تبليغاتX
پشت هیچستان
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است

 

اگه من اونی باشم که تو می خواهی باشم که دیگه من، من نیست، یعنی من خودم نیستم.

باز هم ما کسی را از دست دادیم. باز هم با از دست دادن کسی یادمان افتاد چقدر دوستش داشتیم و چقدر الان ناراحتیم. باز هم زمان تقدیرهای بعد از مرگ رسید. باز هم زمانی ست برای اشاعه فرهنگ مرده پرستیمان. وقت خوبیست، بیایید بتازیم.

از دیروز همه نوشته های مربوط به مرگ او را خوانده ام. در سکوت و تنهایی خودم بغض کرده ام. جرات ابرازش و دلگیر کردن دیگری را نداشته ام. وقتی خبر درگذشتش را شنیدم درونم خالی شد، به تنها چیزی که فکر کردم این بود: حمید هامون رفت، تمام شد. حالا می خواهم بنویسم، فکر میکنم تنها با نوشتن از اوست که می توانم پرونده حمید هامون را ببندم و تا ابد رفتن او را باور کنم.

به راستی از هم نسلان ما کسی هست که او را ببیند و به یاد حمید هامون نیافتد؟  قهرمان رویاهای هجده سالگی من.  او تا ابد برای من حمید هامون است. همان حمید هامون با تمامی سرگشتگی هایش،حمید هامون متحّیر در آن آپارتمان خالی با کاغذهایش، آن بالکن و چرخش کاغذهای بی جواب و سرگردان. با عشقی که هیچ وقت علاج و جوابی برایش پیدا نکرد. حمید هامون چه عشقی به مهشیدش داشت. آیا هیچگاه فهمید که مهشید با بقیه دار و دسته اش هیچ فرقی نداشت؟ آیا هیچگاه جوابش را پیدا کرد که عشق اسماعیل را به مسلخ ابراهیم برد یا اطاعت؟ عشق با تو چه کرد حمید هامون؟ عشق و ناکامی چه معجونی ساخته بود از حمید هامون دلشکسته؟

چه کسی بهتر از او می توانست به حمید هامون جان دهد؟ چه کسی ؟ پس از هامون او را باز هم دیدیم ولی هر نقشی هر بازی ی تو را پرتاب می کرد به حمید هامون. من هیچگاه باور نکردم او می تواند کسی غیر از نقش ابدی اش شود.

خانه سبز با آن دیالوگ های عاشقانه اش را دوست داشتم. کاغذ بی خط را بارها و بارها دیدم. قیافه اش را با آن چاقو و خون پاشیده هیچ گاه فراموش نمی کنم. مراد بیک روزی روزگاری ، تحفه طلای خاله. حتی در ازدواج صورتی چقدر نقش پیرمرد عاشق را خوب بازی کرد. سالاد فصل هم فیلمی بی نظیر بود. او در آن فیلم یک سر و گردن بزرگتر از نقشش بود.  اصلا نقش عاشق به او خوب می آمد. خوب بلد بود عاشق باشد و حسرت های عاشقی را نشان دهد. شاید خودش عاشق بوده است. نه؟

                این زن عشق ه منه ... حق منه ... مال منه ... طلاقش نمی دم

او تنها مردی بود که می توانست این جمله را بگوید و تو هیچ حس بدی بهت از شنیدنش دست نده. صدای خش دارش بی گمان زیباترین صدای مرد هنرپیشه ایرانی بود. آن هیکل ستبر و صورت تیره شبیه به هیچ کس دیگری نبود. او حمید هامون بود.

حمید هامون، خسرو شکیبایی یا هر اسمی بر او بگذاری دیروز تمام شد. حیف بود. زود بود. غمگنانه بود. دلمان برایش  تنگ خواهد شد. حمید هامون تا ابد در دلهای ما باقی خواهد ماند. تا ابد.

  

   

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 9:39  به قلم پروانه  | 

 

 ۱. از لابه لای خاطرات عاشقانه زبی زلزله به عشقش : تو از سطل آشغالي هم در بيايي براي من خوش تيپي !!!! ( ایشون شخصیت جدید یک قصّه جدیده)

۲. وبلاگ نویسی خیلی کار راحتیه ... هر کسی می تونه یک وبلاگ باز کنه و هر چی دلش می خواد بنویسه ... من به شخصه وبلاگ های حسی رو خیلی دوست دارم ... وقتی کسی از حس ش می نویسه من شاخک هام می جنبه و غرق لذّت خواندن  می شم ... ولی یک چیزی جدیداْ دیگه آزار دهنده می شه... طرف از روزی که وبلاگ رو شروع کرده یک قیچی برداشته بوده داشته خودش رو تیغ می زده .. خب .. این تیغ زدن ها و خراش های روحی، روزهای اوّل و سالهای اوّل جالبه .. هی می ری می خونی ببینی چقدر درد مشترک داری .. لابه لای دردهاش چقدر احساس آرامش بهت دست می ده ... همذات پنداری مطلق می کنی با طرف .. ولی بعد از مدّتی دیگه خسته می شی .. بابا ... تو پارسال روحت زخمی بود تا امسال داری غر می زنی ... پارسال شخم می زدی، امسال گور میکنی ... خسته نشدی ؟؟ چقدر می نویسی .. آه، من خودم را گم کردم، فردا پیدا میکنم، امروزم سیاهه، سه روز دیگه می خوام بنفش بشم ... به قول این امریکایی ها ... کام آن ... یک کاری برای خودت بکن ... باور کن نصف ویزیتور هایت و کامنت هایت فقط به خاطر رنج و دردت می ان اونجا ... اونا رو ول کن .. برای آرامش خودت یک کاری کن .

۳. این جریان رو گفتم .. یاد این افتادم که ایرانی ها عاشق درد و رنج و بدبختی هستند ... اگه بنویسی الان داری می میری یا از شوهرت کتک می خوری .. سه هزار تا کامنت می گیری .. ولی اگه از شادی و عشق و خوشی بنویسی شاید سر جمع سی تا .... برای حرفم سند دارم مدرک دارم .. می تونم استناد کنم به ارشیو یکی از عزیزان ... فکر می کنم همه ش تقصیر فرهنگمونه که می گه دوست باید تو بدبختی ها با آدم باشه نه تو شادی ها ... تو رو خدا .. بیایید تو شادی ها هم پیش هم باشیم .

۴.  برنامه یکی از پزشکان ایرانی است. خانمی زنگ زده به دکتر .. میگه آقای دکتر .. آقای دکتررررر .. منم .. منو می شناسی ؟؟ دکتر هم با نیش باز می گه می شناسممممم ... خانمه با شوق می گه زنگ زدم به همه بگم داشتم می مردمممم شما منو نجات دادییییییی ( همزمان نیش دکتر باز تر می شه) دکتر می گه مرسی عزیزممممممم .. شناختمتتتت ... بلهههه بلههه .. نخواستم اسمتتتت را بگممممممم ... بلههههه .. بلههه .. خانمه باز از اون ور خط بلند می گه .. دکتر .. دوستت دارممم .. خیلی دوستت دارممم .. ممنونمممم ... ببخشید من الان خیلی exciting شدم. منو ببخشید. ( جان مادرتون خیلی اصرار دارید زنگ بزنید دکتر ناجی تون تشکر کنید انگلیسی بلد نیستید اصرار نداشته باشید غلط حرف بزنید ... زشته بابا .. تن کاشف انگلیسی تو گور می لرزه)

۵. یکی از تفریحات جدید من و مامان اینه که صبحهای سه شنبه که روز زباله بردن است، زباله های ملّت را دید می زنیم. نخندید .. تو سطل آشغالی که نمی ریم .. سبد آبی ه مخصوص بازیافت را دید می زنیم .. بعد می فهمیم ملّت چی می خورن چی نمی خورن .. تا حالا فهمیدیم اون آمریکایی تمیز ها که خونه شون برق می زنه فقط شراب می خورند .. پسرهای مجرد تو اون خونه قراضه ه سه تا سطل بازیافت دارن همه آبجو یا چایی سرد یا آب ... اون خونه که زنش گل کاری می کنه هفته ای یک کارتن جین دم در می گذارن با یک عالمه کنسرو غذای گربه ... خداییش توقع داشتم ملّت بیشتر آب بخورند .. شاید هم مثل من بی فرهنگ هستند بطری را می اندازن تو آشغالی!!!!

۶. من هنوزم با خانمهای ایرانی که موهای مشکی شبق فامشان را به رنگ طلایی در میاورند سخت مشکل دارم.  گفتم بگم یک وقت بعداْ توقع بیجا از من نداشته باشید!!!!!!!!!

۷. اقلیما بانو .. من هنوزم معتقدم تاریخ یعنی دروغ .. سرسختانه ... مرگ کیمیاخاتون ممکن است بر اثر خیلی اتفاقات دیگر بوده باشد ولی من تاریخ نویس بر اساس اطلاعات به دست آورده خودم واقعه را می نویسم و قطعاً اطلاعات من درست نیست. هیچ کس واقعیت را نمی داند .. تازیخ یعنی روایت یک شخص با تمامی ابهامات داستان... من هنوزم معتقدم تاریخ یعنی دروغ .. سندیّت ندارد.

۸. این نوشته ی قشنگ در مورد مهاجرت رو بخونید. من همیشه به کسانی که به کشوری مهاجرت می کنند غبطه می خورم. به نظرم تنها کسانی در مملکت میزبان خوشبخت می شوند که به قصد مهاجرت از موطن مادری کاملا دل کنده هستند و تصمیم می گیرند که به کل در کشور دیگری به جستجوی خوشبختی بروند. فکر میکنم به همین دلیل است که اکثر مهاجرین کانادا که با دید باز مهاجرت کرده اند موفق تر از مهاجرین امریکا هستند که تنها یا عده ای خوش شانس و بی انگیزه فقط به هوای گرین کارد به امریکا آمده اند یا از طریق روابط فامیلی فقط برای خالی نبودن عریضه. تجربه های یک مهاجر مصمّم برام بسیار جالب و تحسین برانگیزه.

۹. پس از تایید به نمایش در خواهد آمد. منتظر بمانید.

۱۰. دخترک ایرانه .. به مادرش گفته مامان من ایرانی ام یا امریکایی ؟ مادرش گفته ایرانی .. رفته نیم ساعت دیگه اومده گفته : مامان تو از شکم مامانی کجا اومدی بیرون ؟ مادرش گفته ایران .. گفته من کجا از شکمت در اومدم ؟؟ مادرش گفته امریکا .. گفته خب دیدی  من درست فکر کردم .. من امریکایی ام !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۱۱. بنزین گرون شده ... شیر گرون شده... دوچرخه گرون شده .... نون گرون شده ... میوه گرون شده ... همه چی گرون شده ...  هی غر نزنید ایران برنج گرون شده .. برنج در تمام دنیا گرون شده .. برنج هشت دلاری ماه پیش شده بیست و چهار دلار.  ( اصلاً قصد مقایسه ندارم.. اینجا و ایران قابل مقایسه نیست . فقط خواستم به ایرانی هایی که مرتب به داخل کشوری ها پز می دن که اینجا هیچی گرون نمیشه بگم اینجا هم گرون شده .. من آمدم اینجا بنزین گالنی یک دلار و خورده ای بود دیروز زدم چهار دلار و بیست ... بله درامد ایرانی کجا و اینجا کجا ولی باور بفرمایید الان به مردم چنان فشار امده که کلی ها ماشین استفاده نمی کنند از زور گرانی .. باور بفرمایید.)

۱۲. دلم یک نون خامه ای گنده می خواد ... هر کی رفت گلبن ( سعادت آباد)  از طرف من یکی نوش جون کنه تو رو خدا .

۱۳. تک .. بیر  دانه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 7:24  به قلم پروانه  | 

 تخیّل گیاه عجیبی است

جهانی پراز رنگهای بدیع است

صداهای نابی که هرگز نخوردی در این شهر

و طعمی که هرگز نشنیدی در اینجا

تخیّل وسیع است

به اندازه ی نیستی قدر دارد

مرا تا فضایی دیگر برد

تخیّل مرا تا صمیمیت حزن بالا کشانید و آنگاه

مرا از "خدایی دیگر" جام نوشاند

 

 

از مسافرت برگشتم ... بهش خیلی احتیاج داشتم ...  روزها و شبهایم را خیلی دوست داشتم، کشفیات جدیدی داشتم، خودم را بهتر شناختم و توی درون من رو بیشتر شناختم. تویی که پاره تن منی و از من جدا نیستی،  مرسی که به یمن وجودت روزهای خوبی رو برایم پیش آوردی. روزهایم خلاصه شده بودند در بغض و طپش، بغض و گره، بغض و گره، بغض و کش اومدن. بغضش از سر اندوه نبود، تمامش بغض لبریز از دل هره گی بود. روزهای خوبی آمدند و رفتند و خواهند آمد. ایمان دارم.

 

یکی از همین روزهای بغض آلود، این نوشته رو خوندم. برای من بی نهایت ارزش داره. نامه ی صادقانه دخترکی ست که معّلم ده سال قبلش را فراموش که نکرده هیچ، هر ازگاهی بهش زنگ می زنه و قلب این معلّم رو از جا می کنه. در طی این سالها هر دو به هم وفادار موندند ولی محبّت دخترک به معلّم از جنس دیگریست، از جنس محبّت های شاگردانه ناب است. معلّمش  سخت به داشتن چنین شاگردی می بالد. امیدوار است که بتواند روزی را که او به آرزوهایش رسیده است ببیند.


شاگرد مذکور جزو نوابغ این مملکت است که اجازه رشد به او نداده اند، حتی اجازه حرف زدن و اظهار نظر. معلمها همیشه از او و سوالهای تله ای اش فرار می کردند. هیچ منبع قابل اعتمادی برای پاسخ دادن به سوالهای او در ایران نیست. شاید وقت آن است که پروفسور حسابی یک بار دیگه بازگردد و سوالات او را جواب دهد. او و مغز پیچیده او  قطعاْ در ایران هرز خواهد رفت. قطعاْ.

برای موّفقیت بهترین شاگرد دنیا دعا کنید.

 

خ. پ. ع.

شرمنده! فکر می کردم حتما ظرف مدتی که مطالب روی وب لاگ بوده اونا رو خوندید. وقتی برای هر مطلب کامنت نمی ذارید، همین می شه دیگه!...

من خودم زیاد داد و فریادا و هوار- حسینایی که اینجا راه انداختمو دوس ندارم. همه شونو بذارید به حساب تخلیه ی هیجانی یا چه می دونم یه چیزی مث بهت فرهنگی یا همون کالچرال شاک خودمون. خیلی وحشت زده شده بودم وقتی از نزدیک و برای اولین بار ساده لوحی و زودباوری علمی این مثلا سرآمدان دانش رو می دیدم. آوای دهل شنیدن از دور خوش از آب دراومده بود. چیزایی که ازشون می دیدم اصلا با تعاریفی که قبلا شنیده بودم جور در نمی اومد. توی ذوقم خورده بود. ذهنم به هم ریخته بود... . بگذریم... .

 یه گله ازت دارم تویی که اونور آبهایی! می دونی 10 سال دلتنگی یعنی چی؟ نمی دونی. نه! بی فایده س. از خودت دفاع نکن! همون که گفتم! نمی دونی! اگه می دونستی، اون اول که از اینجا رفتی، سعی نمی کردی یه کاری کنی که فراموشت کنم. اگه می دونستی، یواشکی به ایران سر نمی زدی و دوباره بی خبر نمی ذاشتی بری. اگه می دونستی، زیاد باهام حرف می زدی حتی در قالب همین نوشته های کوتاه.

می خوام برات از بعضی از عادتهای زشت این دختره بگم. می دونی اگه کسی تا 3 بار جواب سلامشو نده، چی می شه؟ فایل اون آدمه برای همیشه بسته می شه و به مجموعه ی تهی می پیونده. یعنی آدمه واسش کاملا بی وجود می شه و دیگه حتی اسمشم نمی آره.

حالا می خوام رک و پوست کنده برم سر اصل مطلب و تهدیدت کنم: اگه در عوض هر مطلبی که می خونی برام یادداشتای بلند نذاری ...

قهر ... قهر ... قهر ... تا روز قیامت!       

Understand?!

 می خندی؟ باورت نمی شه؟ حق داری. آخه در مورد تو من 10 سال سابقه ی منت کشی دارم. خوب شاید... شاید... اوم!... یعنی... چیزه... (مغرور نشی ها!) تو یه استثناء استثنایی هستی. من تا حالا هیش کی مث تو ندیدم. از این به بعد هم نمی بینم. از بین اینهمه آدم عین ِهمی که انگار همه شونو با قالب شیرینی پزی قالب زدن، تو شبیه هیش کی نیستی. تو خودت هستی. شبیه خودت. خیلی متفاوت ... عین خودت!

 

با من حرف بزن. با من زیاد حرف بزن. من به حرفای تو احتیاج دارم.

 

 
پیوست.۱.
  دنبال جستجوی مطالب دخترک روی اینترنت نروید، بیهوده است. وبلاگش را حذف کرده. وبلاگ جدیدی درست کرده و معلّم بدبختش را مجبور کرده برای هر مطلب کلّی بنویسد. در نهایت هم مجبورش کرده که تمام تجربه هایش را دقیق و ریز ریز بنویسد. معلّم تا می تونه در میره ولی از تهدید قهر شاگردش به شدّت می ترسد ، پس مجبوره عمل کنه. در ضمن شعر بالا از شاگرد دردانه است.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 19:21  به قلم پروانه  | 

 

هوا گرم گرم است، امّا من سرد و یخ زده ام. دستهایت را فشار می دهم. با سختی وارد ساختمان می شوم. اتوماتیک وار تلفن را به طرف مامور دراز می کنم، شماره ام را به طرفم دراز می کند. کیفم را روی ریل می گذارم. از زیر چهارچوب عبور می کنم. عینکم از بالای سرم می افتد، به زیر دستگاه می رود و با صدایی دردناک متوقف می شود. یکی دم گوشم می گوید: مواظب باش نشکنه. برش می دارم. مسیرم را خوب بلدم. از پله های برقی اول بعد دوم بعد دست چپ، شماره سی و دو ... سلام می دهم ...زن مسن پشت گیشه لبخندی محزون بر لب دارد ... تند و تند کاغذها را به هم منگنه می کند ...پلک چشم راستم می پرد ...  صدای منگنه برقی با صدای بلندش دلهره ام را بیشتر می کند... بر روی کاغذ جلویش چک مارک می زند.. دلهره ام تبدیل به اشک می شود... اشکهایم بی صدا و تلخ می ریزند... عجب حس گند و خورد کننده ای است.. در ذهنم با تو حرف می زنم .. برایت می گویم که الان در آستانه گریه هستم ... زن گیشه سر بالا نمی کند ... دلم می خواهد با کسی حرف بزنم ... به زن میگویم چه کار سخت و دشواری ست .. با کلامی سردتر می گوید به انتهایش فکر کن و امید داشته باش .. از گفته ام پشیمان می شوم .. باز هم توی دلم برای تو حرف می زنم ... به دنبال باقی مانده پول گیشه را ترک می کند .. حالم بدتر می شود .. ضربان قلبم بالا می رود ... اضطرابم بیشتر می شود ... دستهایت را فشار می دهم .. با دست چپم دستت را گرفته ام .. نگاهی به دستهایمان می کنم و دست راستم را هم روی دستت فشار می دهم ... مردی نزدیک می شود ... به اشک های من نگاهی می کند .. نگاهش را سریع به پایین می دوزد .. دستهایم را می بیند که چطور در هم مچاله شده اند .. دستهای تو را نمی بیند ... تعجب می کند .. به گیشه بعدی می رود .. بانوی گیشه من بر میگردد .. همه چیز کامل است ... خداحافظی می کنم و آرزوی روزی خوش.

پلّه های برقی را تند و تند پایین می آیم. قلبم متوّرم است. دستهایت را باز هم فشار می دهم. سرم پایین است به سرعت به طرف بیرون می دوم. صدای جیغ الارم در گوشم می پیچید. صدای ایست بلندی می شنوم. ناخودآگاه می ایستم. چند نفر با سرعت به طرفم می آیند. یکی با خشونت میگوید کجا ؟ دیگری با صدای نرمی می گوید این راه ورودی است و خروجی آن طرف است. عین برّه ای آرام سرم را پایین می اندازم و راهی را که نشانم داده اند ادامه می دهم. شماره را می دهم. تلفنم را میگیرم. به تنها چیزی که فکر می کنم صحبت کردن با توست.

 تنها صدای آرام بخش توست که اضطراب بی وقفه این روزها را آرام می کند. تنها نگاه امید بخش توست که سرانجامی خوش رقم می زند بر این روزهای گند ناامیدی. تنها کلمات مهربان توست که حل می کند  اندوه این تن درد مند را.  تنها تو می توانی مرهمی باشی بر این زخمهای کهنه ی در به دری و بی سامانی من.

صدایت که در گوشی می پیچد، آرامشم بر می گردد. دستهایت را فشار می دهم. هرم گرمای خورشید تنم را در بر می گیرد. عینکم را بر چشم می گذارم. خش برداشته است، خطوطی به یادگار مانده  از این روز کذایی بر شیشه قهوه ای براقش. به ستونهای بلند ساختمان تکیه می دهم. نفسی از ته دل می کشم و صدای مهربخش تو را می بلعم.

این ها را نوشتم و روزی برایت می خوانم که بدانی هر لحظه ی این روزها را ثبت کرده ام. می دانم روزی مزه ی زهرمار این لحظه ها از وجودم پاک می شود، می خواهم در روزهای خوب آینده به یادم بماند که چه گوهری در کنارم بود و چطور خم شد و پناه من شد تا من به آرامش رسیدم. می خواهم بدانی که چقدر خدا را شکر می کنم که تو الان پیش منی.

                            

پیوست.۱.  چند وقتی نیستم ... دارم می رم یک مسافرت طولانی ... هر وقت برگشتم بازم حرف می زنیم. خوش باشید

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 21:52  به قلم پروانه  | 

 

بیا کنارم ساقه ی بهاره،  رو فرش برگ و پولک ستاره، خمار شعرم می شکنه پیش تو. دهن کجی صورت برافروخته از لابلای چهارچوب در. ماسیدن مزه ی شیرین آهنگ تو دهن. بلندتر شدن همهمه های ذهنی. حرکت تند و تند دهان صورت برافروخته. دوران سر. دوران سر. بازگشت به حقیقت. مزه ی تلخ کلمات. ضربان تند قلب. هجوم خون سرد به سر. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. بیرون. انفجار. درد. غم. هجوم اشک. مچاله.

نور درخشان. سردی تن. گرمای آفتاب. حرکات کند. پای ناتوان. دل پر درد. انتظار . انتظار. انتظار. انتظار.

صدای دل. نجوای دل. اشکهای بی پایان. دل همدرد. هجوم نگاهها. فرار. ترمز ماشین. نگاه بد. قهوه تلخ. صدای دل. صدای دل. صدای دل. صدای دل. فوران اشک. صدای دل. دل مهربون. دل قوی. دل قسم خورده. دل جان نثار. دل من. دل نازنین. دل صبور. دل همراه. دل همفکر. دل عزیز. کلمه. کلمه. کلمه. سکوت همهمه های ذهنی. آرامش. آرامش. آرامش. صدای دل. دل مهربون. دل قوی. دل قسم خورده. شیرینی قهوه تلخ. سوزش دل. ضربان دل. کلمات دل. فروپاشی غم.  موج خوب زیر پوست. صدای دل. دل نازنین. دل مهربون. حساب. کتاب. بانک. شماره. عدد. رقم. لرزش دل. لرزش پا. لرزش دست. دل مهربون. دل مهربون. دل مهربون. دَوران سر. دل مهربون. دل مهربون. انرژی. آرامش. حرکت.

کلمه. کلمه. کلمه. آرامش. مادر. مهربونی. دل عزیز. دل مهربون. دل پاک. اشک. اشک. اشک مهربونی . اشک خجالت. اشک محّبت. اشک لطف. اشک مرحمت. کلمه. کلمه. کلمه. آرامش. چای. انتظار. همدمی. محبّت. آینده. خوبی. روشنی. شادی. اشک. اشک. اشک.

بعضی مواقع نمی شه حرفت رو ادا کنی و منظورت را خوب برسونی ... این نوشته تقدیم می شه به رنگین کمونی که در تمامی روزهای تلخ و گند مثل کوه پشت منه ... رنگین کمون من از جنس خداست.

                                           اینم رنگین کمون امروز خدا 

 

 

 پیوست.۱.  می خواهم یک عذرخواهی کنم از یک دوست عزیز .. با ناراحتی خودم ناآگاهانه رنجوندمش ... دوست خوبم .. روزهای تلخی رو می گذرونم .. اشتباه منو بگذار به حساب مشکلات و روزهای نابسامان من ...

پیوست.۲. کامنت دونی را به خاطر کم طاقتی این روزهای سخت بستم ... به خاطر رنگین کمون خوش رنگم بازش کردم ... شاید تا مدتها مجبور شوید فقط همین نوشته را ببینید ... پس از خجالت خودتون در بیایید.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 7:30  به قلم پروانه  | 

 

یکی از دوستان، آقای علیرضا در کامنت دونی وبلاگری مرحوم نظری درباره مطلب خیانت داده بودند که انگیزه این نوشته شد. ایشون معتقد بودند که مردی با داشتن زنی هاپارتی و غرغرو و احتمالاْ سرد مزاج می تواند هر ازگاهی مثل شناگری در خارج از آب نفس گیری عاطفی داشته باشد و در همان حال به خاطر بچه های خانواده کانون نه چندان گرم خانواده هم از بین نرود و همه خوش و خرّم در کنار هم زندگی کنند.

من اصولاْ با این طرز فکر مشکل دارم. نه طرز فکر ایشون، بلکه این نگاهی که ریشه در فرهنگ ما دارد. در فرهنگ ایرانی بچّه ها صاحب هیچ حقّی نیستند. اصولاْ بچّه حیات ندارد. بجّه جنس است. بچّه ها مایملک و دارایی والدین هستند. آنها به دنیا آوردنشان و می توانند هر طور که می خواهند شکلشان دهند و برقصاننشان. من ِ مادر، این بچّه را بی توجه به استعدادش عین عروسک از این کلاس می کشانمش به آن کلاس. سعی می کنم رقابت را در حد نهایت با دخترخاله دسته دیزی ام تمام کنم. اگر او دخترش را در کلاس یوگا ثبت نام کرد، منم دختر پنج ساله طفلی ام را به کلاس یوگای بچّه ها می فرستم و روزی هزار بار پز آن را به در و همسایه می دهم و تازه کلی هم افتخار می کنم به این همه هوش و عقل و تیز بینی ام که بچّه ام را یوگا فرستادم. غافل از اینکه اصلاْ بدانم یوگا یعنی چی؟ یوگا یعنی کنترل تنفّس و کودک پنج ساله من اصلاْ چطور می تواند بر نفسش آگاه باشد. پسر شش ساله ام را هم کلاس پیانو می گذارم هم ویولون و این بچّه سر هر دو کلاس چرت می زند و بی حال است و اصلاْ علاقه ای ندارد، تنها من مهّم هستم و این تشخیص من است که پیشرفت او را از دریچه چشم خودم و رقابتهای فامیلی و دوستانه ببینم و هیچ توجهی به استعدادهای درونی او نداشته باشم.

حالا تصّور کنید با این فرهنگ داغون تربیتی که هیچ کدام ما نمی توانیم منکر آن شویم، درون یک خانواده نامیزان هم رشد کنیم. مادر بی مسوولیت و بی انگیزه و پدر هم ناراضی و همیشه غمگین. در فرهنگ ما، این فرهنگ دوگانه نگر که همیشه شخصیت اجتماعی مان با شخصیت درونی مان کاملاْْ متفاوت است، به ما یاد داده اند که تظاهر به خوشبختی کن و بدبختی ها را تحمل کن. دهانت را ببند، شکوه نکن. یک خانواده مشکل دار ولی همه متظاهر به خوشبختی خیلی بهتر است از یک خانواده شکسته و از هم پاشیده. با هر بدبختی که شده ظاهرت را حفظ کن، حتی درونت غمگین باشد، حتی اگر از مصاحبت همسرت در رنجی، حتی اگر هیچ فصل مشترکی با او نداری، حتی اگر آن لذّتی را که او باید به تو بدهد ندهد. هیچ کدام از این ها دلیل فروپاشی یک زندگی نیست. همین که پولی وارد خانه میشود، نیازهای مادّی ات تامین است و سقفی بالای سرت و غذای گرمی گاه بی گاه سر سفره ات، دهانت را ببند و جسد این کانون به اصطلاح خانوادگی را نگه دار.

در این فرهنگ قراضه با افتخار شش هزار ساله بچّه ها هیچ ارزشی ندارند. بچّه ها اصولاْ نقشی ندارند. کسی نمی خواهد قبول کند که بچّه ها می فهمند. کسی نمی خواهد قبول کند که بچّه های کوچک در همان لحظات بازی کودکانه، گوشش می شنود و نگاه سرسری اش خوب می بیند. ارتباط را می فهمد. عشق را درک می کند. بی تفاوتی پدر را نسبت به مادر و بالعکس را حس می کند. ما بچّه ها را دست کم می گیریم. برای آنها بهایی برابر آنچه که جامعه مدرن برایشان قایل است قایل نیستیم. ضربه هایی را که با دستمان خودمان به روح بچّه ها می زنیم را نا آگاهانه انکار می کنیم. پدر خوبی باشیم میگوییم مادر هر چه باشد مادر است. در صورتیکه این حرف درست نیست. هر مادری مادر خوبی نیست. مادر بودن حرفه است، انگیزه است، کوشش است، تلاش است. حسّی نیست که باشد و بگوییم حالا که هست پس الزاماْ مادر خوبی هستیم. کمی به رفتارهای طرف مقابلمان دقّت کنیم ببینیم مادر طفلمان چه تاثیری بر روی او دارد. اگر مادر هستیم به پدر بچّه ها خوب نگاه کنیم. یک پدر زورگو و کنترل گر، یک پدر خشن  فقط به این دلیل که منبع تولید این بچّه بوده است، پدر خوبی نیست، واجد شرایط نیست، صلاحیت کافی ندارد. نبودنش بهتر از بودنش است.

 کمی فراتر از فرهنگ ایرانی و سنّت هایمان فکر کنیم. به محیط رشد بچّه هایمان با دقت نگاه کنیم. نسبت به سلامت روحشان مسوول تر باشیم. در قرن بیست و یکم سهل انگاریست که به فرهنگ اشتباهمان بیاویزیم و روح و روان فرزندانمان را نادیده بگیریم. اگر عشقی میان شما و همسرتان نیست به حال طفلکانتان چاره ای بیاندیشید. محیطی که تنها یک والد به کودکان عشق می ورزد، هزاران برابر بهتر از محیطی ست که نبودن عشق و علاقه بین والدین کودک را آزرده و رنجور بسازد. به بچّه ها بیشتر اهّمیت بدهیم.

                                 

پیوست.۱. من فکر کنم زبان آقای علیرضا را اصلاْْ نمی فهمم. من نمی فهمم چرا باید مرد یا زن از نظر روحی خارج خانه ارضا بشه بعد بیاد داخل خونه ثبات فکری برقرار کنه. انگار ما مرض داریم لقمه را دور سرمان بچرخانیم. هرکی زبون این علیرضا خان را فهمید بیاد ما رو شیرفهم کنه .. تا اون موقع زتتون زیاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 8:29  به قلم پروانه  |