، اضطراب بترسید." امام پروانه دامنت اضافاه ( نه! کفشات اضافاه!!!) با تقّلب از دکی هلاکویی ۶. به هجده نفر گفت ساعت هفت صبح شارپ دم در اداره باشید. پنج و نیم بلند شدم بعد از یک ساعت و نیم بدو بدو رسیدم. نفر هشتم بودم. تا ساعت نه صبح نه خودش پیداش شد نه اداره باز شد. هر کی هم رد شد ما رو مسخره کرد که اونجا الکی ایستادیم. به ما می خندیدند که چرا مقابل اداره ای که ساعت نه باز میشه از ساعت هفت ایستاده اید. از ساعت هفت صبح تا ساعت ده و چهل و پنج دقیقه ما هجده نفر به دیوار چسبیدیم و شونصد بار هم از پلیس های گردن کلفت غرغر شنیدیم که راهروی باریک را تنگ کردیم. تف به ذاتت ناتاشا!!!!! ۷. صدای تو خوب است. صدای تو جوشش چشمه شادی هاست. صدای تو سکوت کویر اصیل و تنهاست. صدای تو ریزش آبشار غرور است در برکه ساکن دلم. صدای تو وزش نسیم دلچسبی ست که ابرهای اندوه را از آسمان دلم می زدایند. صدای تو منشا آرامش بی کران دریایی ست. صدای تو خوب است. صدایت را هرگز، هرگز، هرگز از من دریغ مکن. ۸. شنبه ها و یک شنبه ها تبدیل شده اند به مقدّس ترین روزهای من ... از صبح دلهره دارم تا ساعت چهار برسد ... دقیقه ها هی کش می آیند و می آیند بعد ساعت چهار که می رسد دیگر هیچ .... من نیشم از این پس سرم باز است تا اون پس سرم .... چقدر من شنبه ها و یک شنبه های گرم را دوست دارم. ۹. می خوام گله کنم از دو نفر ... یکی نیکو یکی ماندانای عزیزیم ... نیکو جان .. خیلی بی معرفتی .. از ته دلم گفتم .. دلم برایت به شدت تنگه .. برای نوشته هایت .. بیشتر برای کامنتهایت .. تو بخشی از روح انرژی بخش مجازستان بودی که الان خودت را با بی معرفتی تمام از ما گرفتی ... می دانی که آرزومند خوشبختی ات هستم ولی اگه نمی گفتم دق می کردم .. خیلی بی معرفتی رفیق ... ماندانا جان .. درسته دخترخاله خداحافظی کرد ولی شما چی ؟؟ دلم براتون تنگه .. لطفاْ زودتر راست و ریست کنید همه چیز را و بیایید .. دلم برایتان تنگ است. ۱۰. چه از جونم می خواهید مگه من ور ور جادو ام ؟؟!!! حالا سیزده تایی نشه نمیشه ؟؟ ۱۱. اینا رو سه تا دلبر من خورده اند. نوش جون کردند بعد عکسش رو برای من فرستادند. بازم بخورید قربون کله ی هر سه تایی تون، بخورید، نوش جون. ( عکس رو اون پایین ببنید) ۱۲. شما رو به خدا ... راستش رو بگید .. به قیافه من میاد آدمی باشم که کلی ماسه رو جارو کنم بعد یک کاره بیام جارو روی میز خالی کنم و بگم بیا ببین چقدر کثیف کاری کردی؟؟؟ نه ... تو رو خدا ... به قیافه من می اد ؟!!!!!!!!!!!!!! ۱۳. تک ... بیر ... !!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 0:35 به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
♦ گاهی پیش می آید مجبور شوی در جادّه زندگی مکثی کنی، بایستی و به پشت سرت نگاهی بیاندازی. می نگری به باقی گذاشته هایت در این مسیر پر افت و خیز، برشان می داری دستی سر و رویشان می کشی و با دقّت بر اندازشان میکنی و درونشان را خوب بررسی می کنی. فقط خدا کند که یاد آور رنج و اندوه فراوانت نبوده باشند، زیرا که با دهن کجی فرومایه شان به یادت می آورند درد فرو خورده ات را و به تو میگویند که تا بحال چه پوست کلفتی داشته ای و خودت خبر نداشتی. خدا کند کاشته هایت همه شادی باشند و رضایت.
♣ آن هنگام که پس از مزه ی گس و تلخ غم و غصّه، خوشی و محّبت لایزال کامت را شیرین می کند. در می یابی که دست خلاّق طبیعت تو را هیچگاه در میانه راه واخورده و وامانده رها نمی کند و همواره چتر حمایتش را بر فرازت گسترانده ست. پس به یادت می سپاری که همواره در روزهای دلهره و ترس ایمان داشته باشی به شادکامی لحظه ی پسین. خودت را به آغوش گرم طبیعت بسپار و از تلاطم های بسیار زندگی لذّت ببر. ♥ این روزها در خوابهایم می آیید و می روید. یکی یکی تان. منتظرم تا دستهایم را عاشقانه در دستهایتان فشار دهید. هر شب به این امید می خوابم تا بیایید و دلم را از شادی بی حد لبریز کنید. یک بار با تو می رقصم، یک بار با تو قدم می زنم. دیشب با تو به دنبال رویاهایم می گشتم و پریشب در کنار تو صبحانه می خوردم. این روزها خوابهایم را عاشقم. خوابهایم مرا بیش از پیش به شما نزدیک کرده است. به شما. به خود شما.
پیوست.۱. بخاطر یک اشتباه تمامی نوشته اصلی ام که اتّفاقاْ آن را خیلی دوست داشتم پرید. این تقلیدی از سر استیصال است از نوشته ی اولی. شباهتش بسیار کم است امّا باید دوباره می نوشتمش، باید می بود تا حسّم را برای همیشه ثبت می کردم. برای اشتباهم متاسفم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 8:54 به قلم پروانه
|
|
||